بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۹

روزانه های همسر یک زندانی سیاسی/ ماه وصل

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۹

دوشنبه یازده بهمن

سلام عزیزم

دلم برایت قدر ستاره های آسمان و ماهی های دریا تنگ شده همانقدر غیرقابل شمارش. همان قدر زیاد زیاد زیاد!

می دانم که تو هم دلتنگ مایی اما سفره دلت را هرکجا مانند من نمی گشایی و دل دریایی ات را قفل و کلید میکنی از چشم نامحرم. من اما هیچ گاه به مانند تو طاقت و شکیب نداشته ام. من وقتی دلم تنگ می شود همه غریبه ها را محرم می پندارم و همه احساساتم را فریاد می کنم. مانند پیام «دوستت دارم»  که ماه پیش برایت فرستادم. و پیام عشق و محبت را که در اوج شکوه سی سالگی پیوندمان هفته پیش روانه کویت کردم.

دلبندم!

این روزها بیش از همیشه نیازمند حضورت هستم. این روزها که اهریمن شوم تکه تکه وجودش را در روح آدم هایی می دمد که با ادعای مسلمانی به حریم خصوصی ما یورش می آورند. تا دیروز با شنود و ابزار جاسوسی شان و حالا با هجوم به اندرون خانه که دیگر امن نیست پس از همان اولین هجوم. من نیازمند حضور تو هستم تا مثل همیشه در اوج خشم از بدکاری ها و بدسیرتی ها آرامم کنی با نوازش کلام سحرآمیزت. دلم برای نوای گرم و پرطنینت تنگ شده که با لبخندی بر لب بگویی: عزیزم این کارها همه از سر ضعف است وبیچارگی وگرنه به مناظره تن می دادند. این سو من شاگرد مکتب آزادگی و عدالت خواهی و آن سو ملاحسین طالبانی. دلم تنگ شده برای همه بی اعتنایی هایت به دست و پا زدن های از سر عجز کودتاگران. آن ها که کار از دستشان خارج شده و شاید هم خارج بوده و تاکنون جز این می اندیشیده اند؟

مهربانم!

دو سه روزی است که درگیر معالجات پزشکی و دوا درمان مادرجان هستم. مطب و بیمارستان و آزمایشگاه و حالم بد می شود در این محیط های ناشاد وقتی یاد روزهای بستری بودنت می افتم و یاد همه انرژی مثبتی که حتی در روز قبل از عمل جراحی و علیرغم درد شدیدی که داشتی و در دوره نقاهت به محیط اطراف می دادی. حالا من حالم بد می شود در بیمارستان چون می دانم درد گردن تو را آشفته حال می کند و از آن گریزی نداری عزیز روزه دار من. یاد دردهای تو اشک به چشمانم می آورد و من باید غصه هایم را از مادر پنهان کنم تا قلب رنجورش بیش از این به تلاطم نیفتد. چه کسی است که نداند مادر تاب بی تابی فرزند ندارد. و چه خوب که تو نبودی آن شب بهمنی شوم که جگرگوشه مان خبر حمله به خانه و انتقالشان به جایی را داد که آه از نهاد من بیرون آورد و از نهاد همه مادران و پدرانی که فرزندانشان میهمان خانه ما بودند در شبی مبارک. و فردای آن روز وقتی شرح آن چه را بر این شکوفه های بهاری بستان ایران عزیز رفته است، شنیدم بر سینه کوفتم و ناله وامحمدا و وازینبا سردادم. غافل از آن که تجربه تلخ آن یک شبانه روز از فرزندان ما مردان و زنان مقاومی ساخته که حالا هم ما را بهتر می فهمند و هم آرمان های مقدسی را که برایش سی و دو سال پیش انقلاب کردیم. سخت بود برای من که بی تو این بار سنگین را به دوش بکشم اما وقتی تو را که مجسمه استقامتی پیش چشم می آوردم خود را شماتت می کردم از همه افکار پریشانی که می توانست هجوم بیاورد در ذهنم و نقشه کودتائیان را مفید و مؤقر جلوه دهد!

مصطفی جان حق باتوست! دشمنان ما چون طبل توخالی هستند که همه ارعاب و تهدیدهایشان فقط صداست و همه نقشه و دسیسه هایشان تنها مانند موجی کوچک محیط پیرامونی شان را اندک تأثیری می بخشد و در عوض هر عمل سیاهشان موجب روشنگری عمومی می شود و دیواری از دیوارهای سست اعتماد هم کیشانشان را در هم می ریزد. در این دو سه روز هم تلاش زیادی برای پرونده سازی و بزرگ نمایی یک جمع کوچک و صمیمی دوستانه در خانه ما که به شهادت همسایگان هیچ مزاحمتی ایجاد نکرده بود و قاضی هم به آن رأی نداد، صورت گرفت ولی سپاه باطل کوته فکرتر از آنند که بدانند مصطفای من چون درخت تنومندو ریشه داری وسط بساط کودتا ایستاده و هیج بادی قدرت تکان دادنش را ندارد و من با این پشتوانه ستبر و استوار از یاوری او تا آخرین نفس باز نخواهم ایستاد. بگذار دو روزی به خیال خام خود با غنائمی که از خانه ما جمع آوری کرده اند دلخوش باشند. آن چه از این رفتارهای کودکانه و بوالهوسانه برایشان مترتب می شود تنها بدبینی بیشتر مردم نسبت به کارهای زشت و کثیف آنان و فاصله گرفتن هرچه بیشتر از ایشان است و از این سو آن چه ما به دست می آوریم عزت و اعتبار بیشتر نزد مردم و نیز استحکام دل و استواری قدم فرزندانمان است که دشمنان ما را نه به واسطه شرح ما بلکه به طور مستقیم و با چشم جان می شناسند و این ارزشمندی با هیچ راحت و رفاهی قابل قیاس نیست.

شب زنده دار روزه دار من!

در انتهای این مرقومه باید تمنایی را که عزیزی از دوستان یک دل و یک رنگ از تو داشته بگویمت: محمود را که می شناسی برادر همسر داود را می گویم از شب جمعه یعنی همان شب هجوم به خانه ما در اثر سکته مغزی به کما رفته و خواهرش امروز مویه کنان می خواست که تو مصطفای اسیر چنگال ستم برایش دعا کنی و شفایش را از بواسطه جدش از خدای درد و درمان بگیری. من خود نماز حاجتی برایش خواندم کاش تو هم صدای مرا می شنیدی و اجابت می کردی این خواسته خواهرانه را. باشد جانا اگر در حال دعا یاد ما کردی بیماران را فراموش نکن و دیگر عزیزان دربند را. بی شک دعای مضطرّ در مقام استجابت قرار دارد. خبرهای بد را به تو دادم حیف است از اخبار خوب بی اطلاع بمانی. ساجده دختر نازنین دوست عزیزمان دکتر کیانوش راد به دنبال همه صدمات و لطماتی که در انفرادی ۲۰۹ کشید امروز آزاد شد. نازنین خسروانی هم فردا رها می شود انشاء الله از چنگال ستم و دکتر شکوری راد هم که چند روزی است از بند رسته است. ما رهایی تو را و بقیه یاران دربند را انتظار می کشیم و دعاگوی سلامتتان هستیم.

تا آزادی

همسرت فخری

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

روزانه های همسر یک زندانی سیاسی/ ماه وصل

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۹

یک شنبه ١٠ بهمن

سلام عزیزم

امروز بهمن ٨٩، ده روزه شد. ده روز تمام از این ماه گذشت در حالی که هجران دوباره ما دارد هفت ماهه می شود! من دلم می خواهد بهمن را باز هم دوست داشته باشم به شکرانه خاطرات شیرین آن سال های دور که انگار نزدیک نزدیک است. دلم می خواهد بهمن ماه آرزوهای قشنگ بماند و ماه شیرین کامی. ماه وصل.

اما صدحیف که بعضی حرمت ایام را نمی دانند. ماه صفر که با بهمن قرین می شود، حرمت بیشتری می یابد ولی این را مدعیان اسلام و انقلاب هیچ نمی فهمند! این بهمن طعم و عطر دیگری دارد. انگار هیچ سرود انقلابی دیگر برایمان خاطره انگیز نیست. انگار پرده هایی ضخیم بر روی همه حقایق کشیده شده ودیگر برف سپید هم نمی تواند سیاه کاری های رایج را امحاء کند.

من امروز در پیاده روی روزانه چشم هایم رابستم. نفس عمیقی کشیدم و به تو فکر کردم عزیزم. به تو که روزه دار ایام می گذرانی و شب زنده داری هایت گذر روز را برایت سخت تر می کند.دلم می خواست هوای پاک صبح گاهی را با قاصدک ها به سویت روانه کنم. دلم می خواست نغمه پرندگان را ضبط کنم و همراه باسفیر صبح پاک برایت بفرستم به آن اتاقکی که تو را و آن مصاحبت را اقامتگاه است. چشم ها را بستم و تو را جستجو کردم تو را که دست اهریمن ماه هاست از من ربوده. از من و زندگیم. و تو آرام به من لبخند زدی و من آرام چشم ها را باز کردم و سرخوش به خانه بازگشتم.

امروز همه واژه های زیبا را در هجم انبوه برایت تدارک دیده بودم برای روزانه ها. برای این وبلاگ. برای روزنه. اما دیگر گفتنم نمی آید و نوشتنم. باشد برای بعد…

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

Sitemap