بایگانی برای بهمن, ۱۳۹۰

روایت زیارت

بهمن ۹م, ۱۳۹۰

از ملاقات که می آیم کلی با دلم کلنجار می روم و بروم نروم می کنم و دست آخر خود را به تقدیر می سپارم و به خدا می گویم: اگر بنایت بر رفتنمان است خودت اسبابش را مهیا کن لطفا و می نشینم منتظر ببینم کسی زنگی تلفنی چیزی می زند ما را ترغیب کند به رفتن زیارت؟!

فاطمه وقت دکتر دارد نهار نمی خوریم او وقت ندارد و من باید یک رژیم سخت را برای کنترل کلسترول و سایر اضافات شروع کنم. ساعت سه و نیم در مطب دکتر منتظر نوبت نشسته ایم و ساعت چهار داخل اتوموبیل هستیم. می گویم: مرا برسان به اولین ایستگاه مترو. با تعجب می پرسد ایستگاه مترو برای چی؟ می گویم: می خواهم بروم قم برای شرکت در مراسم ترحیم یک بانوی بزرگوار که شجاعتش زبانزد بود و همراهی اش با مظلومان و مستحقان از هر نوع! می گوید: با مترو بروی قم؟ – نه جانم با مترو می روم ترمینال از آن جا ماشین می گیرم می روم به مقصد. دخترک می گوید یعنی هیچ کس نبود که همراهش شوی یا همراهت شود سخت است این جوری! می گویم: دخترم در مواقع سختی همراهمان بودند حالا نوبت ماست. باید بدانند در غمشان شریکیم.باید بدانند قدرشناسیم.

داخل مترو زن های فروشنده کالاهای خود را با صدای بلند معرفی می کنند برای کسب روزی حلال. خوب که نگاهشان می کنی ردّ رنج را روی چهره هایشان می بنینی. من کتاب گزارش آدم ربایی را که تازه به دستم رسیده باز میکنم و شروع می کنم به خواندن. آخر نفهمیدم این کتاب هدیه سالگرد ازدواج ما شد یا فقط امانتی چند روزه است؟!از خواندن این کتاب یک جورایی وحشت دارم بعد از شنیدن دلنگرانی های دختران موسوی و رهنورد! می ترسم قابل تحمل نباشد صحنه های ترسیم شده در این کتاب که میرحسین آن را مدلی از وضعیت خودشان در حصر معرفی کرده :(

مترو می رسد به ترمینال. اما من برای صرفه جویی در وقت تصمیم می گیرم در ایستگاه حرم مطهر پیاده شوم.برای رسیدن به مقصد پرس و جو می کنم می گویند باید بروی عوارضی. یک ون دارد مسافر می گیرد و من هم سوار می شوم.

هوا تاریک و سرد است. دلم چای داغ می خواهد از همان چایی که منشی دکتر بعد از این که مرا با چشمان نمناک سخت در آغوش کشید و گفت خبرهایت را دارم و نگرانت هستم، برایمان ریخت! از مردی که کنار جاده ایستاده می پرسم چطوری بروم قم می گوید: این اتوبوس ها اکثرا از قم رد می شوند. می گویم ولی من می خواهم با سواری بروم. می گوید: ایمنی ندارد خانم باید از ترمینال سوار می شدی و خودش با احساس مسئولیتی برادرانه سعی می کند برایم تاکسی بگیرد. من با یک حس خوب و آرام تن می دهم به این یاری برادرانه و بالاخره اتوبوس تهران – کاشان می ایستد و من سوار می شوم و چایی که کمک راننده با لهچه غلیظ کاشی تعارف می کند نمی پذیرم . هوا تاریک است و نمی شود کتاب خواند.

- چشم هایم را می بندم. حالا در میدان هفتم تیر هستیم و منتظر رسیدن همه دوستان تا خودمان را برسانیم به قم برای تشییع جنازه پیکر پاک فقیه عالیقدر. اتوبوس که پر می شود می گوییم که حرکت کند. شیوا شروع می کند به جمع آوری کرایه ها. من بسته های آب معدنی و میوه ها را جابه جا می کنم و … رسیده ایم به میدان انقلاب و منتظر یکی دونفر از دوستانیم که ناگهان برادرها می ریزند بالا و … فکر می کنم این ها سخت ترین مأموریتشان را دارند آن شب داخل اتوبوسی که زوار حضرت معصومه را قرار است به مقصد برساند! خیس عرقند برادرها و خودشان هم تکلیف خودشان را نمی دانند. داد می زنند تشر می زنند و ما برای شادی روح مرجع تازه گذشته صلوات می فرستیم. عصبی هستند برادرها. بعضی زندانیان رها شده از بند بازجوهایشان را در میان آن ها به جا می آورند و … فریاد می زنم: تشییع جنازه مرجع تقلید اگر جرم است، باید قبلا اعلام کنید. می گویند جرم نیست با اتوبوس نمی شود بروید با ماشین شخصی بروید. سه چهار تایی را سوا می کنند و می نشانند در ماشین هایشان و می برند و ما اسارتشان را تلخ نظاره می کنیم!

خودمان را با ماشین شخصی می رسانیم به قم و لای جماعتی که در سرمای سخت، گرد پیکری نیلفام حلقه زده اند، گم می شویم و فردا زمین، زیرپای تشییع کنندگان می لرزد و ما لااله الاالله می گوییم و …

اتوبوس در هفتادو دو تن می ایستد و من سراغ صفائیه را می گیرم و حسینیه را که معلوم می شود مراسم ترحیم خاص مردان بوده است. پس باید شب را میهمان قم باشیم شهر خون و قیام!

هوا سرد است. دستشویی آن سوی حیاط کوچک خانه آیة الله است. وضو می گیرم و چادر بانو مرحومه شفیعی را بر سر می اندازم . طاهره خانم منتظری مُهری به من می دهد و می گوید: یادگار آقاست. با اشتیاق می گیرمش و به نماز می ایستم. تسبیح سبز منجوقی که مجید دری در زندان ساخته و هدیه فرستاده در دست می گیرم و …

هنوز مجلس ختم مردانه تمام نشده و آقای صانعی به منزل بازنگشته اند. من میل زیارت دارم. اما حضرت معصومه سلام ما را از همان حوالی می پذیرد و راهی خانه یک شاگرد ارجمند مکتب جدش می کند: خانواده احمدپور ابراز خوشحالی می کنند از دیدن ما و پسرک خردسال شیطنت می کند و درددل های این خواهر دورافتاده از همسر، داغ دل ما را تازه می کند.

دیدار با آیة الله صانعی سخت است. در این روز که او پیکر عزیزترین عزیزانش را میهمان خاک کرده و بی تابی ها کرده و اشک ها ریخته و حالا میهمانان زیادی را معطل نگاه داشته آمده به بیت برای دیدن همسر یک زندانی سیاسی که علاوه بر سهم خود نمایندگی همسرجان را نیز دارد برای عرض تسلیت. مبهوت قدرشناسی های مردم است آقای صانعی ودر حالی که این قدرشناسی ها در این شهر مسبوق به سابقه است. انگار همین دیروز بود که آن تشییع با شکوه چشم حسودان را تا آستانه کوری برد! انگار همین دیروز بود آن روز عجیب که مسافران همه اتوبوس های از سفر بازداشته شده با ماشین های شخصی، خودشان را بدون هیچ امریه و فرمان و یا گرفتن اضافه کار و پاداشی رساندند به شهر خون و قیام و …

فردا مراسم ترحیم این زن مؤمن و شجاع و آزاده در حسینیه مقابل بیت برگزار می شود. فرزندان او بی تابی می کنند در هجران مادر. می گویند: مادرمان از سلامت برخوردار بود. می گویند: با حمله اوباش و اراذل سازمان دهی شده به دفتر آقا، مادر حالش دگرگون شد و دیگر این حال به جا نیامد :( فرزندان حق دارند بی تابی کنند برای مادر سفر کرده و برای پدر که فقدان یار همراهش کمر او را شکسته است.

صوت دلنشین آیات قرآن و کلام الهی مرا می برد به زندان می برد به انفرادی می برد به قرنطینه همسرجان. من در خانه ای که درش همیشه به روی مظلومان باز بوده است برای مظلومیت خودمان و همه عزیزان دربند اشک می ریزم. بانو شفیعی میزبان این مجلس باشکوه است. او را به دعا می خوانم برای رهایی همه آزادگان دربند. برای رهایی کشورمان از یوغ ستم. برای رهایی همه مان!

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

بهمن وصل و اینک هجران یار

بهمن ۹م, ۱۳۹۰

سلام آرام جان

یک بهمن دیگر فرارسید و تو هنوز دربند ستمی. اما مگر بهمن، ماه رهایی نبود برای ما فرزندان انقلاب؟!

بهمن که می رسد، دل بی قرار، و مرا تمنای دیگر است! با بوی سوسن و یاسمن انگار حال دیگر است!

این بهمن عجیب هم به سرایم صلا دهد، یارا چه سان به سلامش دهم سلام، چو دل در آتش است؟!

سالی گذشت و فسانه گشت همه رنج و داغ ها، بهمن چو می رسد انگار سال دیگر است!

درست سی و یک سال پیش بود. یادت هست؟ می دانم که یادت هست. روزی که جماران برایمان رویایی شد و ماند با کوچه های تنگ و پرپیچ و خمش که در هر خم آن خُم خانه ای مستور مانده بود از بهر عشاق رهگذر!

دیروز را که نوشتیم پارینه سال ها دور می نمود و امروز را که می نگاریم انگار سال گذشته مان را بسیار گرد غربت و دوری نشسته است!یادش به خیر مباد سالگرد سی امین که مقارن شد با هجوم شبانه اجانب به خانه مان در غیبت مرد خانه که به بندستم مبتلا بود و مادری به سفر. بهتی که در نگاه جوان دختمان نشست در پی آن هجوم، زود با کمین شبانه و حمله ناجوانمردانه در میان خیابان شهر شکست. آری سزای وفای ما زندان و انفرادی و شکنجه است در غایت هوس برای هوسبازان قدرتمدار و بازیگر و بازی ساز و بازی پرداز.

و مقدس است عدد هفت در آئین ما. با یاد خلقت هفت آسمان و زمین در هفت روز پیاپی. و هفته ها از پی هم آمدند و رفتند و ماه ها و سال ها. و سال های اشتراک زندگی ما به یک سال علاوۀ سی رسید و ثبت شد همراهی و دوام سفر دو یار هم دل و هم زبان بر جریده ایام.

ای یار دل ستان!

هرسال که می گذرد، فصلی جدید از تازه های روح بلند تو آشکار می شود بر من که همراه تو در نشیب و فرازهای این راه بوده ام. حالا که اسارتت در پشت میله های سرد و سخت ستم، سه سالگی را کمتر از پنج ماه دیگر تجربه خواهد کرد، من روزهای باقی مانده را شماره نمی کنم از حبس کینه توزانه ات، بلکه روزهای سپری شده را یکان یکان دوره می کنم در عالم خیال. آن روزهای خیس بارانی را که هر شبش کابوس صبحی بی تو را به دنبال داشت. آری هر فصلِ تازگیِ روحِ سترگِ تو، افتخار زندگی من است و انتخاب نیک من.

نامت که برگزیده بود، نشان افتخار را برایم به ارمغان آورد ای مرد روزهای پر قصه وشب های پرمَقال!

رنگین کمان آرزوهای دراز من!

این فصل نیز بگذرد! اما نشان مهر و وفای ما بر نخله های خطه اروند و تخته سنگ های ساحل خزر، پرداخته خواهد شد. من با درفش کاویانی و بیرق سپید سلام هر صبح و شام در وادی تشنگان سلامت دردانه های بی مثال، یعنی همان اوین خوشبخت، گشت و گذار می کنم.شاید دوباره دری گشاده گردد و هوای تو در نفس باد صبا پیچیده مشام را آکنده از عطر یاس گرداند.

بهمن پارسال ما با نکبت هجوم آلوده گشت ای یار نازنین امسال را که فصل نوین عاشقی ما با ربیع معطر به عطر نبوت پیوند خورده است، باشد که نیک فالی و نیک رایی به ارمغان آرد.

تنهایی دوباره ات که با آزادی سومین هم نشین شب و روز اسارتت نقشی جدید یافته است تبریک گفته و در آرزوی رهایی خودت که سنگ زیرین آسیابی و سنگ صبور دردهای مجاوران کوی خویش به انتظار می مانم.

سی و یک سال تمام شد و دریغ که سال های پسین آن رنج بی توئی قامت استواری مرا چون سوهان به سختی سائیده است! این رنج ها که صعوبت آن دردآزمایی ما مبتلایان بی دل است، ارمغان کدام اهریمن است؟ من در پس واژه های غریب تنها به نای نفس مسیحایی تو گوش می سپارم و سایه های لرزان آقازادگی را با دست پس می زنم تا از ورای ناجوانمردی های کینه توزانه و حقد و حسد نورسیدگان باز هم وجاهت و عزت و صلابت تو را تماشا کنم که از هر تابلوی هنرمندانه ای چشم نوازتر است. بگذار پرونده هایی که برای ما می سازند روز به روز قطورتر شود تو از حقیقت بگو و من از عاشقی می سرایم. بگذار ترانه های جانبخش ما امروز خودمان و فردا فرزندانمان را نوید رهایی دهد. رسایی صدایت را هیچ قدرتی، توان انداختن خشی نیست و قامت مردانه ات را هیچ باد و توفانی قدرت خم کردن نخواهد بود. ایستاده بمان ای کوه طور من. بگذار آتش عشق ما از همان کوهپایه شمالغرب تا میانه پایتخت شعله کشد و سوزدل زمستان ستم را بسوزاند و خاکستر کند. فردا که خورشید از ستیغ کوه سربرآورد لبخند طلایی اش همه برف ها را آب خواهد کرد و آدم برفی های فصل زمستان غزل خداحافظی خواهند خواند در برابر مردان مرد این دیار.

ای یار روزه دار!

بگذار اهریمنی دلان در خیال خام خویش پرده فصل را بر قامت وصل ما آویزان کنند. این شعله های عاشقی را که در تب هجران ما، خود را به نگاه های مردد مبهوتشان تحمیل می کنند، چه خواهند کرد؟ زندان را به رخ ما می کشند؟ آه که بهانه وصل ما هرچیز که باشد شکوهمند و رویایی است. با زندان بان بگو دروازه های آهنین را بگشاید می خواهم ورود عاشقانه به سرای تو را جشنی به وسعت یک سال به علاوۀ سی هم دلی و همراهی و هم سرایی برپا کنم. زندان بان را بگو ریسه های رنگین را بر سر در زندان بیاویزد، در آستانه بهمن سرد سال ۹۰ ما وصل خود را دوباره به سرور می نشینیم. من و تو دور از چشم اغیار در سلول های زندانی که باید خراب می شد و نشد و ماند برای روز مبادای فرقه مصباحیه تا پایدار بماند نماد ستم در این گوشه شمالقرب در امتداد تفکر سعید امامی ها. من چه می گویم؟ در آستانه نشاط عید وصلمان! انگار نیک سرایی فراموشمان شده در چندش و پلیدی ذبح واژه های نیک در مسلخ خدایگان قدرت و ثروت. آه در هفتمین تولد خورشید بهمنی، بار دگر پیوند ما جاودانه می شود. یاران در بند را بگو نقل و نبات نثار کنند. ما یک سال و سی از عمر زندگی مشترکمان خواهد گذشت و سالی دگر و بهاری دگر هرجا که باشیم این سوی میله ها یا آن سو، در یک ربیع خوش الحانِ دیگر بشارت این جشن باشکوه ماست.

ای یار بی مثال!

با ازادی سومین هم نشین خلوت زندانت، تنهایی دوباره مبارک بادت. حالا دفترچه خاطرات تو باز سپید می شود. انبان خاطرات نیک و بدت از روزهای رفته را بگشای و سطر سطر بر صفحه های سپید آن بنشان. بگذار گذر ایام دیگر به دستبرد گنجینۀ داشته های تو دستبرد نتواند زد.

حالا با همه عروسک های اهدایی هم بندی رها شده از بند، یک خانواده خوشبخت را تصویر کن. من و بچه ها را از خانه دلت بیرون بکش بگذار واقعی شویم در آن بند لعنتی که تخت هایش را با خساست تمام خالی گذاشته اند. من این عروسک بلند قامتم آری با گیسوان حنایی بافته شبیه گیسوی مادربزرگ و علی و عارفه، آن دیگری عروسک یک روح در یک بدن با دو روی و آن یکی فاطمه دردانه ات. عروسک گردانی اگر بلد شوی همه روزهای زندگی در کنار تنهایی تو تصویر می شود. من نیز روزهای زیادی را در شکنجه گاه انفرادی خود با عروسک هایی که از پوست پرتقال ساخته بودم، راز دل می گفتم. و گاهی دلم برای خانواده پرتقالی ام تنگ می شود که مونس همه لحظات تنهایی ام بودند.

محرم رازهای مگوی من!

با من بگو تا کی این قصه های تلخ خود را به ما تحمیل خواهند کرد؟ بگو من باید چند بهمن گَس و نحس تنهایی را ورق بزنم تا به تو برسم؟ مبادا فاصله های ما با فرارسیدن بهمن ماه هم به پایان نرسد. اما بی درنگ این بهمن که تمام شود من یک قدم به تو نزدیک تر خواهم شد. خوب می دانی و خوب می دانم. به امید وصل تو بهمن را به اسفند پیوند می زنم ای شمع شب های تار تنهایی من.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

Sitemap