بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۹

عریضه شانزدهم به دادستان با طعم دعا

شهریور ۹م, ۱۳۸۹

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم افتح لی ابواب الجنان و اغلق عنّی فیه ابواب النّیران و وفّقنی فیه لتلاوة القرآن. یا منزل السّکینة فی قلوب المؤمنین.

عریضه شانزدهم در بیستم رمضان المبارک

از : همسر سید مصطفی تاجزاده یکی از امضاء کنندگان شکایت نامه از کودتاگران نظامی

به : دادستان تهران

سلام آقای دادستان

امروز به استقبال دومین قدر امسالمان می رویم. همه رمضان یک طرف و این شب و روزها یک طرف. همه مناجات ها و دعاهای یک ماه و بلکه یک سال یک طرف و مناجات های این شب و روزها یک طرف. انگار خدا همه فرشتگانش را مأمور رساندن دعاهای بندگان خاطی و گناهکارش به بارگاه اعلی نموده. اما نه این جا در این ضیافت نور و رحمت و کرم و غفران هیچ پرده ای نیست. هیچ واسطه ای نیست. تنها اوست و زلالی دل های شکسته. تنها اوست و ناله های محزون. تنها اوست و بغض هایی که می ترکد و اشک هایی که جاری می شود. تنها اوست و بنده اش و باران. بارانی که سخت می بارد. ما همه به این ضیافت دعوت داریم. بارعام است و کسی برای بنده های خدا جایی تعیین نمی کند. بالا و پایین ندارد این مجلس بلکه قرار است گناهکاران توّاب مرتبتشان بالاتر باشد. گناهکارانی که با فرصتی خداداده و با هدایت خود او عاقبت راه را تشخیص داده و با اختیار بدان گام نهاده اند. گناهکارانی که کبر و غرور راه بندگی را بر آنان نبسته و فطرت خداجویشان آنان را به صراط مستقیم رهنمون شده است. بارالها ما را در این شب قدر در کنار دیگر دل شکستگان ببین و رحمت و مغفرتت را شامل حال ما و عزیزانمان بگردان. آمین

آقای دادستان

شما در این شب قدر. در این شب عزیز و در این شب  عزا و ماتم که یادآور جفای یک انسان به خود و خدای خود و جامعه خود است. شب شهادت مظهر عدالت امیرمؤمنان علی(ع) به زندان سری نمی زنید؟ حالی از زندانیان عادی که خطایشان مستوجب جزایشان کرده نمی پرسید؟ به سراغ زندانیان سیاسی چطور؟ نمی روید؟ احوالات این بندیان ستم را نمی پرسید؟ از آب و نان که هیچ، از درد جانشان پرسش نمی کنید؟ بر سر سفره شان که سفره عشق است و وفا نمی نشینید؟ با آنان افطار نمی کنید؟ با آنان دعای افتتاح و ابوحمزه ثمالی نمی خوانید؟ دل به دل دریایی آنان نمی دهید؟ نه ؟ این چیزها در زندان اسلامی ما رسم نیست؟ باب نیست؟ عرف نیست؟ مکروه است؟ گناه است؟ چرا آقای دادستان؟ چرا؟ اگر شما دوست ندارید از این فرصت طلایی بهره ببرید، در عوض بسیار مردمان هستند که این آرزو را دارند. راستی چرا نمی شود حالا که دیگ رحمتی برای استخلاص زندانیان سیاسی که به جرم ناکرده در حبسند نمی جوشد تا این عزیز مردمان به خانه و کاشانه مهرشان در این ماه رحمت برکت  بازگردند، چه اشکالی دارد خانواده هایشان بتوانند هنگام افطار این شب حزن و بی قراری در کنار عزیزانشان باشند. و لقمه هایشان را باز هم به اشتراک بردارند و از بهترین هم نشینی ها محظوظ شوند؟

شنیده ام آنان که زندان رژیم گذشته را تجربه کرده اند، در ذهن خود قفس را برای همیشه شکسته اند و زندان بان را به مسئولتی دیگر گماشته اند و شکنجه گر را به دست جوخه های اعدام سپرده اند. شنیده ام بعضی از آنان که در اثر گردش ایام مسئولیتی در همین حوزه ها یافته اند و باور کرده اند که هیچ قدرتی مخالفانش را بر نمی تابد تلاش کرده اند زندان را برای زندانی مجرم به صورت یک اندرزگاه واقعی دربیاورند و برای زندانیان سیاسی احتمالی، گذرگاهی قابل زندگی غیرحیوانی و کوشیده اند آن را با نگاه یک زندانی مرمّت کنند. از کهریزک که گویی برای آدمیان ساخته نشده بود و عزیزانی را قربانی گرفت به جور، و اینک افشاگر آن دارد تاوان خدمتش را در رجائی شهر می دهد، بگذریم. امروز احوال زندان های کشور اسلامیمان چطور است؟ اصلا از احوالات زندانیان سیاسی هم بگذریم. وضعیت زندانیان عادی چطور است؟ آنان که خیلی بیش از ظرفیت مظروف دارند رشد صعودی می کنند. آنان که هر روز دستبند به دست وارد زندان می شوند و ماها، خانواده های سرگشته زندانیان سیاسی را با حیرت می نگرند. آن ها که در محیطی جرم زا زندگی می کنند و بخش عمده ای از خطاهایشان متوجه مسئولین غافل است. مسئولینی که سرشان جای دیگری گرم است و در مورد فجایع زیرپوست شهر، خود را به تغافل می زنند.حال زندان های ما را چه کسی باید بپرسد آقای دادستان؟ نمایندگان مجلس؟ نمایندگان شورای شهر؟ خبرنگاران دولتی؟ خبرنگاران مستقل؟ نمایندگان سازمان ملل؟ انجمن های مدافع حقوق بشر؟نمایندگان خانواده های زندانی چطور؟ آن ها اگر بپرسند جرم نیست؟ مجازات و عقوبت ندارد؟ کاش اجازه می دادید خانواده ها از پشت این دیوارهای بلند به داخل زندان بروند و محل زندگی عزیزانشان را ببینند. کاش می گذاشتید لااقل خانواده های زندانیان سیاسی که متأسفانه بر اثر موارد کذبی که شنیده اند به کلی اعتمادشان را نسبت به دستگاه قضا و بویژه سازمان زندان ها در کشور اسلامی شان از دست داده اند، از نزدیک نحوه نگهداری عزیزانشان را می دیدند تا قضاوت هایشان به قضاوت های شما و همکارانتان نزدیک شود و طرفین یکدیگر را به دروغگویی محکوم نکنند.

آقای دادستان

حالا در آستانه دومین قدر امسالمان برویم به سراغ زندانی عزیزی که او را همراه عزیزی دیگر در محبس تنگی قرنطینه کرده اید. احوال او را خدا می داند اما من دوست دارم برایم از قوانین و مقررات حقوقی بگویید. از حقوق زندانی. زندانی سیاسی که بحمدالله نداریم!!! از حقوق زندانی بگویید همین اسرایی که به جرم نقد و دیدگاه مخالف و ابراز این دیدگاه های مخالف حبس می شکند، ستم می کشند و دادشان به بیداد نمی رسد. از حقوق زندانی برای ما بگویید و از حقوق خانواده زنذانی که سخت مشتاقیم. ما سخت مشتاق دانستنیم آقای دادستان. به ما بگویید زندانی، که حق نفس کشیدن را به جای پروردگارش به او هبه کرده اید و خودش و خانواده اش باید از این رو سپاسگزار شما باشند، دیگر چه حقوقی دارد؟ ما دوست داریم این حقوق را بدانیم. حقوق زندان بان را هم برایمان تشریح کنید و وظیفه اش را و مجازات تخطی از وظیفه اش را. آقای دادستان فرزندان ما از ما می پرسند در این نظامی که برای اسقرارش خون دادید و خون دل خوردید و بسیار از حقوق ما را که فرزندانتان باشیم به بهانه خدمت به خلق نپرداختید و ما نیز به احترام آرمان های مقدستان از آن چشم پوشی کردیم، چیزی به نام«حق و حقوق» وجود دارد؟ اگر دارد برایمان شرح دهید. ما آنان را به قانون اساسی ارجاع می دهیم و آنان لبخند می زنند و می پرسند: آزادی؟ کو؟ کجاست؟ و می پرسند تذکر قانون اساسی را کسی که خود از آن تخطی کرده باید بدهد؟ اشکال از ما نیست آقای دادستان. بچه های این دوره زیاد می فهمند. درست عین خود ما که طاغوت نتوانست سرمان را به امور حاشیه ای گرم کند و دانستیم آن چه باید می دانستیم. بچه های ما به قدر ما سرشان بوی قورمه سبزی نمی دهد اما فهمشان بالاست و فریب نمی خورند. آقای دادستان ما کم می آوریم در بحث با فرزندانمان. شما چطور؟ کم نمی آورید در مقابل پرسش های جگرگوشگانتان که جلوی شما قد کشیده اند و شاخ شمشاد شده اند و حالا یک دنیا سؤال دارند؟ آقای دادستان شما اجازه پرسش به فرزندانتان می دهید؟ آن ها از شما نمی پرسند این همسر تاجزاده حرف حسابش چیست که هر روز عریضه ای تازه می نویسد و وقت گرانبهای شما را می گیرد؟ آقای دادستان شما عادت دارید با خوش رویی پاسخ فرزندانتان را بدهید؟ اگر پاسخ دادید ممنون می شوم ما را هم در جریان بگذارید. به فرزندانتان بگویید که چرا و تحت کدام فشار سخت، پدر عزیز خانواده ما را به جای بند عمومی به جایی نامعلوم برده اید. بگویید چرا و تحت چه فشار بزرگی اجازه ندارید امکان تماس تلفنی روزانه و ملاقات حضوری برایش فراهم کنید. به فرزندانتان پاسخ دهید که چرا جگرگوشگان ما مانند آنان و همه بچه های دیگر نمی توانند از نعمت حضور پدردر این ماه مبارک و در این شب و روزهای عزیز، برخوردار باشند. به آنان بگویید پیدا کردن جواب سؤال سخت نیست اگر اهل مطالعه اند به ارگان کودتا سری بزنند و چهره بدون نقاب و کریه گروه فشار را ببینند و بعد برای باطل نشدن روزه شان براثر خواندن موارد کذب و دروغ و افترا استغفار کنند.

آقای دادستان

ما جواب سؤال هایمان را می دانیم. شما پاسخ فرزندانتان و فرزندان این ملت را بدهید: تا کی باید قدرتمداران هواپرست برای قوه مستقل قضائیه تعیین تکلیف کنند و از موضع فرعونی به خانواده های مظلوم زندانیان سیاسی چنگ و دندان نشان دهند؟

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

عریضه پانزدهم به دادستان با طعم رنگین کمان

شهریور ۸م, ۱۳۸۹

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم وفّر حظّی فیه من برکاته وسهّل سبیلی الی خیراته ولاتحرمنی قبول حسناته، یا هادیاً الی الحقّ المبین.

عریضه پانزدهم در نوزدهم رمضان المبارک

از : همسر سید مصطفی تاجزاده یکی از امضاء کنندگان شکایت نامه از کودتاگران نظامی

به : دادستان تهران

سلام آقای دادستان

امروز شانزدهمین روز بازگشت همسرم به زندان است. نمی دانم چه سرّی است که پس از ۵ ماه مرخصی، این ماه را برای بازگشت دوباره او به اوین خوشبخت انتخاب کردید. ماه رمضان! من دوست داشتم با حضور گرم او در افطار و سحر و لحظه لحظه این ضیافت معنوی، همه تنهایی های رمضان پیشین را به دست فراموشی بسپارم. رمضان ۸۸ و خاطره افطار هر روزه هنگامه جان همسرآقا بهزاد مبارز و زندانی دو رژیم که عمری وقیحانه توده ای  و منافقش خواندند و هزار و یک اتهام کوچک و بزرگ به او زدند و عاقبت جرم اصلی اش شد «اخلال در ترافیک». افطارهای ساده او که با یک فلاسک کوچک چای و نان و پنیر و خرما می رفت و می نشست پشت در زندان و در همان نزدیکی، سربازهای روزه دار و آن سوتر همه جوانان جستجوگر عشق و آزادی، متحیرانه و پرسشگرانه در سرزمینی که بوته های خار مجال روئیدن گل های سرخ را از آن گرفته درس عشق و وفا و محبت را می آموختند. رمضان ۸۸ و داغی تابستانی منحوس که بر تن ما می نشست و قطرات باقی مانده آب را می خشکاند و ما تنها به امید رهایی عزیزانمان رنج افطاری های خیابانی را بر راحت خانه نشینی رجحان می دادیم و خود را به جمع می رساندیم برای باز کردن روزه هایمان و سردادن شعار الله اکبر و چه انرژی ای می گرفتیم در پس آن. الله اکبر. صدای الله اکبرمان که به گوش عزیزانمان می رسید انگار جوابش از درون سلول های تنگ و تار به ما برمی گشت و ما سرخوش به خانه های خالی مان بازمی گشتیم و باز هم دست به دعا می شدیم. رمضان ۸۸ و استقبال از شب های قدر. شب های احیاء و بیداری هایی که مقدمه تقدیر بود. و خداوند صبر و استقامت را برای ما تقدیر کرد در یک سالی که گذشت. گمان نمی کردیم این رمضان نیز سفره های افطار و سحرمان گم شده هایی عزیز داشته باشد ولی دارد. امان از جور و ستم. امان از خدایی کردن انسان. امان از طغیان. امان از نسیان آدمی. امان از کبر و غرور و منیّت هایی که آدمی را در تشخیص خیر و شر به اشتباه می اندازد. امان از آدمیانی که آدمیت فراموششان می شود و بندگی غیر خدا عادتشان می شود و به  آسانی به تلبیس ابلیس تن می دهند. امان امان.

آقای دادستان

دیشب تا سحرگاه یاد همسرم و یاد دیگر زندانیان سیاسی با من بود و با همه همراهان همزبان ما که تا دست به دعا برمی دارند بی اختیار اللهم فک کل اسیر ورد زبانشان می شود. یاد همسرم با من بود از هنگامه غروب آفتاب و شنیدن ربنای شجریان که آدم را با رشحات انس پیوند می دهد تا اذان صبحگاه نوزدهم که یاد آن ضربت شوم  بر پیکر امام عدل و کرامت توسط آن خارجی ملعون دین به دنیا فروخته که سمبل همه منحرفان از راه حقیقت و صراط مستقیم به دلیل تشخیص نادرست است، بر همه یادها غلبه کرد و گرد حزن و اندوه در فضا پاشیده شد و من امروز بیش از همیشه می دانم که چرا آن مرد لا یتنهاهی خطر خوارج، آن عابدان زاهد شمشیر بر گردن آویخته را آن گونه عظیم می دید و آن گونه نگران مخاطرات بعدی از جانب ایشان برای اسلام عزیز بود.

آقای دادستان

شما اولین شب قدر را در کجا گذراندید؟ در خانه یا مسجد یا در جمع همراهان و هم زبان خودتان؟ من پیمانه در دست سرگشته کوی و برزن بودم. گاهی بر این نیمکت گاهی برآن دیگری زیرباران. چترها بربسته. تن همه تن و جان همه جان آماده طهارت و پاکی و در خیال خود همسرم، آن مرد وارسته مبارز را که عمرش را به قماری سودمند گذاشته، تصویر می کردم که در گوشه سلولی که نمی داند و نمی دانیم کجاست سر بر دیوار گذاشته و الهی العفو می گوید. و کدام بنده عارفی است که در شب قدر عفو و غفران و توبه و جبران نطلبد؟ من عاقبت نیمکتی در یک خیابان زیرآسمان خدا یافتم و بر آن قرار گرفتم، کتاب خدا به دست و ذکر خدا برلب و خدا این بار هم مرا مدد رساند تا هرگز حوائج خود را بر حاجات جمع برتری ندهم. خدایا تو خود شاهد باش که ما در همه عمر مصلحت  و عاقبت نیک برای کشور و ملت را پیش از خوش عاقبتی خود و فرزندان و پدر و مادر و همه اعضای خانواده و دوستان طلب کرده ایم. دیشب زیر آسمان کبود شهرمان که ستاره ها به سختی در جدال با آلودگی هایی که روز به روز بیشتر می شود، مجال نورافشانی دارند، وقتی که سر بالا می گرفتم تا طبیعت را برای نزدیک تر شدن به خدایم به مدد بگیرم، نشان حضور یار را از ماه گرفتم اما ندانستم آیا سخاوت بی منتهای آسمان در این شب عزیز او را نیز در بر گرفته یا خسّت بندگان تنگ چشم و تنگ نظر و کینه توز، این عطای کریمانه را نیز از او دریغ داشته است. ندانستم و ناامید از جستارهای بیهوده او را در کنج عزلت ناخواسته اش به خدایش سپردم و صدای ندبه و استغاثه ام  را در میان جماعتی که هم دلی و هم زبانی شان تا امروز پشتیبان ما بوده، بی هیچ خجالتی بلند کردم در پیشگاه کتاب خدا و با توسل به بهترین بندگان او و الهی العفو گویان توکل بیشتر و پایداری افزون تر برای همه عزیزان دربند و خانواده های عزیزشان طلب کردم و برای خودم، خودمان و نیز همه بدخواهانمان که از سر جهل چشم و گوش بر حقیقت بسته سخت بر طبل خشونت می کوبند طلب مغفرت و هدایت کردم. و برای همه آنان که در این یک سال حق را ناحق کرده اند، طلب توبه و بازگشت  کردم و برای کشورم طلب سبزی و آرامش و آبادانی و برای مردم طلب رسیدن به آزادی و عدالت که خواسته همه انسان های نیک سرشت در سراسر گیتی است.

آقای دادستان!

من نمی دانم دیشب شما و همکارانتان که حکم های ناعادلانه فراوان امضاء کرده اند نیمکتتان را در کدام گوشه شهر زیر باران رحمت الهی انتخاب کردید. نمی دانم در دعاهایتان چه گفتید و نمی دانم بهره تان از رنگین کمان زیبا و دوست داشتنی بعد از این بارش کریمانه چه بود، این به من ربطی ندارد و به شما و خدایتان مربوط است. اما دوست دارم بدانم آیا بعد از این شب های قدر باز هم در دیدار با زندانیان سیاسی تنها شرط خروجشان از محبس تنگ و تار ستم را نوشتن ندامت نامه خواهید خواند یا عزت و کرامت انسانی را ارج می نهید و اختیار و اراده انسان را که حتی پیامبران خدا را در برابر آن گریزی نبود؟ نیک می دانید اتهام محاربه زدن به دخترکان هم نوع دوست و نیکوکار سخت ترین قماری است که یک قاضی می تواند با دست زدن به آن فردای خود را ببازد. همکارانتان را هشدار دهید که فشار و تضییق وافر برای وادار کردن آدم ها به کذب گویی شرط مسلمانی نیست و بستن اتهامات واهی را به انسان های آزاده به کودتاچیانی بسپارید که در روزی نامه هایشان بی هیچ مدعی هر روز کسی یا کسانی را لباس کفر و الحاد و شرک و نفاق می پوشانند و در این دایره و قلمرو گشاده آن چنان آزادی عمل و البته مصونیت دارند که برای مظلومان تحت ستم مضاعف جای هیچ شکایت و اقدام حقوقی باقی نمی ماند.

آقای دادستان بیایید به همکارانتان یادآور شوید که تکیه بر جایگاه قضاوت زدن و حق را ناحق کردن مستوجب چگونه عقابی است. به همکارانتان یادآور شوید که جناح حقیقت خواه و اصلاح طلب هرگز عداوت و کینه و دشمنی در ذات و نهادشان نیست و صفت بخشندگی را از پروردگار رحمان و رحیمشان به ودیعت گرفته اند. بیایید تا بیش از این گناه دیگران دامان شما را فرانگرفته صف خود را از کودتاگران زشت سیرت جدا کرده به دریای مهر و بخشش مردم بازگردید .

یا داعیاً الی الحق المبین

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

Sitemap