بایگانی برای تیر, ۱۳۸۹

روز بهترین پدرها مبارک

تیر ۵م, ۱۳۸۹

فاطمه امسال عجله دارد برای بزرگداشت روز پدر. از صبح در تکاپوست، می خواهد پیشواز برود. می گوید: برویم برای بابا هدیه بخریم حالا که هست در کنارمان. هدیه ای برای روز پدر؟ انگار همین دیروز بود آن روز تیره غبارآلود که زمین و زمان پر شده بود از خاک. همه جا خاکستری شده بود و من در ایوان خانه خواهرم دعا می خواندم و فاطمه فردا تولدش بود و قرار بود در جمعی دوستانه شمع هایی را فوت کند و شمع های ادامه عمرش روشن بمانند به نشانه حیات و سرزندگی تا سالی دیگر و تولدی دیگر. شب عید بود و ما می دانستیم که فردا بعداز ظهر یک وعده مهم داریم. ما خانواده های زندانیان سیاسی که مهاجمان، پدران خانه هایمان را شب و نیمه شب دزدیده اند و برده اند به ناکجا آباد. ما ردشان را تا اوین گرفتیم و رفتیم دنبال اسمشان. گشتیم، نبود یعنی ثبت نشده بود تا بی نشان بمانند و … اما می دانستیم که آنجایند. روز عید ما با شور و هیجان خود را رساندیم به وعده گاه. دوستان جمع بودند با گل و شیرینی و با دست نوشته های بچه ها: پدردربندم روزت مبارک. پدر آزاده ام روزت مبارک. ما وجود عزیزان را، پدرها را در چند قدمی خود حس می کردیم و دلمان می خواست آن ها هم حضور ما را حس کنند. آمدند و گفتند جمع کنید بساطتان را و بروید روز عیدی بگذارید ما هم به کارمان برسیم. بچه ها اما پدر می خواستند. گفتند بروید تا مجبور نشویم به کاری که نباید. گفتیم: کاری که نباید آن هم در روز ولادت مولا؟ گفتند شما را ماهواره  اینجا کشیده و ما دلمان سوخت برای آن طفلکی ها که باور کرده اند ماهواره ای ها صاحب قدرتند و قدرت مردم را و قدرت عشق و ایمان را انکار می کنند. دلمان سوخت و گفتیم ما را بچه هایمان اینجا آورده اند تا پدرانشان را ببینند شاید شما را ماهواره راهنمایی می کند و جهت می دهد!

روز عجیبی بود. گل ها و شیرینی هایی که هیچ کامی را شیرین نمی کرد و بی خبری و بهتی که ما را و فرزندانمان را فراگرفته بود و فضای سنگین محله اوین در آن بعد از ظهر روز عید که بچه ها داشتند در خانه ها به پدرهایشان هدیه می دادند با بوسه ای شیرین و لبخندی آرام و پدرها داشتند… گفتند: بروید دنبال زندگیتان روز تعطیل از ملاقات خبری نیست. بچه ها بغض کردند و در عالم خیال، زندان بان ها را در حال باز کردن هدایای فرزندانشان تجسم کردند و بغضشان ترکید. ما باید می رفتیم دنبال کار و زندگیمان. باید می رفتیم به خانه های خالی از پدر اما قبل از آن باید گل ها را می رساندیم به آن سوی میله ها و صدایمان را نیز. صدای یا علی و یا زهرا و یا زینبمان را. و همه تن فریاد شدیم و فریادمان به آسمان رفت و زمین زیرپایمان لرزید و زمین و زمان با ما هم صدا شد: یا علی، یا زهرا، یا زینب یا زینب.

روز عجیبی بود و شب عجیبی که پژواک صدای ما و فرزندانمان تا آن سوی کره زمین شنیده شد و نزد خودمان بازگشت و ما زینبی ماندیم و خواهیم ماند تا زمانی که حتی یک زندانی بی گناه گمنام آن سوی میله ها جا مانده باشد.

دوباره شب عید است و همان حس و حال. و تکاپوی فاطمه برای عوض کردن حال و هوای خانه  که به پیشواز روز عید و روز پدر رفته است، اثربخش نیست. من حالا انگار در خانه پدرانی هستم که برای دومین سال، روزشان را، روز میلاد نخستین امامشان را در زندان می گذرانند. اینجا خانه داود سلیمانی است، خانه عبدالله مؤمنی، خانه عیسی سحرخیز، احمد زیدآبادی، خانه دکتر میردامادی خودمان که بعضی ها چشم دیدن خودش،همسر و فرزندانش و فامیلش، دوستانش و میهمانان عزیزش را ندارند. و حالا خانه مهدی محمودیان افشاگر کهریزک، حمزه کرمی، رجبی، عرب مازار، بهشتی شیرازی، بهزادیان نژاد، من امشب از این خانه بدون حضور پدر به خانه ای دیگرگام می گذارم و تبریک عید می گویم و آرزوی سلامتی و پایداری  برای پدرهای دربند و خانواده های صبور و مقاومشان می کنم.

اصلا امشب باید کودک شوم. بشوم فاطمه یا زینب و گوشه ای کز کنم و با لحن شیرین کودکانه با خدای مهربان که کوچولوهای معصوم را خیلی دوست دارد، حرف بزنم و بگویم: خداجون من دیگر نمی خواهم پدرم را روزها در خورشید و شب ها در ماه ببینم . من از این بازی خسته شده ام. می خواهم پدر اینجا پیش خودم باشد با همان لبخند همیشگی با همان آغوش گشوده با همه مهربانی های پدرانه اش. خداجون من دلم برای بوسه های گرم پدر و دست نوازشگرش تنگ شده و تو این را خوب می دانی و باید قول بدهی که او را توسط فرشته هایت از دست آدم بدها نجات دهی و به خانه برگردانی تا من هدیه ای را که برای روز پدر خریده ام به او بدهم با همان نقاشی های پر از رنگ پر از شادی که زیرش نوشته ام تقدیم به بهترین بابای دنیا.

من امشب باید نوجوان شوم. جوان شوم . بشوم مهتاب، سوده، فاطمه، زهرا. بشوم صاحب همه آن نام های قشنگ گوش نواز که هر یک برای پدر یادآور دنیایی از خاطرات زیبا و شیرین است. باید بشوم دفتر خاطرات این دخترکان فیروزه ای. بشوم قلم سحرآمیزشان برای ثبت همه دلتنگی ها، برای ثبت همه درددل ها و رازهای مگو که فقط می توان به پدر گفت همان رازهایی که حتی پنهان از چشم مادر می شود در گوش های شنوای تکیه گاه همیشه دختران نجوا کرد. و چقدر حرف دارم من امشب در شب میلاد امام اولین، برای همه پدرهای دربند حالا که جوان شده ام و دلتنگی هایم اشک همه فرشتگان خدا را هم درآورده. حرف هایی از جنس ابراز جنس باران از جنس نسیم نه نه از جنس سنگ که تلنبار شده و بر دل سنگینی می کند. سنگ هایی که به یکباره دل شیشه ای پدران دربند را می شکند. شکستنی که هیچ درمانی برای آن متصور نیست. نه نه! من نمی توانم این نقش را ایفا کنم. من تاب نگاه کردن به چشمان مشتاق پدران دور از همسر و فرزند را ندارم. تاب دیدن پرده اشک را که چشمان خسته آنان را نمناک کرده و آن چهره های منور رنجور از سختی های زندان. من تاب دیدن دلتنگی های بچه ها را هم ندارم و آن پرسش های مکرر را که «بای ذنب حُبِسَت»؟؟؟

من امشب می مانم در خانه ام و با غصه های خواهرانم که هنوز پس از یک سال هجران همسران بی گناهشان، نقش پدری را هم ایفا می کنند، غصه می خورم و شادی حضور همسرعزیزم در پرتو همه دلتنگی های خانه های دورو برم، خانه های آشنا و ناآشنای دور و نزدیک، رنگ می بازد. دخترم! شادی بر ما حرام باد تا وقتی که همه دوستان پدرت در هوای آزادی تنفس کنند و تا زمانی که آخرین زندانی بی گناه به آغوش خانواده اش بازگردد. فاطمه جان! متأسفم که همه تلاش های تو برای عوض شدن حال و هوای این خانه در برابر دنائت و بی مروتی آدم هایی که آدمیت را نمی شناسند و از این فرصت نیکو نیز برای رهاکردن بی گناهان بهره نبرده اند، بی اثر ماند. ما نیز چون دیگر خواهران رنج کشیده مان فردا به وعده گاه خواهیم رفت تا نظاره گر آرامش آنان در نزدیکی عزیزانشان باشیم. فردا پشت زندان های زشت دیار ما، قلب های مهربانی خواهند تپید. چه فرق می کند اوین یا رجایی شهر و کچویی و دیگر زندان های دیگر شهرها که ماه هاست به قهر و ستم میزبان  بهترین فرزندان ایران زمین هستند. اینک که نخبگان و نابغه ها دربندند، ما اقامتگاه های تنگ و سختشان را عزیز می داریم که قدمگاه آنان بوده اند و هستند و دیوارنبشته های این زندان ها را در آینده ای نزدیک قاب گرفته، آئینه عبرت فرزندانمان خواهیم کرد.

ما خواهرانمان را تنها نمی گذاریم. ما با هم هستیم و با هم می مانیم مانند یک خانواده. یک خانواده بزرگ، گرم و صمیمی و امیدوار به آینده ای سبز و سرفراز.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)

شب دراز آرزوها / برای دخترم فاطمه شمس

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹

مدت ها بود با تو سخن نگفته بودم فاطمه جان
فکر کنم از همان وقتِ خوشِ آمدن محمدرضا تا همین امروز فردای شب آرزوها. وقتِ خوشِ آمدن محمدرضا که ناگهان همه سرازیر شدیم به حسینیه شهدای جلائی پور و این یادگار شهیدان، شاد و پرمهر ما را پذیرا شد. همه را بخصوص ما خانواده های زندانیان سیاسی که آن موقع ها به بهانه شنیدن خبری و اثری از عزیزانمان گوش به زنگ بودیم تا درب های سنگین زندان بر پاشنه بچرخد و یک عزیز رها شده از قفس بیرون بیاید و پیک شادی ما باشد. و محمدرضا با همان لبخند همیشگی سعی می کرد خوش خبر باشد هرچند دیوارهای انفرادی و آدم های دیوار شده و سنگ شده هرگونه ارتباطی را میان مؤمنین دربند مانع می شدند. و همین امروز که از بازداشت ناجوانمردانه او با وعده بازپس دادن گذرنامه اش، قلبمان جریحه دار است.

فاطمه عزیز مدت ها بود با تو سخن نگفته بودم شاید چون نمی خواستم ستر و حجابی شوم برای همه آن دیدارهای جان که سیم ها و کابل ها و دوربین ها تنها وسیله بودند برای وصلی شیرین. چه حاجت به لمس دست ها و گرمی آغوش مهری همیشه گشاده؟! و یا نه شاید چون خود مخمور و مست کامیابی حضور عزیز خود بودم پس از نه ماه دوری و فراقی سخت و بی خبری و بدخبری ها و… و نمی دانم شاید هم به خاطر دلمشغولی های دخترکان جدا افتاده از شوی در فصل شباب و شورعشق. از تو چه پنهان من جرأت بستن چشم ها را ندارم در این روزها هنوز از خوف سایه افکندن صورت ملیح و دیگر ناشاداب پرستوی حسین بر صفحه خیالم . پرستویی که سپاه فریب هر روز وعده ای تازه و دروغین وصلش می دهد و او سرخوش از وصال به آب و جاروب آشیانه کوچک خوشبختیشان اوقات می گذراند و فرداروز دغل کاران سازی دیگر دارند و آوازی دگر. و یا از ترس رخ نمودن آن صورت و استخوانیِ مغموم که تعلق به ژیلای بهمن دارد و فریاد می کند اگر نیامده بود برای همان کوته ایام، شاید این گونه آتش به جانم نمی افتاد از بازگشت دوباره اش و مرور همه سختی هایی که در آن قرار دارد. و چهره مهسا. چه بگویم از مهسا که خود همچون ژیلا با سردی میله ها و داغی زمین زندان آشناست. مهسای تنها که دلش را در اوین کنار شویش جا گذاشت و آمد این سوی میله ها و وقتی مسعود را بردند رجائی شهر و کنار قاتل هایی که او دوستشان دارد چون انسانند هرچند خطاکار جایش دادند، این دل سودایی هم کوچ کرد به چند فرسخ دورتر و دخترک زجرکشیده ما منتظر روز خوب آزادی ماند چونان دیگر دخترکانمان، همسر احمد و مهدی و مسعود و عماد و … همه آنان که نمی شناسیمشان و نام هایشان را نمی دانیم تا به زبان آوریم و باید تندیس هایشان به پاس استقامت سبزشان زینت میدان های شهرمان شود. دلمشغولی ها زیاد است این روزها فاطمه جان بر من ببخش اگر با تو سخن نمی گویم اما تو نیز اگر چشم بربندی و فاصله ها را به آنی طی کنی و همنشین جان ما شوی، نام و یاد خودت و محمدرضا را در ذره ذره وجود من و ما می بینی و شهادت می دهی که ما مدت هاست که با هم هستیم و جدایی مان غیرممکن شده است.

و دیشب، «لیلة الرغائب» شب آرزوها،که ما همه خوش دلانه جمه آرزوهای خوب را برای خودمان، دوستانمان، مخالفان و معترضان و منتقدان و حتی دشمنانمان بر بال فرشتگان خدا آویختیم تا به هلال ماه رجب برسانند تا به آن بالاها برود و اجابت شده به زمین بازگردد، آری در همین شب دراز آرزوها، دوستی مویه های دلخراشت را پس از بازداشت دوباره محمدرضا که با نامردی و بی مروتی و دغلکاری همراه بوده و شرحش داده ای، برایم فرستاد تا بخوانم و من نیز چون او سیلاب اشکم جایگاهم را آبیاری کند. خواندم و گریستم و غصه خوردم که چرا نزدیکت نیستم تا با نوازش آن گیسوان شبق گون و با ستردن آن اشک های گرم از صورت زیبایت تسکینت دهم و همه وجودت را غرق بوسه سازم دخترم. فرزند رنج و سختی و بلا.فاطمه فاطمه فاطمه.فرزندم ای مجرم بزرگ این زمانه ستم که جرمت دانستن است و شعورو جایزه ات ابتلای بیشتر. فرزندم ای فرزند زمانه بلا که بی تردید سرافرازانه از «ور» آتش مقدس برون می شوی  و روئین تنی ارمغان صداقت و جسارت و آزادگیت خواهد شد ای جان.

فاطمه! لختی آرام بگیر و بشنو سخنم را: من به تو افتخار می کنم. ما به تو افتخار می کنیم همه مادران سرزمین پاکان که پیامبرش به پندار و گفتار و کردار نیکمان خواند و پیروزی بر اهریمن را در گرو التزام به نیکی دانست و آئین جدید پیامبر خاتم دعوت به عدالت بود و برابری و نیاکانمان به شادی استقبالش کردند و مادرانمان همراه با شیرشان و همراه با لالایی های مداومشان میراث زرین فرهنگ و تمدن دیرین و همه ارزش های والای آئین مهرمان را به ما منتقل کردند تا ما نیز سرایندگان مهر و دوستی باشیم و بودیم و هستیم حتی در دل سیاهی هایی که احاطه مان کرده و ناامیدانه می کوشند تا خورشید حقیقت را حجابی باشند سخت و ما، مادران مهرآئینِِ وفاکیشِ عدالت دوستِ صلح طلب که کتاب تاریخ، تجربه های گرانسنگی را دراختیارمان نهاده و گرم و سرد چشیده و پیرهن پاره کرده دورانیم، به سخره می گیریم همه خیال های واهی و گفته های خام و حتی کردارهای نابجایی را که محصول آن هم بستگی و پیوستگی بیشتر ماست.

ما به تو افتخار می کنیم و به نسل شما و به محمدرضایت، محمدرضایمان نماینده این نسل مؤمن معتقد که ما جوانی خود را در او جستجو می کنیم و می یابیم. نسلی که هنوز برای آرمان هایش، خود را فدا می کند یکی با حبس و دیگری با شهادتش، سهراب گونه و محرم گونه و نداگونه و… و انسانی که تا پای بند و حصر و شهادت می رود هرگز بنده انسان دیگری نمی شود هرگز.

دارم فکر می کنم حیف بود پرونده محمدرضا با آزادیش بسته شود. پرونده فرزند شهیدان خدایی سرزمین خداگونگان. پرونده پروریده مهر، برخاسته از مکتب عشق که الگوهای اساطیریش خوب قابل نسخه برداریند. حیف بود فاطمه و محمدرضا را فقط عده اندکی بشناسند و انبوهی از مردمان در حسرت یک معرفت ناب از نسل فیروزه و زمرد بمانند. از نسل آفتاب و درخشش نور حقیقت نه در ماوراها بلکه در زمین. همین زمینی که آدم و حوا از بهشت به آن هبوط کردند تا آدمیتشان در آن تمام شود و به کمال برسد. حیف بود محمدرضا در چارچوب خانه زندانی بماند حالا که هجرتش را تاب نمی آورند از خوف این جماعت اکثریتی که همه رفتارها و گفتارهایشان اقلیتی است بی تردید به هزار نماد و نشانه. حیف بود زندان تنها رسانه امروز ما طایفه حق پرست از وجود مبارکی خالی بماند که اهالی آن از زندانی و زندان بان بیشتر از من و تو به آن نیازمند و محتاجند. دخترکم بیا و بزرگی کن و این بضاعت ارزشمند را تنها برای خود مخواه. بگذار همه محتاجان عالم از نور ایمانش بهره ای بگیرند به قدر وسعشان. بگذار این روح بزرگ باز هم در بستری از سختی و مشقت به پرواز درآید و اوج بگیرد تا ملکوت. محمدرضا حیف است که در حضور تمام شود، بگذار در قاب دل هایمان بماند تا پس از کامیابی بزرگتر و رهایی از زندانی که برای او پلکان رشد و کمال است دوباره با ما هم کلام شود و راهنمای راه.

و اما صندوقچه ای  که پدرشوهر دردکشیده ات بازمانده شهیدان، برایمان از آن سخن گفت:  حیف بود این صندوقچه اسرار، سر به مهر بماند. این تصاویر بار دیگرباید به چشم بیایند حالا که پدر و مادر هم چون شهیدانشان هم آغوش فرشتگان خدابند. دیگر چه باک از انتشار این شواهد زنده؟! آخر مدعیان، از این تن های پرپر شده و از این مغزهای متلاشی شده و ازاین اندام قطع شده در راه خدا و برای پاسداری از میهن که دوست داشتنش ایمان است و در راه آرمان هایی مقدس، پلکان ترقی و آبشخور قدرت یابی ساخته اند. حیف بود این راز سر به مهر بماند و شما، نسل سومی های فیروزه ای و زمردین که دل های پاکتان صلح و دوستی و آرامش می طلبد و چشمان جستجوگرتان آینده  روشن و امیدبخش را در افق های پیش رو می کاود، ارزش یاقوت ها را فراموش کنید در این سرزمین گوهرخیز.

فاطمه جان زندانی شدن دوباره شویت را به فال نیک بگیر. مهم نیست که او را به گروگان که و چه گرفته اند، آن چه اهمیت دارد زنده ماندن راه محمدرضاها و اندیشه و آرمان های اصیلی است که شما را به هم پیوند داده و ما را به شما و همه مان را به هم.

عزیزم بیا و از خود گذشتگی کن و با این مادرت پیمانی ببند از همان گونه پیمان ها که مصطفای من مرا به آن ترغیب می کند. بیا و زندگی را سخت نگیر حتی اگر بر تو سخت بگیرد و با تقویت روحیه تسلیم و رضا در برابر پرورگارت، محمد را به خدایش و خودت را نیز به هم او بسپار. بیا و خودت را در میان جزوه ها و کتاب ها و کلاس ها و تحقیقات و پژوهش ها آن چنان گرفتار کن که فراغتی نماند و اگر ماند سرت را به سرگرمی هایی گرم کن که شادابی ات را تضمین کند و رنجوریت را بکاهد. در یک کلام بیا و زندگی کن عزیزکم به کوری چشمانی که شادی را برای ما نمی پسندند. مبهوت مانده ای؟ حق داری من نیز وقتی این عهدنامه را امضا می کردم حال تو را داشتم اما مصطفی می گوید: زندان آن گونه که تو تصور می کنی برای من نفرت انگیز نیست و وقتی خوب فکر می کنم می بینم تحملش خیلی از لالمانی گرفتن و محرومیت از دیگر حقوق فطری خدادای سهل تراست. می گوید: تنها دغدغه یک زندانی سیاسی، خانواده اوست و اگر بداند او مشکلی ندارد و زندگیش سخت نیست و رنج نمی کشد، تحمل زندان که امروز تاوان حق گویی و عدالت جویی و خدمتگزاری است، به واقع سهل می شود و حتی شیرین. من سکوت کردم، سرم را پایین انداختم و پیمان نامه را امضا کردم. نمی دانم می توانم به آن عمل کنم یا نه چرا که هنوز نمی توانم روزهای تنهایی و هجران را فراموش کنم. روزهای سفرهای کوتاه بی دوام را که بی او شکنجه آور بود و تلخ. و اشک هایی که جاده های دراز را از مبدأ تا مقصد آبیاری می کرد. روزهای مرور خاطرات با هم بودن و فشارروحی ناشی از خلأ وجود عزیزش. ما خود را برای روزهای سخت تر آماده می کنیم فاطمه جان. روزهایی که در دامنه ابتلایش همه ناخالصی ها از وجودمان رخت بربندد و تراشه های ریز شرک که خدای ناکرده در هزارتوی دلمان جاخوش کرده ذوب شود، آب شود. برای رسیدن به توحید تنها گفتن اشهد ان لا اله الله، کافی نیست. این شعار پوسته مسلمانی است برای درج در شناسنامه ها. برای موحد شدن هنوز راه درازی در پیش داریم و خوشا به حال شما که در اوج جوانی همسفر این راه هستید و خوشا به حال ما که هم سفری با شما روشنی را برایمان به ارمغان می آورد در دل سیاه شب.

و خوشا به حال آیندگان که این قصه ها را می خوانند و راهشان بی چراغ نمی ماند.

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱)

Sitemap