بایگانی برای تیر, ۱۳۹۰

سینه سرخ میهمانی شب مرخصی بابا

تیر ۲۹م, ۱۳۹۰

شب های مرخصی بابا باید خودش را زود برساند به مجازستان باید سرحال و بانشاط بنشیند پشت مونیتور و صدایش را رسا و بدون خش برساند به فرسنگ ها آن سوتر به گوش هایی که صاحبش بی صبرانه حضور گرم او را در خانه انتظار کشیده و حالا هی دوربین را اینور و آنور می کنند تا چهره مهربان بابا را خوب خوب تماشا کند. من خودم را کنار می کشم در شب های مرخصی تا فقط تصویر پدر قاب چشمان دخترک را پر کند تا او سیر سیر شود برای مدتی هرچند کوتاه از دیدار بابا. همه وجودش خنده است وقتی بابا را از پشت مونیتور از همان دوردست ها می بیند و یک ریز حرف می زند برای او از همه جا از لحظه لحظه های دوری و دل تنگی که می گذرد، می رسد به روزهای زندگی، به خانه کوچک خوشبختی اش که مهم نیست در کجا بنا شده مهم تلاشی است که برای ساختنش کرده اند خودشان دوتایی عارفه سادات و سید علی ما در همان دوردست ها. می رسد به اتاق های خانه و به ایوان کوچکش و باغچه قشنگی که دو باغبان مهربان به آن رسیدگی می کنند و سبز سبز نگاهش می دارند در همه فصول و پر از گل و گیاه. دوربین در دست دخترک برمی گردد به داخل اتاق تا پس از این سیر و گشت کوتاه، دوباره قاب چشم ها پر شود از تصویرهای ماندگار عشق پدر و فرزندی. عارفه با هیجان برای بابا از روزهای زندگی می گوید و ناگهان یادش می آید که سینه سرخ کوچکی هم این روزها در همین خانه کوچک خوشبختی لانه کرده است. بابا را می برد به تماشای این آشیانه مهر. هیس بابا هیچی نگو می ترسد این مادر و پر می کشد و می رود. بابا می خندد و می گوید مادری که بچه هایش را ترک کند که مادر نیست! هییییییییییییییس بابا هیچی نگو فقط تماشایش کن لطفا! سینه سرخ کوچک آرام روی تخم هایش نشسته تا گرما را با چاشنی مهر به آن ها هدیه کند. مهم نیست در کجای دنیا، مادری و مهربانی همه جا یک رنگ دارد و یک طعم. دخترک دوربین را برمی گرداند به داخل اتاق. پدر و دختر می گویند و می خندند با تمام وجود. و من از فاصله ای اندک از این عشق ناب محظوظ می شوم. حالا دخترک یکی یکی لباس ها و اسباب بازی هایی که برای فرزند آینده اش از همین حراجی چند روز پیش خریده به بابا نشان می دهد و بابا قربان و صدقه نوه آینده اش می رود تو گویی هم اینک او را دز مقابل چشمان دارد. دخترک غش و ریسه می رود و من هاج و واج نگاهشان می کنم و شیرینی و سبزی زندگی را با تمام وجود حس می کنم در این روابط ناب انسانی دریغ شده در روزگار نامهربانی از آدم هایی که محرومیت از حقوق اولیه شان دستمزد عمری خدمت صادقانه شان است. پدر و دختر غرق تماشای هم اند و گفتگوهایی ساده و صمیمی و من به توری فکر می کنم که شیطان نه برای بچه های پاک و معصوم ما که هنوز فطرت پاکشان بهترین راهنمای راهشان است، بلکه برای مردان مدعی در دیار مومنان گسترده است. مردانی که نه «جوان» اند و نه «جوانی» را می شناسند. مردانی که حتی در خانه هایشان نقاب دارند و نام ها و نواهایشان جعلی است.

و لبخند بر لبان من نقش می بندد وقتی یادم می آید شیطان را در خانه های سبز که پر از یاد خدا و عشق ناب و عطر مهربانی است و سینه سرخ ها آن را برای لانه ساختن انتخاب می کنند و باغچه هایش پر از گل و سبزه و چمن و ریحان است، راهی نیست.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱)

Sitemap