بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۸

قفل در را باز می کنم

خرداد ۴م, ۱۳۸۸

دوم خرداد و استادیوم آزادی  و خاتمی و اصفهان و موسوی و صدها سخنرانی در سراسر کشور :)

بروجردی ها به ناچار ما را پذیرفتند به حرمت مردان بزرگ فامیل :d و درودی ها گرم و پرشورتر از آن بودند که به جنسیت ما فکر کنند وقتی قیچی را به دستمان دادند برای بریدن رمان سرخ رنگ دم در ورودی ستاد اصلاح طلبان حامی میرحسین که افتتاح می شد به دستان مبارک ما !!! و آنگاه که پیشنهاد کردند ما برویم بالای وانت نیسان پارک شده کنار خیابان برای ایراد سخنرانی باز هم یادشان نبود که ما نمی توانیم با چادر پرش با مانع داشته باشیم و وقتی خانم عابدینی با کمک پسر برومندش بر فراز آن قله ایستاد  وما هم آماده بالا رفتن بودیم باز رآی دوستان عوض شد و ترجیح دادند از روی همان پله فرمایش کنیم بعد از مشاور استاندار اصلاحات و رئیس فعلی شورای منطقه مشارکت در لرستان . ستاد اصلاح طلبان دیوار به دیوار ستاد آقای احمدی نژاد بود اما این مانع از آن نبود که حقایق گفته نشود و مبارزه با زر و زور و تزویر، شعار امروز معرفی نشود درست مثل همان سی سال پیش که انقلاب کردیم و جمهوری و اسلامی را جایگزین نظام شاهنشاهی کردیم با عطیه انتخابات آزاد و رآی برابر و میزان شد رآی مردم .

دوست پژوهشگر همراه من از این همه رشد در میان زنان شهرستانی در عجب است و تند تند مشاهدات خود را می نویسد و از من تشکر می کند که چنین فرصتی برایش فراهم کرده ام . و من لبخند رضایت می زنم برای این که بالاخره کسی پیدا شده برای مستند سازی فعالیت های زنان در انتخابات . به راستی این انتخابات چیز دیگری است !

با این که قرار داشتم در ایام تبلیغات از استان تهران خارج نشوم تا بتوانم مآموریت نظارت بر امر تبلیغات در حوزه زنان را بهتر انجام دهم ولی خوب نمی شود همه درخواست ها را پاسخ منفی داد . فردا قم برنامه نسل فیروزه ای ها و حالا که تا آنجا می رویم کاشان را هم بی نصیب نگذاریم دیگر . با دوستان تماس می گیرم و می گویم که عازم هستند و عزیزان هم در اسرع وقت برنامه ریزی می کنند . دوستان ستاد قم می گویند که لیلی رشیدی هم همسفر ماست . خوب این دیگر هم فال است و هم تماشا . من با این جماعت هنرمند خیلی کار دارم . بویژه بعد از انتخابات :)

این ستاد کوشک هم عظمتی دارد برای خودش !!! و مدیریت جوانان غلبه دارد آن جا . نسل فیروزه ای ها هم خوب حمایت می شوند الحمدالله . ستاد قیطریه هم که انگار تعطیلی ندارد من سی دی های بروشورهای تبلیغاتی ویژه زنان را می سپارم دست مسئول دفتر آقای امین زاده و چند سی دی از کلیپ های موج سوم از آقای جلایی پور می گیرم و چند بسته ویژه نامه موج سوم را و خداحافظی می کنم . برای رسیدن  به سفارشات نازدانه باید سری به داروخانه و سوپرمارکت بزنم . ساعت بیست و یک و سی دقیقه و فرصت خوبی است که سر فرصت میرحسین را به هم شهری ها معرفی کنم . حرفها عین هم است : چه فرق می کند به کی رآی دهیم و جواب من ساده و روان است: بی تفاوتی یعنی تن دادن به سرنوشتی که لایقش نیستیم :(  آخرسر به تفاهم می رسیم انگار. میوه فروش با خروج من از مغازه کرکره را پایین می کشد درحالی که رغبتش برای خواندن بروشوری که به دستش داده ام بیشتر شده است . به خانه که می رسم بالاخره بعد از چند روز همسرجان زنگ می زند و مژده می دهد که در راه خانه است :

قفل در را باز می کنم .

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱۳)

انگار طلیعه بازگشت شادی است آمدن میرحسین

خرداد ۲م, ۱۳۸۸

همه روزهای هفته اردیبهشت و خرداد انگار مثل هم هستند . نه ! شاید روزهای هفته های خردادی یک جور دیگر باشند . یک جور غریب .نه ! آشنا، خرداد آشنا . روزهای آشنای خرداد :)

آخرین روزهای اردیبهشت به سفر گذشت .این بار بهانه انتخابات نبود !!! نشست های فصلی انجمن زنان مدیر کارآفرین  که در استان ها برگزار می شود .قزوین و بعد هم زنجان میزبان بهاری زنان کارآفرین از سراسر کشور بودند .

صبح پنج شنبه : میعادگاه جلوی پارکینگ شهرداری منطقه یک . یک ون یا مینی بوس سفید ما را سوار می کند و راه می افتد به سمت قزوین . دو ساعت بعد می رسیم به میدان اصلی شهر .یکی دوتن از خانم ها با وسیله شخصی خود آمده اند . دکتر یوسفی آمده استقبال . یاد روزهای همکاری در وزارت کشور می افتم و دستش را به گرمی می فشارم . ظرف دو سه روز دوستان کارآفرین را گرد آورده در یک جلسه صمیمی . مثل همیشه انجمن را من معرفی می کنم و دو نفر از خانم ها کیس هایشان را ارائه می کنند و بعد هم پرسش و پاسخ . من سری به ستاد می زنم و با خانم ها و با فیروزه ای ها گپ و گفتی و نیز با رئیس ستاد که سراغ مردان خانواده ما را می گیرد :d

سر راه در روستای داغلان یا داقلان سری می زنیم به یک کارگاه قالی بافی که انگار نیمه تعطیل است . من نام موسوی را می برم . برایشان آشناست . لبخند می زنند .راه می افتیم به سمت ابهر . خانم شعبانی همکار نازنین سابق منتظر ماست . موقع نهار خوردن سارا هم به جمع ما می پیوندد . هیچ فرقی نکرده با چند سال پیش که در سمینار کارآفرینی زنان کیسش را ارائه کرد .زود راه می افتیم سمت امامزاده یعقوب و نماز و بعد هم بازدید از کارگاه بازیافت مواد پلاستیکی سارا شاهوردی در صائین قلعه . این چندمین کار  اوست خودش می گوید : زبل خان همه جا . حالا  دارم به کاری در عراق فکر می کنم اگر بتوانم خودم را به وضعیت بهداشت آن جا راضی کنم !خوردن هندوانه و چای و شیرینی و میوه لابلای علف ها و گل های خودروی کنار کارگاه که محل زندگی ساراست، چقدر دلچسب است  . سفارش  دم کردن چای را بین راه میدهد به کاظم همسرش . می گویم:  نکند زور بگویی به همسرجان . می گوید : چرا همه این را می گویند ؟ می گویم چون معنی مشارکت و همراهی را نمی دانند . همراهان من محظوظ می شوند از شنیدن گزارش همکار پیشین شعبانی عزیز :) گنبد سلطانیه را نمی شود ندید و نمی شود غصه نخورد از بی اعتنایی ها به آثار باستانی . خبر می رسد که از امشب تبلیغات برای کاندیداها . حالا تلفن بیشتر زنگ می خورد نه برای دعوت به شهرستان ها و نه برای مشورت و نظرخواهی و کسب تکلیف بلکه برای درخواست اقلام تبلیغاتی . می گویم حالا گیریم هیچ نباشد شما که نمی روید منزل استراحت . لطفا خلاقیت به خرج بدهید تا برسد دیگر با این بی پولی !

می برندمان به ستاد در حال خواب و بیداری . معارفه و هم اندیشی و دعوت برای سخنرانی فردا .

فردا پنج شنبه،  سالن اجتماعات دانشگاه زنجان میزبان ماست . مقاله من و خانم سلیمانی و ارائه کیس خانم باختری که دلنشین بیان می شود و خیلی صادقانه و گیرا . بچه ها ابراز احساسات می کنند برای این زن توانا که مشکلات برزمینش نزده بلکه بالاترش برده با همت خودش فقط و یاریِ باری :) بعد از نهار جلسه مشاوره کارآفرینی . سخت جمع میشوند این بچه ها . انگار حواسشان نیست چه خبر است و چه کسانی را در کنار دارند برای مدتی کوتاه :( دوستان کارآفرین ما خودشان و کسب و کارشان را معرفی می کنند و از نحوه حضور در بازار کار می گویند و دانشجویان یک چند سوالی می پرسند . تا می آید مجلس گرم شود اخطار می رسد که بیایید داخل سالن برنامه شروع شده و دوستان ما رسالتشان را برای رساندن پیام انتخاباتی فراموش نمی کنند : رأی دادن یادتان نرود صندوق ها باید پر شود از آراء شما و همه فامیل و دوستانتان .داخل سالن  نمایش یک فیلم که بچه ها خودشان درست کرده اند . و بعد هم تقدیر رئیس دانشگاه از ارائه کنندگاه مقاله و دانشجویانی که زحمت تدارک برنامه را کشیده بودند . دبیر همایش خانم رزاقی از جمله این دانشجویان است که از استادش می خواهم نامش را بیاورد تا مبادا فراموش شود آن چه زنان پشت پرده می کنند و مردان پزش را در روی صحنه می دهند !

موسیقی نیز با تم کارآفرینی است اما دیگر نمی مانیم بعضی برای برگشت عجله دارند . من می روم برای سخنرانی به حمایت از کاندیدای مورد نظرم موسوی و بقیه برای بازدید شهر و خرید احیانا . در بدو ورود به ستاد یکی از همکاران قدیم وزارت کشوری شالی بر دوشم می اندازد سبز سبز و من یاد حسین می افتم و یاد بهار و یاد حیات و طبیعت شکوفا و یاد همه چیزهای خوب . دورتادور زن ها نشسته اند و بعد هم مردها می آیند می نشینند . من از بیانیه حقوق بشر و حقوق شهروندی مهندس می گویم و آن ها غرق شنیدن می شوند . من حس خوبی دارم از همه همراهی ها . موقع خروج خبرنگاری از رد صلاحیت رفعت بیات می پرسد . می گویم : محکوم است . محکوم . شورای نگهبان باید دست از این رفتار قیم مآبانه بردارد و بگذارد مردم خود کاندیدای مورد نظرشان را زن یا مرد انتخاب کنند . دوستان پایین منتظر من هستند . سوار می شوم و شال سبز را گردن راننده می اندازم . او لبخند می زند و ما لبخند می زنیم . این روزها چهره ها بیشتر از گذشته خندان است . انگار طلیعه بازگشت شادی است آمدن میرحسین این را به همه آن ها که در مسیر بازگشت با من تماس می گیرند می گویم .و امید چه چیز خوبی است وقتی آدم دیگر از ناامیدی خسته م کلافه است !

پی نوشت : شنیدم اصفهانی ها جشن زود هنگام گرفته اند پس از رویت میرحسین در تلویزیون خانه هایشان و شنیدن حرفایی که حاضر به سانسورش نشد و شاید هم استقبال زودهنگام از کاندیدا محبوبشون !

 

تصویر مربوط به نشست مکتب اصفهان می باشد البته :d

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۳)

Sitemap