بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۰

سلام به روی ماهت ای دختر حوّا هم نام زینب کبری

شهریور ۳۱م, ۱۳۹۰

به نام خدای مهر

سلام بر روی چون ماهت دخترم!

چشم بر هم می گذاریم و سالی می گذرد. چشم بر هم گذاشتیم و تو نونهال کوچک آسیب پذیرباغ زندگیمان، ناگهان بالیدی و قامت رعنایت سروگون مقابل دیدگانمان به جلالت ایستاد.

و دریغ که سه سالروز پیاپی میلادت در سومین دهه عمر، درهمین سال های اخیر در بدترین شرایط زندگی ما گذشت در دوران بند و حبس و انفرادی پدر و دوران بهت و حیرت و سرگشتگی ما از تیغ بلا که صاعقه گون برسرما و خیل انبوهی از خدمتگزاران انقلاب و مردم و بهترین فرزندان ایران، فرودآمد و براثر ناسپاسی ها، برگ های تیره ای را به کتاب تاریخ و  میراث زرین فرهنگ ایرانی افزود!

دریغ که همه این روزها که باید مهرنامه در پی مهرنامه در تاریخ عمرثمربخشت نشر می یافت، بغض و کین ارمغانی گزاف از سوی اقتدارگرایان تمامیت خواه بود برای تو و هم نسلانت که تازه تازه جسارت طرح پرسش هایتان را در سایه دولت اصلاحات یافته بودید و با احترام تمام، شیوه نقّادی آموخته در کلاس بزرگِ گفتگویی که معمار گفتگوی تمدن ها به گستره جهان دایر نموده بود نشسته و اجازت سؤال گرفته در نوبت ایستاده بودید!  

نازنین دخترم!

ما، فرزندان انقلاب تازه بر اتهامات پدران و مادران خویش چشم فروبسته و بزرگتری و بزرگ منشی را تمرین می کردیم و با مرور بی طرفانه و عمیق گذشته هایمان بصیرت یافته و خطاها را شناخته و از خودکرده ها پشیمان شده در پی اصلاح برآمده بودیم که ناگهان در دیار اهورایی خویش با بلایای سهمگین انسانی مواجه شدیم و شوک وارده آن چنان شدید بود که ترسیم افق های روشن آینده میسر نمی نمود جز با گذران ماه ها و سال ها و تحمل شداید و تأمل در پیش زمینه های رویدادهایی که تا دیروز معجزه هزاره انگاشته می شد و تازه در آستانه جنگ قدرتی دیگر در انتخاباتی بی رقیب، همه ادعاهای موسم انتخابات ۸۸ و پس از آن انکار می شود.

مهربان فرزندم!

تو و نسل تو پا به پای ما ناخواسته در این ورطه بلا غوطه ور شدید و رنج را که همزاد آدمی است به عمق جان چشیدید تا گوهر وجودتان صیقلی شود و تلألؤ آفتاب حقیقت در آئینه جان تان چشم نوازتر گردد. دل نازک تو نیز چون دیگر فرزندان زندانیان سیاسی براثر بدکاری های نااهلان و نامحرمان بارها شکست و اشک های گرمت بارها بر گونه روان شد.

عارفه عزیزم، هم نام زینب کبری و قافله سالار اسرای کربلا!

گرچه دور بودی در روزهای اسارت طولانی پدر و اسیری کوتاه مدت مادرت، اما چه کسی است که نداند دردهای سخت را در غربت و تنهایی و دور از خویشان و عزیزان متحمل شدن، عذاب آورتر است؟ کیست که نداند دل شکستگی های دخترانه در برابر ظلمی که به پدرو مادر می رود آن گاه که دست از معاضدت و یاری کوتاه باشد، مضاعف است؟ تو دور بودی و از همان دوردست ها معصومانه دعای خیرت را بدرقه راه پدر می کردی در پایان هر مرخصی و مشتاقانه حضور دوباره اش در خانه را به انتظار می نشستی با شمارش این ثانیه های دیرگذر، باشد که به لطف مظاهر دنیای مدرن و عصر ارتباطات، نگاهت با واسطه در نگاه پدر بنشیند و خنده در پهنه صورت هردویتان جایگیر شود و هم زمان جمله جادویی «دوستت دارم» برزبان تان جاری شود. و ما در کناره این دریای مواج عشق پدر و فرزندی بایستیم و نظاره کنیم و حظّ وافر ببریم!

دختر بابا!

این روزهای سخت نیز مانند همه روزها و سال های عمر به چشم برهم زدنی می گذرد. چه خوب که نصایح پدر را به گوش بگیرید و از لحظه لحظه عمر برای بالندگی بهره برید. می دانی که کوچکترین موفقیت شما فرزندان چه میزان موجب افتخار پدر و مادر است و به ویژه کامیابی هایی که در سایه جدیت و پشتکار خودتان بی یاری غیر به دست می آید. و آن چه تو در همین سه دهه عمر به آن دست یافته ای از همین قماش موفقیت هاست که تحت توجهات الهی و با دعای خیر والدین و البته هم فکری و همراهی همسر مهربانت فراچنگ آمده است. عزم راسخ و اراده آهنین تو و یاروفادار زندگیت را برای رسیدن به نوک قله پیشرفت و ترقّی، هیچ مانعی نباید در هم بشکند و همه مشکلاتی که اینجا ما را در برمی گیرد تا از راهمان بازدارد، باید در نظر شما کوچک و خرد آید تا چون حصاری روحتان را به بند نکشد و پایتان را نلغزاند. ما و شما دو نسل متفاوت با مشابهت های بسیاریم که مهم ترین این مشابهت ها در بیت زیر تجلی می یابد:

برسرآنم که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

دختر حوّا!

اینک پس از گذشت بیش از دو سال ما توانسته ایم با همه این صبوری ها و استواری ها و پرهیز از وساوس ابلیس و با پررنگ نگاه داشتن رنگمان که رنگ ایمان است، قدرت خود را به بی مایگانی که با کینه ورزی و انتقام جویی های بی حد خود، راه حق را گم کرده و سرگشته طریقت هوی شده اند، بنمایانیم و حالا بیش از همیشه توان این را داریم که شیشه غم را به سنگ بکوبیم و رنگین کمانی هفتادرنگ را بر فراز سرخویش و هم وطنانمان  بپراکنیم. بی شک فرزندان شما به ما و شما می بالند که با گم شدن در روزمرگی هایمان کبوتر آزادی را در قفس رها نکرده و بال در بال هم تا بیکرانه های عدالت و صلح،  پرواز کرده ایم.

میلادت مبارک و همه روزهایت سبز سبز باد.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

هدیه تولد تاجزاده از اوین به دخترش

شهریور ۳۱م, ۱۳۹۰

به نام خدا

عارفه جان تولدت مبارک!

فکر کردم بهترین هدیه ای که از زندان و با این بعد مسافت می توانم برایت بفرستم، متن زیر است که از کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران (ترجمه نجف دریابندری) به تو و علی، همسر وفادار و همراهت تقدیم می کنم:

 

آن گاه المیترا باز به سخن درآمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی ای استاد؟

و او در پاسخ گفت: 

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.

هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان کنند، همراه خواهید بود.

آری، شما در خاطرِخاموشِ خداوند نیز همراه خواهید بود.

اما در همراهی خود حدفاصل را نگاه دارید،

و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص آیند.

به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید.

بگذارید که مهر دریای موّاجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.

جام یکدگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

از نانِ خود به یکدیگر بدهید اما از یک گِرده نان نخورید.

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید،

همان گونه که تارهای ساز تنها هستند با آن که با یک نغمه به ارتعاش درمی آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداری،

زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ،

زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و درخت سرو و درخت بلوط در سایه یکدیگر نمی بالند.

با بهترین آرزوها برای تو جگرگوشه و عزیزدلم

بابا مصطفی

زندان اوین شهریورماه ۱۳۹

 

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

Sitemap