بایگانی برای تیر, ۱۳۹۰

… و من چقدر خدیجه را دوست دارم

تیر ۹م, ۱۳۹۰

سلام مصطفای من. سلام بر تو که محبوسی در حبسی کین آلود!!!

امروز روز بعثت پیامبر ما محمد مصطفی(ص) است و من مجدّانه شهد عید را در کام  تشنه خویش جستجو می کنم. شهد عید را. عید بعثت نبی مرسل. خاتم المرسلین و رحمة للعالمین. عید برانگیخته شدن محمد امین را به پیامبری. یاد غار حرا با من است و یاد آن نزول اولین آیات وحی و تموج بال های سپیدی که آرام و سبکبار جبرائیل را برزمین فرود می آورد. یاد حرا با من است و یاد آیات الهی که محمد امّی را به خواندن امر می کرد و او دلواپس ناتوانی از اجابت امر، به نام خدایش و آفریننده انسان از «خون بسته» و به نام خدای قلم خواند. خواندنی!

امروز روز بعثت است و یاد محمد امین با من است و مگر می شود محمد را بدون خدیجه به یاد آورد؟؟؟ بانوی اشرافزاده ای که محمد جوان را به حریم امن خویش راه داد و برای کارگزاری امتحانش کرد و او را پسندید و پذیرفت و خود پسندیده شد و مقبول تا آن جا که جز پسند یار را رضا نداد و به همه دنیا و مافیها پشت کرد به ازای غمزه یاردلبند. بزرگ بانویی بود خدیچه پیش از پیوند مبارکش با محمد و پس از آن. 

امروز روز محمد است دلبندم و روز خدیجه و روز عید. روزی مبارک و فرخنده. محمد باز هم به غار حرا رفت و خدیجه بازگشتش را انتظار می کشید و این انتظار به طول انجامید تا آمدنی عجیب و متقاوت. این بار خدیجه پیامبر برگزیده و نبی صاحب کتاب را استقبال می کرد که لرزان و پریده رنگ آرام آرام گام بر می داشت و به آستانه در که رسید نگاهش در نگاه مهربان خدیجه نشست و انگار همه آن چه براو در آن خلوت و تنهایی گذشته بود بر جان و روح همسرش جاری شد.

مصطفای خدیجه در آن لحظات در جستجوی آرامشکده ای بود تا سنگینی کلمات وحی را که با صلابت بر روحش جاری شده بود هضم کند و آغوش گرم خدیجه اولین مؤمن به دین محمد و خدای محمد مناسب ترین مأمن بود برای برگزیده خدا. و محمد در این پناهگاه آرام گرفت و با این تنها پشتیبان به مصاف لشکر جهل رفت.

مهربانم!

خدیجه را چه کم می شناسیم و چه قدرناشناسانه مقامش را نادیده می انگاریم. خدیجه ای که همه هستی و دار و ندارش را در پیشگاه رسالت محمدی به حراج گذاشت و بهای آن را جز بهشت و وصال محبوب و رضای الهی نطلبید. خدیجه به حق الهه مهر بود که توانست در زمانی کوتاه غم بی مادری را از دل شویش بزداید و تجلی همه عاطفه و محبت ممکن در سرای هستی برای او شود. خدیجه فرزند اشرافی قریش در شعب ابیطالب اوج عاشقانه هایش را به نمایش گذاشت و جان بر سرعشق نابش باخت. درود خدا بر او باد و بر نیکو همسرش و بر عزیزِ دردانه اش فاطمه ام ابیها. و درود خدا بر ما باد که در صحنه نمایش زندگی هیچ نقشی را جز این نقش های سترگ ماندگار و هیچ متنی را جز متون مقدس یادگار  این بزرگان نیکوخصال برای تمرین و تکرار نخواسته و نپذیرفته ایم. 

عزیزدربندم!

من امروز بیش از همیشه به مسلمانی خود مفتخرم نه از آن رو که روسپیدی پدر معنوی امت و کوثر او را موجب شده ام بلکه از آن جهت که در رویدادهای معاصر بیش از پیش چشمانم به صفحات درخشان رادمردی و بزرگ منشی و انسانیت بزرگان دین روشن می شود و عارف می شوم به مقامات والایی که تنها برازنده از خودگذشتگان نیک سیرت و نیک پندار و نیکوخصالی چون آنان است. من امروز مفتخرم که الگوی مسلمانی ام چون خدیجه زنی است که ایمانش را بر لذت از زخارف دنیا مرجّح داشت. خدیجه همسر، خدیجه مادر، خدیجه تجارت پیشه کارآفرین  که امّ المؤمنین بود و نام پرصلابتش امید مسلمین در هنگامه دست تنگی و سختی و مصیبت. و مفتخرم به داشتن چون قاطمه مادری که انسانیت در وجودش تمامیت یافت و هیچ زنی نمی تواند ذره ای از کمال را تمنا کند که در وجود و شخصیت او نباشد و هیچ مردی نمی تواند قطره ای از انسانیت را طلب کند و در او نیابد.

و مفتخرم به چون زینب الگویی که زتدگی اش را وقف روشنگری نمود و آگاهی رسانی و پیام رسانی. زینب دختر، همسر، مادر و خواهر. که خواهری را بیش از هر نقش دیگری معنا کرد برای هم عصران خویش و برای همه آیندگان تا ابدیت. 

نازنین دور از یار و کاشانه و اهل و عیال!

با من بگو چه رازی است در این پارادوکس تبلیغ افراط گرایانه مسلمانی با ادعای امر به معروف و نهی از منکر و دور داشتن ما از اسوه گزینی هایی چنین شگرف برای زیست مسلمانی؟؟؟ با من بگو چرا این نام های بزرگ امروز برای مدعیان مسلمانی چنین مخاطره آمیز است که اتهام ما می شود تقید و التزام به ایفای رسالت زینبی و زندگی فاطمی و انجام تعهداتی چون تعهدات خدیچه ام المؤمنین!!!

من به حق این روز بزرگ و به پاس انتخاب دینی که پیوندش با نام من در آغازین روز ولادت در شناسنامه ام حک شده است، این نام های بزرگ را در قاب دل تصویر می کنم و از خدای محمد و خدیجه و فاطمه و زینب می خواهم که مرا در این مسیر حق طلبانه و عدالت جویانه ای که به تأسی از این بزرگواران برگزیده ام مستدام دارد.

مصطفای من، اسیر رها از بندگی غیرخدا!

امروز روز محمد است. روز بزرگی و دهش و بخشش و سخا. روز مهر و عطوفت و لبخند. من امروز با لبخند، میلاد دو جوان متدین به دین محمد را از طرف خود و به نیابت از تو مهربان تبریک گفتم. جوانان پاکی که مادرانشان خدیجه گون و فاطمه سان از آبشار مهر و نیکی سیرابشان ساخته و  در مکتب محمدی چون گل پروریده و برای آینده این کشور عزیز مهیای خدمتگزاری شان کرده اند. امروز من همسر عماد بهاور را به لبخند خدیجه بشارت دادم برای همه کریمانه و مهرورزانه همراهی هایش با همسر عزیز و متینش که ده سال حبس را به سخره گرفته و هم چنان از زندگی برای او می سراید. من امروز به احترام در برابر مادر اسماعیل صحابه زانو زدم که حبس فرزند کمیلی اش را هاجرگونه برای نیل به مقام رضای الهی، امتحانی کوچک می داند. من امروز با شور و شعور جوانان اصلاح طلب که قدرشناسی از خدمتگزاران، سنت حسنه مستدام ایشان است، جوان شدم و در هوای جوانی یادم آمد که چقدر خدیجه را دوست دارم که جوانی محمد در آغوش گرم و حصن امن او به بار نشست.

با آرزوی رهایی همه آزادگان دربند به ویژه جوانان محروم از حقوق اولیه یک زندانی

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

صابرانه ها …

تیر ۳م, ۱۳۹۰

سلام عزیزم

از عصر سه شنبه ای که گذشت بی خبری از تو دوباره مونس لحظه های من شده است. من نمی فهمم چرا دوست دارند ما در بی خبری بمانیم؟ معمولا خبرهای بد را پنهان می دارند ولی به من اطمینان داده اند که مراقب تو هستند و نمی گذارند یک مو از سرت کم شود! من کودکانه با هر صدای زنگ تلفن از جا می پرم به امید این که صدای گرم تو را از آن سوی گوشی تلفن بشنوم اما صداهای آشنا برای من غریبه است وقتی صدا صدای تو نیست.

آن روزها هر صدای زنگی ابتدا قلبم را می لرزاند و بعد از جایم می پراند. تمام آن ۴۵ روز بی خبری از تو را می گویم! همه زنگ زدند یکی یکی و دوتا دوتا. دادستان معزول قول داده بود به خانواده ات که زنگ می زنی و نزدی و ما بودیم و دلهره های روز و شب. وقتی صدایت را پس از ۴۵ روز شنیدم، گفتم: عزیزم همه مردم پشت شما هستند محکم باش و تو خندیدی.

دوره دوم بازداشتت هم رسید و باز من بودم و بی خبری تا حدود ده یازده روز. وقتی زنگ زدی مژده دادی که با نوری زاد هستی و تنها نیستی و مژده دیدار دادی و …

حالا بعد از یک مرخصی چهار پنج روزه باز به اوین بازگشتی و باز من مانده ام و بی خبری. و نمی دانم چرا فهم کشنده بودن بی خبری و انتظار برای این آقایان اینقدر سخت است. من باز هم با هر صدای زنگ تلفن دلم می لرزد و از جا می پرم و هجوم می آورم به سمت گوشی و هیچ صدای مهربانی برایم دلچسب نیست وقتی صدا صدای تو نیست دلبندم.

دیشب وقتی بعد از نماز و دعای کمیل بر سر سجاده خوابم برده بود صدای زنگ تلفن از جایم پراند و صدای نگران مهناز دلم را لرزاند وقتی خبر بدحالی همسرش را که تازه شنیده بود به من داد و چاره جویی کرد و من در دل خندیدم و گفتم کل اگر طبیب بودی… گفتم ما که می دانیم سلامت عزیزانمان را از چه کسانی باید طلب کنیم ولی این وقت شب که نمی شود باشد فردا. و از همان دم دلهره باز به سراغم آمد که تو با آن ضعف حاصل از بیماری و با آن عزم بر روزه داری چه وضع و موقعیتی داری در آن شرایط ایزوله عجیب و غریبت ؟؟؟

شهاب آسمانی من!

راستش را بخواهی وقتی دلم برای تو شور می زند کمی از خودم خجالت می کشم چون فی الحال یاد خانواده هایی می افتم که عزیزانشان را طی این دو سال از دست داده اند و دیگر انتظار بازگشتی ندارند تا بدان دلخوش باشند. چشم ها را می بندم و یکی یکی مادران و پدران و همسران و فرزندان آنان را در نظر می آوردم و آرام اشک می ریزم به یاد دردهای بی درمانشان. این روزها یاد خانواده سحابی و خانواده صابر لحظه ای ترکم نمی کند. یاد سادگی و مهربانی هاله عزیز و هدای ارجمند نیز. هاله را با همان تیپ مادرانه خندان، هر روز در آیینه خیال تصور می کنم و صابر را که تیز و تند می آمد می نشست روی صندلی دفتر کارم و انگار از روی کاغذی می خواند سریع می پرسید: خوبید؟ آقای تاجزاده خوبند؟ بچه ها؟ مشکلی ندارید؟ بقیه خانواده ها خوبند؟ مشکل مالی ندارند کمکی لازم ندارید؟ هر مشکلی داشتید ما هستیم حتما اطلاع بدین. مبادا خانواده های زندانیان سیاسی احساس کنند که تنها هستند و بی پشتیبان. همه این مکالمه کوتاه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید و آقای صابر فرصت پذیرایی به ما نمی داد. نیامده همان طور تیز و تند راهش را می کشید و می رفت. انگار یک نسیم آرام وزیده باشد در اتاق کار من. یک نسیم آرام بخش و سبک که حتی تاب تکان دادن پرده ها را نداشته اما هوای تازه را با خود آورده است. صدای آرام و پرطنین او هم هرگاه زنگ می زد در گوش جانم می نشست. خوبید؟ آقای تاجزاده خوبند؟ تماسی نداشتند؟ بچه ها؟ بقیه خانواده ها؟؟؟

نازنین دربندم!

شنیدن دو صدای آشنا در میان صداهای آشنا و ناآشنا برایم عادت شده بود در تمام مدت هجران تو پس از بازداشت های فله ای پس از انتخابات با همان احکام چند روز قبل از بیست و دوم و با همان امضای کذایی! یک صدا که صابرانه مرا در مسیر حق خواهی مستدام می داشت و صدایی دیگر که همدلانه همه دردهایم را تسکین می داد. اولی متعلق به هدایت یافته ای بود که بی اعتنایی ها و بی رغبتی ها برای رسیدگی به حالش که خرابِ جفای به هاله مهربان بود، قلب مهربانش را از تپش بازایستاند و دومی از آن مردی بود که راست قامتی اش بدخواهانش را از پای درآورد و اعتصاب غذایش در اعتراض به بی اعتنایی به جان زندانی سیاسی در کنار سایر آزادگان دربند، دارد قلبش را آسیب می رساند و همسرش در اندوه این گزند و همه خانواده اش در دلواپسی هر رنجه ای به جان عزیزش به سر می برند.

مهربانم!

این روزها روزهای بدخبری است. من از شنیدن صدای زنگ تلفن هراس دارم. می ترسم پیک شوم بدخبری در راه باشد و باز هم شوکی تازه بر ما وارد کند. تو در دعاهایت اگر توان روزه داری و شب زنده داری علیرغم بیماری، باز نصیبت شده است، هم برای اصلاح امور مسلمین دعا کن هم برای سعه صدر ما و استقامت و پایداری مان و برای سلامت همه عزیزان دربند چه آن ها که اعتصاب غذا کرده اند و چه آنان که در بیماری و رنجوری روزگار می گذرانند و برای شفای دل دردمندان در داخل و بیرون زندان. برای ما دعای مخصوص داشته باش عزیزم که سخت در مرحله ابتلاییم. و برای سلامت پدر و مادر خودت و من که در این سال های پایان عمر اسیر گرفتاری و بدحالی و ناامنی و نا ملایمات گردیده اند و از دست ما هم هیچ کاری برنمی آید برای بهبود حالشان.

خداوند به فریادمان برسد که جز او دادرسی نیست.

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱)

Sitemap