بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۹

در برگه بازجویی نامه سرگشاده به مقامات قضایی نوش تم

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۹

فخرالسادات محتشمی پور همسر مصطفی تاج زاده و عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت که روز ۱۰ اسفند ماه دستگیر و در بند دو الف در بازداشت به سر می برد، امروز در ملاقات با خانواده اش اعلام کرد کلیه اتهامات وارد شده در مراحل بازجویی را رد کرده است.

به گزارش تحول سبز، وی که در این ملاقات از روحیه بسیار خوبی برخوردار بوده است بار دیگر تاکید کرده است در صورتی که موفق به ملاقات با همسر خود نشود و از وضعیت جسمی تاج زاده اطمینان حاصل نکند از روز دوشنبه دست به اعتصاب غذا خواهد زد.

فخرالسادات محتشمی پور در این دیدار گفته است که هیچ یک از اتهامات وارد شده را قبول ندارد و بر روی برگه بازجویی خود نامه ای سرگشاده به مقامات قضایی نوشته است که این امر با اعتراض بازجوها مواجه شده است.

محتشمی پور با شنیدن خبر آزادی نازنین خسروانی و مهسا امرآبادی از خوشحالی به گریه افتاده و ابراز امیدواری کرده است که همه فرزندانش در سال نو از بند رها شوند. وی گفته است در این مدت برای آزادی زندانیان روزه میگیرد.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

دلنوشته ای برای فخرالسادات محتشمی پور

اسفند ۲۵م, ۱۳۸۹

برای فخرالسادات محتشمی پور

چند نقطه چین …یک نفس عمیق..و حالا یک دقیقه سکوت به احترام از تو نوشتن ..سلام مسافرمهربان  اوین …نه بگذار راحت بنویسم بانو ..اینطور که شروع کنم …سخت میشود .. بگذار از خودم بگویم.. .داشتم فکر میکردم ..به چشمهایم ..که تازه گی ها بازشان کردم .فکر میکردم به زندگی در تاریکی مطلق ..به اینکه اگر قرار بود همه مان چشم بسته میزیستم دنیا چطور میشد ..ما که دست بسته …پا بسته …زبان بسته تا به اینجا آمده ایم و آب از آب هم تکان نخورده..چشم و گوش بسته هم میشدیم چه میشد مثلا!؟… خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است ها .. خیال نکن که حالا که دور شده ای از ما.. آن چشم ها را هیچ کس نمی بیند.. همان چشمهایی که آرام میبستی و وصل میشدی آن بالا مالاها!…چشمهایم که بسته شد یادت هم پشت آن زندانی شد ..جایتان خالی ..با یادتان رفتم به روزهای دورتر ..یادتان میآید بانو..دغدغه هایم را ..دلتنگیهای مادرم را..خانه نقلی قدیمی مان را ..که از قضا سبز بود …قدم به قدم با من آمدی و بسط نشستی این جا در دل من .. آنقدر تابیدی آن وسط تا دلم جان گرفت .. تا یاد گرفتم بجنگم برای زندگی .. ..خوب زندگی کنم و خوب بمیرم .حالا میدانم که راست است بانو.. آدم تا روزی که برای زندگی نجنگیده باشد ، تا روزی که در مقابل مرگ نزیسته باشد ، لذت حیات را نخواهد فهمید ، تا روزی که تنگی نفس هر نفسش را شماره نکرده باشد نمی فهمد معنی تنفس را..دلتنگ تنفس در هوایت شده ام بدجور …..

گاهی فکر میکنم من اگر دختر تنی تان بودم ..جای دردانه و نازدانه …شاید حسودی میکردم به اینکه تو مادر همه بچه های ایرانی .مادر ندا ها..سهراب ها ..محمد ها..نازنین ها..ژاله ها …سخنرانی شورای شهرت را به یاد میآورم و پشت بندش فریادهای لابلای نوشته هایت را که این روزها هی ته ذهنم رژه میروند .. :”ماده شیر خشمگین را از چه میترسانید ..؟” ..واقعاچیزی هست که از آن بترسید ؟ها یادم آمد…

باید اعتراف کنم که دوست داشتم همین حالا بچه میشدم میرفتیم به روزهای خیلی دورتر و در یکی از آن کمدهای کلاس درس ات قایم میشدم..می ترساندمت بانو ..و بعد میخندیدی .این جور ترسیدن را دوست دارم .ترسی که تهش از شادی پر است … دلم خنده میخواهد دلم خاطره میخواهد بگویی ..از همان خاطره های خوب خوب که همیشه تا طلب میکردیم ..از جیب در می آوردی .. یک نفر به من بگوید این اشکها را می شود از روی صورت عالم پاک کرد؟..دلتنگیم و دلمان هزار راه میرود وقتی نیستی ..هزار راه نرفته ! .من شنیده ام ..کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آیدو سفره را می اندازدو نان را قسمت می میکند.. سهم ما را هم می دهد..سهم من را سیب بدهید .. میوه ممنوعه!شنیده ام درختان سیب در بهار…شکوفه می کنند…من دلم سیب میخواهد

درختان سیب..

شکوفه خواهند کرد..

در بهار

بهار… دارد… می آید…. بانو

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

Sitemap