بایگانی برای مرداد, ۱۳۸۹

برای مهناز اصغر زاده یار وفادار محسن دربند

مرداد ۹م, ۱۳۸۹

زندان از محسن ها خالی نمی ماند؟

باورمان نمی آمد مهنازجان!

باورمان نمی آمد پس از بیش از دو ماه تغییری در رفتارشان نداده باشند هنوز.

باورمان نمی آمد خواهرجان که شب عیدی زنگ بزنند و بگویند آقا برگرد زندان و بعد یکراست ببرندش دو الف و بعد از دو تماس کوتاه تلفنی دوباره بی خبر بمانیم از او.

باور نمی کردیم از رفتار بی ثمرشان عبرت نگرفته باشند. تو می گویی داستان چیست؟ الهه می گوید: انگار نمی خواهند  زندان از محسن ها خالی باشد. از محسن ها. میردامادی و صفایی و امین زاده و این آخری ها آرمین. محسن ها را به زندان می برند و همه نیک سیرتان و نیکوکاران را که کارنامه عملشان پر است از خدمت به خلق. در عوض زشت کرداران آزادند و قاتلان کهریزک راست راست می گردند و اراذل و اوباشی که در مأموریت جدیدشان دیگر باید بروند سراغ مراسم عزا و عروسی سبزها. باید بروند زندگی عادی مردم را دستکاری کنند. در زندگی خصوصی شان دخالت کنند. سرک بکشند. فضولی کنند و هر کار غیرشرعی مجاز شده با توجیه های شرعی را توسط کسانی که دین را ملعبه قدرت طلبی هایشان کرده اند، انجام دهند.

خواهرجان من این نیمه شعبان را هم مانند پارسال شاد نبودم همراه غصه ناگهانی تو و فاطمه و زینبت و درد هجران همه همسران، پرستوها و ژیلاها و مهدیه ها و فاطمه ها و الهه ها و مریم ها و بقیه شان و همه فرزندان، این دختران و پسران جوان و نوجوانی که همه عشق و شور جوانیشان در زیر شبح سیاه کینه و نفرت، می رود که رنگ ببازد و این کودکان معصوم که فکر کردن به مصائب این روزهایشان دل هر انسان آزاده ای را به درد می آورد. شاد نبودم و دلم می خواست با سر زدن به همه خانواده های زندانیان سیاسی در غم و رنج های یک ساله و بیش از یک ساله آنان سهیم و شریک شوم ولی نه نه من تسلیم این سرنوشتی که بندگان زیاده خواه و قدرت طلب خدا برای ما تقدیر کرده اند نمی شوم. ما می رویم به دیدن خانواده ها و همه انرژی منبعث از ایمان و اعتقاداتمان را نثار آنان می کنیم. می رویم و سلام و سلامتی برای خودشان و عزیز دربندشان از خدایمان خدای فرج و پایان دهنده انتظار طلب می کنیم و اگر وقتمان کم آمد زنگ می زنیم و درهمان  تماس های کوتاه تلفنی ، هر چه در توان داشتیم، می کنیم تا لحظات تنهایی و خدای ناکرده ناامیدی را پاک کنیم از شب و روز بهترین عیدِ عزیزترین خانواده های ایرانی. خانواده هایی که فرزندانشان و عزیزانشان مایه افتخار همه مایند و افتخار ایران.

محسنِ تو را به زندان بازگرداندند. به بند دو الف که پر است از خاطرات روزهای حضور حاضران و شهود شاهدان. حالا محسنِ تو محسنِ ما تک و تنها دارد خاکروبی می کند از آن سلول آشنا و بازمانده های آن روزهای ناب جمع یاران را یکی یکی پاک می کند از غبار غربت و تنهایی و می نشاند سرجایشان. همسرجان می گوید محسن خیلی خوش سلیقه است و تو با لبخند سرتکان می دهی به علامت تأیید و من که تزئینات سلول دو نفره شان و بعدها چندنفره شان را ندیده ام شهادت می دهم با توجه به آن اثر هنری خلق شده در ایام سخت بازجویی که پس از آزادیش تبدیل شد به یک تابلوی نفیس و کارت پستال هایی که نوید عید می داد و سبزی مکرر. مانند کارت پستال های آثار هنری خلق شده توسط آذر منصوری مان در زندان که بوی امید را همراه با گل های بهاری در سراسر زندگی مان پراکند. بقیه آزادگان هم یادگارهایی دارند از آن روزهای هول انگیز وهم و انتظارِ ما و تحیر و افتخار خودشان. روزهای سوال وروزهای جواب هایی که به جای اقناع خشم آور بود و … ما با این یادگارها مأنوس می مانیم تا فراموش نکنیم آن چه بر عزیزانمان گذشت. آن چه گذشت؟!!! روزگار می گذرد و ما می رویم و یادگارها به جا می ماند و خاطرات بس عبرت آموز و موزه هایی که در و دیوارش و همه اجسام و اشیاء موجود در آن با رهگذران سخن می گویند. روزگار غریبی است خواهرجان و داستان های عجیبی که می سازند و می پردازند و پایانش انگار از دست خودشان هم خارج شده است. انگار این کشتی را بی هدف سپرده اند دست موج ها. موج هایی که سخت و بی پروا در همش بشکند بی امیدی برای رسیدن به ساحل سلامت. ما هم خود را سپرده ایم به امواج بی هیچ تقلایی اما نه بی هدف. ما با آرامش و طمأنینه تمام خود را سپرده ایم به خدا و زندگی و مقدراتمان را نیز. از صبح که با نام او روزمان را آغاز می کنیم بی اعتنا به آن چه برایمان می پسندند و انتظار دارند و طلب می کنند، دفتر ایام می گشاییم و پای به راهی می گذاریم که تنها مورد رضای اوست و امید به گشایش از جانب او روزمان را خوش و ذکر او لحظاتمان را متبرک می کند و ساحل نجاتی که در انتظار ماست، نزدیک تر و نزدیک تر می شود.

و تو این بار چقدر آرامی مهناز یار روزهای سخت. گویی مسیری که محسن در آن گام گذاشته بیش از پیش برایت منزّه و مقصدش روشن و روح نواز است.

مهنازعزیز خاطرات روزهای سختی که ما و فرزندان و عزیزانمان گذراندیم هرگز از خاطرمان پاک نمی شود اما شیرینی وصل را شاید دیگر آن گونه چشیدن، برایمان مقدر نشود. آن لحظات قدسی دیداری شیرین در پی هجرانی جانسوز و حضور و همراهی هایی که منحصر به فرد ماند در زندگی هایمان. تو که نیکو پرستاری داشتی در ایام بیماری متعاقبِ رنج های فزاینده که به لطف برادران برایت پدید آمد و من که کوشیدم نیکو پرستاری باشم برای فرزند خدوم ملت و نماینده بیدار نسل انقلابیون دیروز و اصلاحیون امروز. ما روزهای خوشمان را با هم قیاس کردیم و کم نیاوردیم از یکدیگر. تو که بیچارگان می پنداشتند رنج بیماری روحیه ات را هم ضعیف کرده و من که از خدا خواسته ام تا جان در بدن دارم ذلت و مسکنت انظلام گریبانگیرم نشود و از او خواسته ام به بزرگی اش نگذارد سرم جز در برابر او خم شود و مقام تسلیم را فقط و فقط در برابر کبریایی خودش برایم بپسندد.

خواهرم وقتی ساعاتی پس از بازگشت او به زندان، حالش را از تو جویا شدم و تو محکم و مطمئن گفتی صبح از زیر قرآن ردش کردیم و تحویلش دادیم  و انشاء الله خوب است من همه خیالم راحت شد که خانه ات ازنفحات روح اهریمنی که یأس را و بداندیشی و کژخیالی را در دل ها می پراکند، خالی است. من همه خیالم راحت است که فاطمه و زینب با داشتن چون تو مادری در برابر همه طوفان های ساختگی که قامت استوار فرزندان ما را نشانه رفته است، ایستادگی خواهند کرد و نام های زیبایشان که نشانه اعتقادات و آرمان های نسل ماست در برابر نوخاستگانی که بیهوده می کوشند که بی ریشگی و نوظهوربودنشان و یا سوء سابقه شان را با مشوه کردن سابقه نیک پدران آنان و دوستان هم فکرشان بپوشانند، برازنده آنان خواهد بود.

مهناز عزیز آغوش پرمهرت را پناهگاه همیشگی یادگاران محسنت قرار ده و بگذار فرزندانت فرزندان اصلاحات، بوی خوش و آشنای ایثار و خدمت و صداقت و فداکاری را باز هم در خانه استشمام کنند. بی تردید این بار محسن امین زاده بی هیچ دغدغه ای از جانب خانه امیدش ایام حبس را خواهد گذراند و دشمنانش بیش از گذشته به حقارت خویش ایمان خواهند آورد. آری این بار قصه، قصه دیگری است!

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

مهربانی از کوچه نیکوکاری گم شده است

مرداد ۲م, ۱۳۸۹

چند ساعتی بیش از زیارتم نمی گذرد زیارت رضای آل محمد فرزند موسای کاظم که زندان را از معنا انداخت با مقاومت نستوهش. هم او که ایستاده شهید شد و زندانبانانش را از پای درآورد در حسرت شنیدن یک آه یک فریاد. از زیارت برمی گردم در آن تاریک روشن سحرگاهی بعد از نماز صبح و ازمیان انبوه عاشقانی که درد و رنجشان را گذاشته اند در کوله بار سفر و آمده اند به بارگاه امام هشتم برای گرفتن حاجت، آمده اند به بارگاه ولیعهد خراسان. ولیعهد اجباری خلیفه جور که تلخی شهد انگور مسموم از جور زمانه را شیرین ترین شراب زندگیش دانست و نوشید و راهی دیار دوست شد.

نقاره می زنند و من در هراس از جاماندن از پرواز گام های تند و پرشتاب بر می دارم و گفتگوها دارم با او که ثانیه ها را انتظار کشیده ام برای زیارتش. هوا بس لطیف است و دعای عهد می خوانند و دعای فرج در آستانه میلاد او که ظهورش فرج است. من از دور نگاه مشتاقم را می دوزم به ضریح طلایی امام میهمان ایرانیان مهمان دوست و مهمان نواز و با او سخن می گویم از دردها از رنج ها از تمناهای خودم و دیگرانی که التماس دعا گفته اند. عزیز همراهم مرا با خود می کشاند به صحن بی رخصت خواندن زیارت نامه و من بعد از نمازِ زیارت، شماره می کنم همه زندانیان سیاسی را که خانواده هایشان روز جلسه قرآن و دعا آمده بودند و محزون از مشکلات می گفتند. از مصائبی که گویی تمامی ندارند پس از یک سال آزگار. روی نیمکت های فرسوده فرودگاه مشهد هنوز احساس قرب و نزدیکی امکان نجوا را فراهم می کند با او و من یکان یکان نام می برم مسافران عشق را در پشت دیوارهایی که فقط تن های رنجور آنان را به حصار کشیده و نام می برم صاحبان روح های بزرگ  را در اوین و رجائی شهر و دیگر زندان ها. بعد در کمال استیصال بقیه آنان که نامشان را  نمی دانم به صاحب این مشهد می سپارم و سوار می شوم با تأنی و لختی بسیار.

نان داغ و تازه در دست هنوز ار ماشین پیاده نشده همسرجان را آماده حرکت می بینم! کجا آقا؟ می گوید قرار است برویم منزل تاجیک. هیجان زده می پرسم آزاد شد به سلامتی؟ می گوید نه می رویم خانواده اش را ببینیم. چه تصادفی از زیارت امام رضا(ع) به خانه عبدالرضا آن هم فقط به فاصله چهار ساعت!

باید برویم ورامین. ورامین را با نام آذرمنصوری و سعید شیرکوند و آن شیخ اصلاح طلب مشارکتی که پیرانه سر سرود سبزی و استقامت می خواند در هر کنگره حزب عزیزمان بهتر شناختم و حالا عبدالرضا تاجیک. خودم را سرزنش می کنم که چرا یادم نبود این خواهر رنج کشیده که چهره اش به لبخند باز نمی شود در هر دیدار سه شنبه هایمان پس از بازداشت های مکرر برادر از کجا می آید که اینگونه خسته تن است. میدان قرچک را پشت سر می گذاریم و می رسیم به شهر شهیدان و محله ای که کوچه نیکوکاری در آن واقع است. حالا لحظه ای چهره آرام و متین این جوانک از جلوی چشمم دور نمی شود با آن نگاه نافذ و نجیب که انگار در قلبش هزاران واژه ناتمام داشت از گفتنی هایی که باید و نمی شود نمی گذارند و نمی خواهند و نمی شنوند و قیچی می کنند به راحتی مانند آب خوردن. هرچند سخت شده این روزها آب خوردن آن هم در تهران پایتخت و در زندان در سلول های انفرادی و بندهای عمومی و در بند ۳۵۰ که می گویند هر روز ده ساعتی قطع است و بهداشت زندانیان به مخاطره افتاده است در آن سخت. می رسیم به کوچه نیکوکاری که مهربانی رخت بربسته از آن جا به جبر و راهی اقامتگاهی شده که می گویند هیچ امن نیست. زنگ خانه اش را می زنیم و دو برادر نگران او می آیند به استقبال و جلوتر چهره مغموم خواهرش ناگهان با دیدن ما کمی باز می شود و ما در آغوش هم فرو می رویم و من آرزو می کنم آن جزء هفده قرآن را که تقبل کردم خواندنش راروز سه شنبه به نیت سلامتی همه زندانیان و بعد سپردم به آن مادر رنج کشیده بجستانی در سفر اخیرم که قطعا بهتر می توانست روح بی قرار این زن را آرام بخشیده باشد و تن آسیب دیده برادرش را در بند دیوان بی دل بی عاطفه و بی ایمان سپری باشد، قرائت شده باشد. نگاهم را در اطراف می گردانم در جستجوی خاله عبدالرضا که برایش از خردسالی مادری کرده. مادری واقعی که طعم مهرمادری را به تمامی به او چشانده و آغوش گرمش پناهگاه همه خردسالی و نوجوانی او و قامت استوارش تکیه گاه دوران جوانیش بوده و تربیت مؤمنانه اش بهترین سرچشمه معرفت و برداشت های آزادمنشانه او بوده و هست. خاله در آشپزخانه مشغول تدارک پذیرایی از میهمانان است. بهترین میوه های بازار را برای میهمانان عبدالرضای عزیز دربندش مهیا کرده و می خواهد به هر شکل گرما و خستگی راه را از تن آنان بزداید. ما می نشینیم و خانم تاجیک بریده بریده از ملاقات هفته گذشته اش می گوید با برادری که عصبانی بوده به طرز عجیبی و از او خواسته که دادستان به همراه وکیلش به دیدن او بروند و او نتوانسته پیام او را به دادستان برساند و حالا چاره ای ندارد جز مکتوبه ارسال کردن. می گوید من از چیزهایی که عبدالرضا گفت سردرنیاوردم و او هم توضیح بیشتر نداد و گفت دادستان خودش خواهد فهمید چه می گویم. او ساکت می شود و ما در خود فرو می رویم غضبناک و متأثر. باید خداحافظی کنیم و برمی گردیم به کوچه نیکوکاری. انگار همه اهالی محل ساکنین خانه را می شناسنند و جوان ربوده شده اش را که پس از یک ماه بی خبری حالا در پی یک ملاقات کابینی نه تنها خیال خانواده اش آسوده نشده است بلکه خواهرش می گوید من از بعد ملاقات هر شب با قرص آرام بخش می خوابم تا به این فکر نکنم که در انفرادی با او چه کرده و می کنند که اجازه ملاقات وکیلش را نمی دهند. اما روزها که نمی توانیم فکر و خیال را دور کنیم از خودمان. من به ناگفته های برادرم فکر می کنم و تا مرز جنون می رسم از شدت نگرانی و دلواپسی. شما بگویید چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

کوچه نیکوکاری این روزها دلتنگ مهربانی است که هر روز این راه دراز را طی می کرد برای رسیدن به محل کارش و برای خدمت به مردمی که دوستشان می دانست و آگاهی را حق مسلم آنان می دانست و هر شب برای این که مادرش آن خاله مهربان از خودگذشته تنها نماند و قلب مهربانش به درد نیاید همان راه دراز را گز می کرد و در کنار او آرام می گرفت.

ما داریم ورامین را ترک می کنیم در حالی که سخت در فکریم و قلبمان درد می کند. همسرم تاب نمی آورد و زیر لب نجواگونه می گوید: نکند بلایی سر این بچه بیاورند و من اضافه می کنم نکند بلایی سر همه بچه هایمان بیاورند هنوز هنوز هنوز و اشک انگار از عمق وجودم می جوشد تا می رسد به چشم ها و طعم شور-تلخ آن می نشیند به جانم و با چشمان بسته می نالم: خداوندا این زیارت ها را از ما قبول بفرما.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۳)

Sitemap