بایگانی برای آبان, ۱۳۹۰

دیوارهای هراس ما که از ابتدا فروریخته بود عزیزترین!

آبان ۱۷م, ۱۳۹۰

سلام عشق جاودان من!

امروز جمعه سیزده آبان، درست دوازده روز است که من از دیدن روی ماهت محروم مانده ام آن هم به بهانه مضحک تعمیر اتاق ملاقات!

بعدازظهر دوشنبه که از دوالف زنگ زدند و گفتند نیایید ملاقات، من منزل مادر بودم و داشتم می رفتم خانه خودمان که آماده شوم برای آمدن به سرای تو که حالا شده خانه امید ما. مادرجان دلش به حال من خیلی می سوزد و فکر کنم گاهی دچار عذاب وجدان می شود که چرا در روزهای ملاقات به من می گفت: دخترم کاری کن زودتر بیایی بیرون. خودخواه نباش،  فکر ما را بکن و فکر دخترت را که حالا نه پدر بالای سرش است نه مادر. آنقدر از تو می پرسد و می پرسد مادر که گاهی پاسخ های تکراری من برای خودم  کلافه کننده می شود. می خواهد به من حالی کند که فکرت هست و نگرانت هست و دعاگویت هست. می خواهد به من بفهماند که برای من هم نگران است. من که خودم حالی ام هست که او در دلش چه می گذرد و وقتی ادای آدم های بی غیرت را درمی آورم در هر نوبت عیادت از ایشان، حرصش می گیرد و خودم خنده ام می گیرد. فکر می کنم این روزها مادرم سخت دچار عذاب وجدان است. درست مانند آن روزها که ما تو را در مأموریت سرپرستی خانه ایران در پاریس تنها گذاشتیم و به وطن بازگشتیم که هم دل مادرجان به دست بیاید و هم بچه ها در کشوراسلامی مان تربیت شوند که مبادا مثلا فرهنگ غربی شاکله شخصیتی شان را خدشه دار کند! آن روزهای سخت دوری، مادرجان هی می آمد پیش ما و با بغض می گفت من کی گفتم تنها بیایید مادر. می ماندی پیش شوهرت این چه کاری بود کردی چرا تنهایش گذاشتی؟ حالا مادر هی بغض می کند و می خواهد چیزی بگوید اما نمی گوید مصطفی جان. نمی گوید که بی جا کردی آمدی بیرون تا عین دیوانه ها هی از این اتاق به آن اتاق راه بروی و سرت را به کار گرم کنی و عین مرغ سرکنده نیامده قصد رفتن کنی و زبان بسته بمانی و روزه دار هم که نیستی لب به هیچ چیز نزنی حتی وقتی پدرجان می گوید: تا شما خودت نخوری از این آب میوه ها که برای ما می گیری از گلوی ما پایین نمی رود! از گلوی من هم پایین نمی رود این آب میوه ها وقتی می دانم تو آن جا در قرنطینه تنهاییت روزه دار اوقات می گذرانی تا افطار و با نان و پنیری سر می کنی تا وقت سحری که نمی دانم آن غذای بی ربط غیرمغذی زندان چگونه از گلویت پایین می رود حالا که نمی گذارند حتی یک وعده غذای گرم برایت بیاوریم بی انصاف ها.

یادت هست تنهایت گذاشتیم و آمدیم به وطن تا مادر دلش گرم شود که ما هستیم اما او بیشتر غصه دار شد با غصه های ما و آمدیم به وطن تا بچه ها با فرهنگ اسلامی خودمان تربیت شوند و دریغ که بچه هایمان در همان دیار بیگانه اما خالی از ریا استوارتر می ماندند و ریشه دارتر سوگند به خدای واحد و احد.

یادت هست در آخرین اسباب کشی نامه هایی که برایم فرستاده بودی و برایت فرستاده بودم پیدا کردی و نشستی میان گردوغبارها و خواندی و خواندی و خواندی با صدای بلند برای من و بچه ها تا یادمان بیاید که باید قدر کنار هم بودن را یک دنیا دانست. یادت هست …

من این روزها همه خاطرات مشترک را مرور می کنم و دلم برای همه آن لحظه های با هم بودنمان تنگ می شود. از همان لحظه پیوند مشترکمان در جماران تا آن گاه که سارقین مسلح با هجومی شبانه و با حکمی متعلق به سه روز قبل از انتخابات توسط دادستان معزول، در شب ولادت مادرت زهرای وفادار به علی (ع) از ما جدایت کردند. این ها را هزار بار تکرار می کنم و خسته نمی شوم از تکرار با این که نوشته اند و گفته اند و می گویند که کلام مجرمانه است و تبلیغ علیه نظام!!!من بارها گفتم و باز می گویم کلام مجرمانه هزاران شرف دارد بر فعل مجرمانه که شما کردید.  تو را ربودند از زندگی ما و در سلول انفرادی ات زندان کردند و آزار کردند و رنجه کردند و ما را نیز هم پای تو شکنجه کردند من و بچه ها و همه خانواده ات را و حالا در آستانه یک ساله شدن روزه داری است در قرنطینه زندان، می خندند و می گویند جایش خوب است آقای تاجزاده شما چرا نگرانید؟

راست می گویند جایت خوب است از اول هم خوب بوده در انفرادی های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و در قرنطینه و ایزوله و انفرادی های عجیب غریب من در آوردی غیرقانونی که الان هستی. راست می گویند آقایان جای تو خوب است و من باید باور کنم که گرم است و بهداشتی است و پاکیزه است و همه چیز مهیاست برای تن رنجور روزه دار تو که رکورد شکسته ای با یک سال روزه داری که بیستم آبان سالگرد آغاز آن است. و باید باور کنم که اتاق ملاقات تعمیرات داشته درست روز دوشنبه که روز قبلش در همان اتاق، دوست عزیزما با همسرنازنینش ملاقات داشته و امروز دوست عزیز دیگرمان با خانواده نازنینش ملاقات داشته و آن آقای معاون حقوقی اطلاعات سپاه که دوست ندارد من نامش را ببرم چون مانند بقیه مستعار نیست و واقعی است، به خواهر شما می فرماید که فلانی گفته ما ملاقات حضوری نمی خواهیم وملاقات هایمان کابینی باشد و لذت می برد یا مأمور است به این که مثلا رخنه ای، شکافی، درزی، روزنی پیدا کند برای اختلاف افکنی میان ما که حالا مانند دانه های تسبیحی که نخ محکمش تویی به هم متصل شده ایم و سخت فشرده!  راست می گوید آن آقا که برای من پرونده ای قطور ساخته و پرداخته. من گفتم به آقایان گفتم منت ملاقات حضوری در دوالف را سر ما نگذارید وقتی که می ترسید از موجه شدن عزیزدل ما با هر ذی حیات ذی شعور، رها کنید همسرم را و بگذارید که تحت نظر سازمان زندان ها مجموعه حقوق تضییع شده او را یک جا بدهند: حضور در بند عمومی، ملاقات های هفتگی وملاقات حضوری و  سه تا پنج روز مرخصی در ماه و تلفن های روزانه. مصطفی جان من و تو مسلمانیم و هردو از دروغ سخت متنفریم اما بعضی ها که آموخته اند برای مصلحت نظام می توان هر دروغی را گفت، خوب شاگردی می کنند استادشان را. مسئولین زندان به من گفتند که دادستان نامه داده که تو هفته ای یک بار خانواده ات را تحت نظر دو الف ببینی! آن وقت ما هر پرسشی در مورد وضع و حال تو می کنیم، پاس کاری می شویم سپاه می گوید دست ما نیست و آن طرف هم می گویند دست ما نیست. من بارها به این ها گفته ام کور خوانده اید من هرگز نمی گذارم در پشت این دیوارهای سیمانی ذره ذره جان همسرعزیزتر از جانم را بگیرید. درست است که می گویید این روزها کارهای واجب دارید و آقای تاجزاده مسئله مهم و اصلی شما نیست، اما باید بفهمید که او مسئله مهم و اساسی و اصلا همه زندگی من است و خانواده اش بخواهید یا نخواهید و با این بی تفاوتی ها نسبت به وضعیت حاد همسرم خون ما را به جوش می آورید تا فریادمان را بر علیه ظلمتان بلندتر و بلندتر کنیم و فریادمان را به عرش برسانیم.

عزیزترازجان!

من امروز سیزده آبان ۹۰،  وقتی که همراه بهترین دوستان تو که روزی برایشان شعار آشنای «دانشجوی خط امام برتو درود برتو سلام» سر می دادیم، برای تجدید پیمان با امام راحل بر سر مزار او جمع شدیم، فریادم را در گلو خفه کردم و آرام آرام گریستم در مرقد، در استراحت گاهی که جز روح الله الخمینی، احمدش  را هم در خود جای داده و بانو ثقفی را و مرحوم بروجردی دامادشان را و آیة الله توسلی و سلطانی طباطبایی را. من با سرود «خمینی ای امام» و سرود ملی مان،  مثل ابر بهار اشک ریختم و صدای گریه دیگران را هم شنیدم که آرمان های بلندشان زیرپای قدرت طلبان سلطه جو که جز چهره های عبوس و زبان های تند و دل های پرکینه چیزی برای عرضه ندارند، ذبح شده است.

آری عزیز روزه دار من! من امروز در میان یک جمع دل شکسته که مظلومانه با تو درد دل گفتند، یک دل سیر گریه کردم. در کنار کسی که قرار نبود میراث انقلابی که رهبری کرد ستم باشد به ما و به بچه هایمان، همه بچه های پاک سرزمین سروهای سهی.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

به دوشنبه ها بسنده می کنم در اقتدا به همسرجان!

آبان ۱۷م, ۱۳۹۰

همۀ دیشب را با صدای چک چک باران روی سقف شیشه ای نورگیر آپارتمان گذراندم. همۀ شب، دل پرش را خواست خالی کند آسمان و خالی نشد که نشد!

چند شبانه روز است که می بارد این آسمان غمبار شهر و دیار ما و دلش باز نمی شود که نمی شود. درست مثل دل مادرانی که خواهش گرمای تن عزیزانشان با خواهش طواف کوی دوست عجین شده هم زمان با سفرهای تشویقی آقایان به سرزمین ابراهیم و هاجر و اسماعیل، به دیار زمزم و صفا!  درست مثل دل کودکانی که حسرت آغوش پدر دارد برایشان افسانه شهر پریان می شود افسانه شهر بی رنگی فرشته ها. و مثل دل همسران که شرم نگاهشان در هر ملاقات کابینی بر روی جداره های شیشه ای می ماسد.

اذان که می گویند کلی ذوق می کنم. انگار بیداری همه خستگی ناشی از یک مرگ ناخودآگاه چند ساعته را یک جا می تواند بزداید از تن رخوت زده ام. و رهایی از شر کابوس هایی که گاه گاه به سراغ آدم می آید تا یادش بیاید زندگی سراسر خوابی است که بیداری اش نقطه پایان آن است، داشتند مرا زنجیر می کردند و من بی آن که فریاد کنم ناگهان خودم را رهاندم و گم شدم در پستوهای خانه ای که نمی شناختم! داشتند مرا زنجیر می کردند و من در خواب می دانستم که نمی توانند!

صبح گاه من آغازی به غایت زود است برای روزی که باید تا شب کشاندش به امید تمام شدن و رسیدن روز نو. روز ملاقات.

باران که می بارد دلتنگی های سلول انفرادی تکرار می شود برای آدم. از پشت پنجره چشم انداز بیرون زیباست. باید نفسی تازه کرد و قدم رو داخل اتاق، آشپزخانه،هال. هی می خورم به اسباب و اثاثیه ها و یادم می آید که وزر و وبالند این ها! هی یادم می آید سلول تنگ دوالف را که همسرجان می گفت بزرگ تر از سلول های دیگر بوده و من به آن می گفتم پاویون وقتی که یک تلویزیون با آنتن بی قواره اش را هفته دوم عید نوروز آوردند گذاشتند کنار درب سلول و دریچه را باز گداشتند تا سیم آن را بتوانند رد کنند و دوشاخه را به پریز وصل کنند! جای مرا تنگ کرد آن تلویزیون و من در هر دور پیاده روی داخل سلول می خوردم به آن و غرغر می کردم. و دریچه باز پایین درب سلول راه را برای ورود سوسک ها گشود…

می روم داخل آشپزخانه و قدم ها را شماره می کنم: یک، دو، سه، پنج می خورم به کابینت زیر ظرف شویی و نقطه پایان را می گذارم و از آن سو یک، دو، به سه نمی رسد عرض آشپزخانه. می خورم به یخچال و نقطه پایان را می گذارم و هی تکرار راه با تغییر جهت که سرم گیج نرود درست مثل پیاده روی ها در سلول انفرادی روی آن فرش ماشینی قرمز پاویون! که وقتی بعد از شانزده روز و در پی درخواست های مکرر شانه ام دادند و توانستم با لذت تمام موهای درهم پیچیده ام را شانه بزنم کلی کرک قرمزرنگ بر روی آن باقی ماند. یادگار همه روزهای بدون شانه، روزهای تمرین زندگی مانند انسان های اولیه با این تفاوت که در قبری بزرگ نان و خورشی بود و ساعتی قدم زدن زیر آسمان غبارگرفته شهر سوگوار و عبوس بعد از روز واقعه!

قدم می زنم و مثل آن روزهای افرادی به همسرجان فکر می کنم. جای من گرم است با وجود این که گرم کننده ها را به کار نینداخته ام. با لباس گرم و با قدم زدن خودم را گرم نگاه داشته ام درست مثل همسرجان که در سرمای آن بند خالی از هم بند، هی تند تند راه می رود لابد و فکر می کند. ولی نه او الان خواب است. روزها را می خوابد همسر روزه دار من در پی شب زنده داری هایش. روزها سرما را با رواندازهای نکبتی و مندرس زندان عقب می راند و شب ها گاهی راه می رود و گاهی باز می رود زیر پنو.

دیروز باز هم به مسئول زندان زنگ زدم و یادآوری کردم برای واکسن هپاتیت و آنفولانزا. گفتم دیر می شود! هماهنگ کنید بتوانم تهیه کنم بیاورم. باز برای چندمین بار گفت که خبرم می کند. گفتم که منتظر خبر می مانم. حالا باز منتظر مانده ام. همه امروزم را خالی گذاشته ام و می نشینم منتظر خبر که بگویند بیاورید واکسن را تاجزاده باید واکسینه شود در برابر ویروس ها و جانش برای ما هم عزیز است مثل شما، مثل مادرش، پدرش،  مثل بچه هایش، برادر و خواهرهایش و همه خانواده اش و دوستانش.

همه حواسم را داده ام به اوین به میهمان عزیزش که انگار هیچ جور دلش نمی آید درب سنگین آهنی را به روی او بگشاید و پشت سرش ببندد برای همیشه. همه دلم راه افتاده رفته آن سمت ها. کنار نهری که در فصل باران پرآب می شود و برگ های خشکیده را با خود تا ته شهر می برد.

من این جا هستم هنوز! در آشپزخانه کوچکمان که اجاقش در نبود همسرجان حال گرم شدن ندارد و نای به جوش و خروش آوردن خورش ها را ندارد و بی حس و کرخت زل می زند به آدم که یعنی بی خیال شو رفیق بی خیال درست عین همسرجان در آن انفرادی و قرنطینه و ایزوله ای که برایش مهیا کرده اند بی مروت ها. بی خیال شکم! بی خیال تن! بی خیال دنیا و زندگی که خواه ناخواه می گذرد! اصلا روزه دار شو درست عین همسرجان. کاش می شد همه روز را روزه دار باشم و همه شب را شب زنده دار درست مثل همسرجان اما نمی شود این بیرون نمی شود. به دوشنبه ها بسنده می کنیم در اقتدا به همسرجان!

 هنوز من این جا هستم در مطبخ که نمی خواهد محل طبخ غذا باشد از وقتی که هیچ خوراکی را نمی پذیرند برای همسرجان. هیچ چیز را نمی پذیرند تا عرصه را به او تنگ کنند لابد! مضحک است مگر او را نشناخته اند در این دو سال و چند ماه؟ او را شناخته اند و می خواهند عرصه را بر ما تنگ کنند که هر هفته با همین هِلِک و پِلِک ها خودمان را تسلا می دادیم و بوی خانه را می کشاندیم به بند خالی او تا همه روزهای انفرادی اش را پر کند. می خواهند عرصه را بر ما تنگ کنند. غافل از این که ما به تنگناها عادت کرده ایم و روزی چند بار مثل همان خواب نحس و کابوس دیشب زنجیرها را پاره می کنیم و فرار می کنیم از اسارت و سبکبار پر می کشیم به سرزمین نجات، سرزمین آزادی که در آن صدای اذان گوش هیچ بنده ای را نمی آزارد و موعظه ها حال آدم ها را بد نمی کند، چون موعظه گرها دزد نیستند و گرز آتشین در دست ندارند برای راندن آدم ها به بهشت! هرچه هست صدق و صفاست و راستی.

من امروز را خالی گذاشته ام برای شنیدن خبری از زندان که بگویند خانم واکسن ها را بیاورید برای پیشگیری هجوم ویروس ها به تن عزیزتان، عزیزمان! ساعت ده و چهل و پنج دقیقه! از تماس تلفنی خبری نیست. باید خودم زنگ بزنم: چه کنیم آقا کی بیاوریم این واکسن ها را. می گویند خودمان تهیه می کنیم. می گویند نگران نباشید! می گویند این جا هوا گرم است!

من سردم می شود به اندازه همه لحظه های انتظار

تا فردا که از صحت و سقم خبر باخبر شوم!

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

Sitemap