بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۹

تاوان مهربانی!

اسفند ۹م, ۱۳۸۹

دوشنبه ۹ اسفند

سلام عزیزم!

این دوشنبه را با یاد روزه داری تو روزه دار شدم. حالا که تو هر روز را در هر حال عبادتی چه فرق می کند من چه روزی با تو همراه شوم. همه روزهای هفته روزهای پیوند با توست و میثاقی نو برای همراهی و هم رأیی و هم دلی. پیاده روی های روزانه آدم را تروتازه می کند و زندگی را بهتر به جریان می اندازد اما من آنی از فکر درب  یک اتاق کوچک  که به روی تو قفل شده بیرون نمی آیم. دنیایت را به خیال خود تنگ کرده اند و کوچک کودتاگران تنگ چشم کوردل غافل از آن که دنیای آدم ها را اندیشه هایشان می سازد و تو چه اندیشه سترگ و بالنده ای داری آسمانی من! امروز مراسم ختم دوست و همکار قدیمت دکتر بروجردی در مسجد الجواد برگزار شد. همان مسجد خاطره انگیزی که مراسم ازدواج ما در سال ۶۰ در آن جا برگزار شد! چهره های آشنای بسیار دیدم و سلام و چاق سلامتی و احوالپرسی های گرم از تو بسیار شنیدم. بعضی انسان ها نه زندگی شان برکت دارد و نه مرگشان و برخی به عکس. مرحوم بروجردی از آن دست آدم هایی است که مرگش برای بازماندگان پربرکت بوده است. حداقل آن تازه شدن دیدارهایی که سال به سال تازه نمی شود. سخنران نتوانست طاقت بیاورد و اعلام کرد که برای مراسم مردانه دعوت شده و حالا سخت است که در مراسم خانم ها باید سخن بگوید. من از طرف خودم و تو تسلیت گفتم درگذشت آن فقید سعید را. حاشیه مراسم پررنگ تر از متن بود. از حاشیه کلی اقدامات مفید برآورد شد و باران که شروع به باریدن کرد ما هم راهی شدیم. من باز هم برای دیدن پزشکان معالج تو تلاش کردم ولی ظاهرا سفر خارج از کشور هستند و باید باز هم صبر کنم. در راه بازگشت سری به یکی دوتن از خانواده های زندانی های سیاسی می زنم و در خانه هم میزبان یکی دوتن از دوستان هستیم. شام را ناخودآگاه طبق ذائقه که نه براساس رژیم غذایی تو می پزم و موقع خوردن آن دلم هوای تو را دارد که نمی دانم امشب چه خورده ای؟

عزیز روزه دارمن!

امروز باخبر شدم که سه تن از سربازانی که در محل اقامت تو خدمت مقدس سربازی را می گذراندند به جرم همکاری با شما در دو الف بازداشت هستند. خیلی عجیب است! این طفلک ها که عملا چون شما زندانی هستند و زندان بان های سپاهی و اقتدارگراها با این زندان در زندان دنبال چه هستند برای این طفلک های بی گناه؟ نام های عزیزشان شاهین و سهیل و محدرضا امروز در فضای مجازی ثبت شد تا همه بدانند سرباز وطن آزاده است و میهن پرست و نوع دوست و خلق محمدی دارد و سیره نبوی را خوب می شناسد و عدالت علوی را نیز. من نمی دانم شما دوتن سید مصطفی و محمد در تنهایی خود با این سربازها چگونه روزگار گذراندید که کودتاچی ها رهایی آن ها را نیز تاب نیاوردند و اسارت را برایشان تقدیر کردند تا طعم زندانی بودن را خود مستقیم بچشند. جرم این جوانک ها چیست نمی دانم اما جرم کسانی را که زندان را برای مخالف خود می پسندند، خوب می دانم و متأسفم که ایران ما دارد اندک اندک به یک زندان بزرگ تبدیل می شود که هرکه با کودتاگران نیست و به تصور غلطشان برآنان است در آن محبوس و محروم از حقوق خود روزگار می گذراند. می دانم که روح لطیف تو از شنیدن خبر حبس این طفلک ها سخت آزرده خواهد شد و خدا کند ندانی که چه بر سر این فرزندان غیور میهن آورده اند آن گاه که تو در آن سه شنبه کذایی در اتاقک ملاقات منتظر دیدار ما بودی و ما پشت درب آهنین چشم انتظار دیدن روی ماه تو.

مصطفی جان!

من حالا معنی زندان غیرقانونی سپاه را خوب می دانم. دو الف جایی که هیچ کس نمی تواند بر آن نظارت داشته باشد و همین مصونیت موجب انواع تخلفات و سرپیچی ها از قانون در آن می شود. این سه جوان را در دو الف محبوس کرده اند. نوری زاد را هم برگردانده اند به دو الف و نیز شاکی ششم از کودتاگران را. دو الف هم چنان از سال ها پیش تا فردای کودتا و تا همین امروز میهمان دارد. میهمانانی که حالا همه سبزند. نمی دانم این درخواست بازرسی از زندان که توسط شورای شهر به رئیس زندان داده شده کی انجام خواهد شد تا با مجوز صادر شده نمایندگان واقعی ملت از حال و روز بخشی از همین مردم در بازداشت گاه های قانونی و غیرقانونی آگاه شوند! من حالا می فهمم تلاش تو برای قانونمند شدن همه امور کشور چقدر به خیر و صلاح بوده و هست و به تو افتخار می کنم که همیشه با سرسختی همه را به اجرای  قانون خوانده ای و می خوانی و نافرمانی مدنی ات تنها به جایی برمی گردد که به مصلحت کشور و نظام ربط دارد.

مهربان دربندم! من برای این سربازهایی که لابد دارند جور مهربانی با شماها را می کشند و تاوان آن را می دهند نگرانم و امیدوارم هرچه زودتر دستگاه قضا که تحت سلطه دستگاه امنیتی و اطلاعاتی درآمده به جایگاه درست و منطقی خود بازگردد و بالاخره روزی شهروندان ایرانی هم طعم شیرین عدالت را بچشند!

من باز هم برای تو عزت و شجاعت و سرافرازی طلب دارم و به خدایت می سپارم که عزیزترین و پرستیدنی ترین است و مهربان ترین نسبت به بندگان عاصی و نیازمند خود.

قربانت

همسرت فخرالسادات

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۲)

ما کم نمی آوریم!

اسفند ۸م, ۱۳۸۹

یک شنبه ٨ اسفند

سلام مهربان همسرم!

امیدوارم خوب خوب باشی. از آن نوع خوب هایی که به قول نوری زاد عزیز هی  تند تند اکسیژن می فرستند از داخل زندان به این بیرون تا کسانی که دچار نفس تنگی شده اند جانی دوباره بگیرند و بتوانندباز نفس بکشند! دوست و هم اتاقی ات را امروز به زندان بازگرداندند. هنوز معالجاتش تمام نشده و هنوز نتیجه اقدامات پزشکی که انجام داده اند معلوم نشده با خوف و هراس فراوان طلبیده اندش به زندان، به دو الف و او هم گفته که به دو الف بازنمی گردد که بازداشتگاهی غیرقانونی است و باید برود ٣۵٠. یادداشت زیبا و شیوایی نیز قبل از رفتن قلمی کرده که منتشر شده و از ضرب و زور سخن رانده که انگار تجربه هاش را دارد توسط برادرهای مهربان مسلمان این کاره! چقدر شادمان شدی وقتی در ملاقات روز چهارشنبه در حین افطار کردنت گفتم که او بیرون است و آزاد است و دیدن ما آمده و از دلتنگی هایش برای تو گفته و از تو برای ما گفته و دلداری ها داده دلتنگی هایمان را. حالا اگر بفهمی که دوباره به زندان بازگشته غمین می شوی می دانم و خوب است که نمی توانی سری به این روزن بزنی و بفهمی دنیا دست کیست و این ایران بزرگ که دست آدم های کوچک لق لق می خورد و مانند یک شیء شکستنی گرانبها سخت در معرض آسیب جدی است،در این روزن نمی بینی.

دلبندم!

دردانه جانت امروز حالش بهتر است. باید بهتر شود چه معنی دارد آدم در مقابل اشقیا کم بیاورد. ما هرگز کم نمی آوریم. آن هم در مقابل بی مقداران مدعی که جرأت می کنند با پاهای کثیفشان وارد عرصه خصوصی مان بشوند و آلوده کنند زیست گاه مسلمانی مان را. با چوب جارو بیرونشان می کنیم همانند مادربزرگ هایمان که عزتمندانه مهاجمین به حرمشان را با چوب می راندند. وای به حال دزدان آبرو و شرف و حیثیت مسلمانی! امروز را به امر پدرجان سری به بیمارستان خاتم الانبیاء زدم تا پرونده پزشکی ایشان را از طبیب معالج بگیرم. یاد روزهای عمل جراحی تو و بستری بودنت در آن بیمارستان افتادم و یاد همه مهربانی های پرسنل زحمت کش و دلسوز بیمارستان و الطاف رئیس محترم آن. ناخودآگاه کشیده شدم به سمت دفتر او که در همان طبقه که اتاق های عمل قراردارد، واقع شده و ناگاه یاد یاوه سرایی های خبرگزاری های دروغپرداز دولتی افتادم که تو را زیر تیغ جراحی در حال تمارض تصویر می کردند برای فرقه جاهل هوادارشان افتادم و یاد یکی که در همان حین عمل تو داشت مرا آرام می کرد تا آتشفشان درونم دودمان ستم را به باد ندهد در همان حال ناخوش بی قراری. من برای همه بیماران دعا کردم و به رئیس بیمارستان از جانب خودم و تو سلام گفتم و شکوه کردم که بزرگی چون تاجزاده چو اسیر دست ستم است باید از اقدامات ضروری پزشکی بازبماند و او هم اظهار تأسف کرد و نگرانی اش را بابت مشکل گردنت که نگرانی پزشکان معالجت بود عنوان نمود. یکی باید به من بگوید که این ام آر آی از گردنت انجام گرفته تا دکتر تکلیفش را بداند و به تو گزارش کند یا نه؟

همسرم!

امشب توفیق سرزدن به پدر ومادر عزیز خودم و تو را داشتم و این عزیزان چقدر پیر و بیمارند و چقدر مستحق رسیدگی و تیمارداری. خوب است که تو نمیتوانی به این زودی پدرت را ببینی که بیماری دارد ذره ذره وجودش را می خورد و او صبورانه مقاومت می کند به عشق دیدار تو و دائم سراغ ملاقات را می گیرد که با تو نجوایی دگر داشته باشد و نیز مادرت را که دلنگران سلامت تو و آرزومند دیدار مجدد است. مادر من هم که مثل همیشه نام تو را که می آورد اشک در چشمانش جمع می شود و هی تند تند از خاطرات روزهای تلخ زندانی بودن پدر می گوید و من می خندم و می گویم دختری که سرنوشت مادر نداشته باشد دختر نیست و او حیرت زده دخترک دیوانه اش را نگاه می کند و آهسته نجوا می کند: خدایا همه اسرا را نجات بده و مشکلات را با فرستادن صاحب اصلی مان مرتفع کن.

امشب سری هم به یکی دوتن از دوستان زدم که سخت جویای احوال توأند و نگران وضعیت ابهام آلود کشور. شب بی مثالی بود به جهت پرباری اش برای ما! امشب دلم بسیار هوای نوشتن دارد اما دیروقت است و خواب غلبه کرده است وگرنه دلم می خواست برای بانوی غیور آذربایجانی بنویسم و برای همسر رمضانزاده و برای خانم مومنی که امروز مادربزرگ شده و برای دختران موسوی که حیران وسرگردان فاصله اختر و خورشید را هروله می کنند و برای نوری زاد که مردانگی را به زانو در آورده و برای نازنین و نسرین و بهاره و لیلاجان و هاله خانم و برای همه کسانی که جزئی از این تن خاکی منند و هم زاد من و هم رأی من. دلم می خواست برای مادر مهدی محمودیان بنویسم و دختر سلیمانی و همسر مهدی اقبال که فکر می کنند می توانند به دیار فراموشانش بسپارند و برای همه کسانی که دادستان خواب توبه نامه نوشتنشان را می بیند و  شادمان از خواب می پرد و سراب را جلو چشم می بیند و به امید دیدن خوابی مشابه پلک ها را به هم فشار می دهد. دلم می خواست برای دخترانمان بنویسم برای دردانه و نازدانه که این سو و آن سوی مرزها فاصله ها را در می نوردند برای رسیدن به آغوش گرم تو که در مقابل چشمان نامحرم اجنبی ها از آنان دریغ می شود و برای ماه دامادجان بنویسم که طعم پدری تو را شیرین مزمزه می کند و برای مادرم که هزار کتاب ناگفته و نانوشته برایش دارم و برای سبزها که هزار نکته باریک تر از مو برایشان دارم و برای نسل فیروزه ای که معلم منند و برای همه سبزها که راهنمای راهند و برای …

دلم می خواهد برای همه این ها از همه چیزهایی که باید، بنویسم اما می شود فردا هم نوشت چون فردا روز دیگری است. اما عزیزم این را نمی توانم ننویسم که همکار پیشین تو در وزارت ارشاد به رحمت ایزدی پیوسته است و حالا بیت مکرم حضرت امام (ره) برای ارتحال دکتر محمود بروجردی عزادارند. یادم هست که خاطرات خوبی از آن روزهای با هم بودنتان دارید و کاش بودی و فردا در مجلس ترحیمش سخن می گفتی و تسلیت می گفتی. من اما به نیابت تو خواهم رفت و مراتب تسلیت را ادا خواهم کرد. کاش از این پس بیشتر برایت اخبار خوب داشته باشم. و یادم بماند که این اخبار خوب را برای دوستان تکرار کنم.

فدای همه مهربانی ها و دردهایت به جان اهریمن بدنهاد باد.

همسرت فخری

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۷)

Sitemap