بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۷

خاتمی، امید بهمن ۸۷

بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷

نوشتار دوست نازنینم فاطمه شمس عضو فعال پویش دعوت از خاتمی و سراینده ترانه خاتم انگشتر ایران برای خاتمی در سایت موج
عصر جمعه ۱۱ بهمن هشتاد و هفت. در اتاقی تاریک در عصر سرد و ساکت آکسفورد پشت میزم نشسته‌ام. خورشید نیم ساعتی‌ست بساطش را از توی شهر جمع کرده و رفته است پی کارش. من ولی نمی‌خواهم چراغی روشن کنم یا شمعی یا حتی کورسوی نوری. چند سالی است به تاریکی و غروب خو گرفته‌ام. نور سفید مانیتور می‌خورد توی صورتم وقتی به دنبال خبر یا حرفی از آمدنت از این گوشه دنیا می‌گردم. مدت‌هاست که دیگر خوشی‌های جورواجور مردم رفاه‌زده اینجا ذره‌ای از سنگینی غم حال ناخوش هم‌میهنانم از دلم نکاسته. این روزها یاد هم‌کلاسی‌هایم که می‌افتم، بهره‌گیری از آکادمی‌های پیشرفته و کتابخانه‌های مجهز اینجا دچار عذاب وجدانم می‌کند. دلم گرفته… دلتنگ خانه و نگران حال مادر و پدر بیمار و خواهر کوچکم هستم که در این روزها تنهاست… عصرهای جمعه دور از ایران گویی این دلتنگی دوچندان هم می‌شود. به سرم زد حالا که از آمدن تو هم انگار خبری نیست چند خطی برایت بنویسم. برای تو – پدر مهربانی – می‌نویسم که در همه این سال‌ها‌ فروتنانه سکوت کردی و ویرانی هر آنچه ساختی را با نظاره‌گر بودی و حسرتش را در تنهایی فرو خوردی، بی‌آنکه هیچ بگویی… برای تو که این روزها نگاهت سخت ‌نگران است برای کودکی که تازه داشت با تو راه رفتن و روی پای خود ایستادن را یاد می‌گرفت. بگذار برایت بنویسم که دل پدر من هم به دل تو این روزها نزدیک‌تر از هر وفت دیگری است: چشم انتظار کودکی که بیست و اندی سال پرورشش داد و حالا از او فقط یک قاب عکس در لباس فارغ‌التحصیلی روی میز کارش مانده و یک مشت خاطره و تلفن‌های از راه دور و دیدارهای سال به سال، با قلبی که حالا خیلی منظم هم نمی‌زند و مادری که نشسته و امید بسته به روز و ساعتی که خورشید باز هم از شهر او طلوع کند و دخترش به خانه برگردد…

سه سال پیش، چندی پس از این‌که تو قدرت را بدرود گفتی و به کتابخانه باصفایت برگشتی من هم کوله بارم را بستم و کوچ‌نشین شدم… از هر آن‌چه تو هشت سال پیش از آن، برای من و هم‌کلاسی‌هایم در مدرسه و دانشگاه به ارمغان آورده بودی… آمدم اینجا که درس بخوانم به این امید که چهار سال بعد دوباره امید و آزادی به سرزمینم برگردد و آمدنت باز انگیزه‌ای شود برای برگشتن. آن روزها با هر غیرایرانی که از ایران می‌گفتم، با شادی و حسرت اسم تو بر زبانش جاری می‌شد و چشم‌هایش می‌درخشید و از آینده روشن ایران با تو می‌گفت و در نهایت آهی می‌کشید و ادامه می‌داد: خاتمی چه خوب بود و چه بد شد که رفت!‌ اسم تو شده بود غرور و آبروی ملی من و همه آن‌هایی که مثل من تن به غربت داده بودند تا شاهد ویرانی آنچه تو با خون دل ساختی نباشند. اسم تو شده بود احترام نام ایران و ایرانی‌. تازه فهمیدم آن‌طور که باید قدر بودنت را ندانستیم و گاهی با انتظارات بیش از حد و خواسته‌های خاممان خاطرت را آزردیم. هر جا که شرمنده می‌شدیم از بی‌کفایتی‌ها و ندانم‌کاری‌هایی که بعد از رفتن تو عرض نام ایران و ایرانی می‌برد، بردن اسم تو کافی بود تا خاطره روزهای روشن و سرشار دوران ریاست جمهوری‌ات چون آبی بر آتش باشد و سپر بلای حرمت ایرانیان ایران‌دوست. شدی آبروی ایران، آبروی انقلاب، آبروی ایرانیانی که بعد از سال‌ها توانسته بودند سرشان را بالا بگیرند و در برابر ملیت‌های دیگر با افتخار نام کشورشان را به زبان بیاورند.

هر بار در این سه سال به ایران برگشتم و پی هم‌کلاسی‌های‌ام را گرفتم، یکی از جمعشان کاسته شده بود. هر بار یکی بساط سفر را مهیا کرده بود و رفته بود، که همه سفره امیدشان خالی شده بود، که همه‌شان مثل من بعد از تو غیر از رفتن و درس خواندن در جایی که بشود اسم دانشگاه را رویش گذاشت گزینه دیگری نیافتند، که دیگر کاری از دستشان ساخته نبود. یکی فرانسه… یکی آلمان. دیگری آمریکا… آن یکی مالزی… یا ترکیه یا کویت و حتی پاکستان و هند… همه رفتند. دیگر خبری از آن شب‌نشینی‌ها، از آن حلقه‌های روشنفکرانه و داستان‌خوانی و چای و غزل نبود. ناگهان ما ماندیم و دلتنگی نبودن تک تک همه آن‌هایی که روزگاری در انجمن اسلامی و جامعه فرهنگی و بسیج دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، با امید و انگیزه و نشاطی که به برکت وجود تو در دل‌هایمان ریخته شده بود، در کنار هم درس می‌خواندیم، از هم درس گفتگو و مدارا می‌گرفتیم، جلسات نقد و همایش “خاتمی: کنشگر عصر گذار” برگزار می‌کردیم و به هم انرژی و خنده و زندگی قرض می‌دادیم. همه آن یاران دبستانی حالا ایران را بدرود گفته‌اند. آن چندتایی هم که هنوز مانده‌اند نه این‌که نخواسته‌اند که توان رفتن نداشته‌اند و هر یک به جرم نوشتن یا نقد اندیشه مخالف یا بیکاری و ترک تحصیل به دلیل افت شدید سطح علمی دانشگاه‌های ایران خانه‌نشین شده‌اند و یا با علامت سؤالی بزرگ در مورد آینده بر روی سرشان به «بودن» ادامه می‌دهند!

می‌بینی پدر مهربان؟ همه بچه‌هایی که زیر بال و پر تو بزرگ شدند حالا رفته‌اند و به حال خود هر یک در گوشه‌ای رها شده‌اند… دل پدر و مادرهایمان هم مثل تو کم گرفته و نگران نیست… در نبودمان، غم‌شان را فرو می‌خورند و از دلتنگی حرفی نمی‌زنند که مبادا غم دوری ما دوچندان شود.. در نبودمان بیمار شدند… نفس کم آوردند و باز هم هیچ نگفتند تا دل جوان ما بیش از این بی‌امید نماند. نمی‌دانستند ما مدت‌هاست دل به پاییز پس از تو سپرده‌ایم.

زمستان امسال هم دارد تمام می‌شود… حتما خیابان‌های ایران این روزها به مناسبت سالگرد انقلاب چراغانی‌ست… گفته‌اند همین امروز و فردا… در یکی از همین روزهایی که همه انقلاب را جشن گرفته‌اند، می‌خواهی تصمیمت را بعد از ما‌ه‌ها نفی و تردید اعلام کنی. نمی‌دانم نامه‌ی یک دانشجوی ایرانی که مشتاق شنیدن صدای تو در این روزهای سرد و تاریک است را خواهی خواند یا نه؟ نمی‌دانم می‌شود درد دل امثال من را هم مثل لیلای خودت بشنوی و برای دل همه دورافتادگان که برگشتنشان به برگشتن تو بسته شده، یک بار دیگر هم رنج آمدن را به جان شیرینت بخری و بیایی یا نه؟ باور کن دغدغه‌هایت برای نیامدن را عمیقاً درک می‌کنیم. فقط پدر مهربان! بگذار یک جمله هم بگویم که اگر خواستی نیایی قبلش حرفم را زده باشم:

روزی گفته بودی “انقلاب اسلامی در میان جوانان و فرهیختگان ایران و حتی جهان اسلام امید ایجاد کرد”. راست گفتی!‌ امام با آمدنش امید را در دل جوانان ایران آن روز دمید. اما این امید مدت‌هاست از دل‌های ما جوانان امروز ایران رخت بربرسته و تنها آمدن تو و نه هیچ کس دیگری است که می‌تواند امیدی که در ۱۲ بهمن ۵۷ در دل‌ها دمیده شد را در بهمن ۸۷ بار دیگر به دل‌ها بازگرداند. اگر خواستی نیایی بدان که ما عطای این امید را به لقایش خواهیم بخشید. بیا و از تنها روزنه امیدی که در دل‌هایمان خواهی گشود پاسداری کن.

و این هم گزارش دیدار هسته مرکزی »پویش دعوت از خاتمی« با اعضای » مجمع زنان اصلاح طلب«

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱۲)

هرچه محبوب پسندد زیباست : به یاد بورقانی عزیز

بهمن ۱۰م, ۱۳۸۷

باور به ستوه آمد
دیده را غرق تحیر کرد
نسترن پژمرد
لاله خم شد و بهار ناپدید
حالا اما دوباره ماه
گونه ی آسمان شده است
یک عکس کوچک احمداقا را گذاشته ایم اون پایین قاب تابلوی منظره چینی روی دیوار روبرویی هال
هر روز می بینیمش
می پرسه : حالا این آقا کی هست ؟ می گم یه دوست عزیز سفر کرده .
می گه : تا حالا خونه تون امامزاده بود و دیوارها پوشیده از عکس شهدا حالا نوبت مرده هاست !!!
می گم : مگه بورقانی مرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با تحیر منو نگاه می کنه و هیچی نمی گه .
راست می گه این نازنین . تا همین یکی دوخونه پیش قاب عکس های امام، شهید بهشتی، شهیدرجایی، شهید منتظرقائم، محسن تاجزاد و بعضی دیگر از سفرکردگان کوی دوست با همه اثاثیه هامون جا به جا می شدن و قبل از همه وارد خونه جدید می شدن تا این که دیگه تصمیم گرفتیم نام و یاد اونها رو تو دلمون نگه داریم و فراموششون نکنیم هرگز .
یادش به خیر رجایی چه مهربان بود . همو که وقتی می آمد خانه ما تا به برادرم که پایش شکسته بود در یک تصادف، خصوصی درس بدهد برایش میوه و چایی می بردم و او مهربانانه دست نوازش بر سرم می کشید و می گفت : دانش آموز مدرسه ما شوی باید محجبه باشی و من زود می گفتم : هنوز واجبم نشده و او به حاضر جوابی من می خندید. و من شدم شاگرد مدرسه رفاه و شهید رفعت افراز که در ظفار جان باخت چه کارخانه انسان سازی درست کرده بود زیر نظر رجایی و دیگر یاران شهیدش. و ما تمرین آدم شدن می کردیم و آزاده شدن .
این روزها همه خاطرات کودکی از جلو چشمم تند تند رژه می رود و دوره نوجوانی که روزها و شبهایش به مبارزه می گذشت ضد رژیمی که با گرفتن آزادی از مردم داشت کم کمک روح انسانی را در آنان می کشت . من واژه آزادی را روزی هزار بار در خانه و مدرسه و کوی و خیابان تکرار می کردم تا یادم نرود اول شرط آدمیت است و بدون آن هیچ رشد و شکوفایی میسر نخواهد بود .
رفاه، رجایی و یارانش ما را آزاده بارآوردند. وقتی صدای مهیب انفجار در شهر پیچید و رجایی به ملکوت رفت، نطق همسرجان باز نمی شد و من درد را که در تمام وجودم پیچید با سیلی از اشک تسکین می دادم . عکس رجایی روی دیوار خانه های اجاره ای که تقریبا سالی یک بار عوض می شد، نصب می شد و او آرام ما را نظاره می کرد و همسرجان می گفت مثل رجایی دیگر نخواهد آمد هرگز و من باور می کردم که خانه و زندگیش را دیده بودم و به همسرش و خانواده اش ارادت داشتم و …
فرزند دوم ما که به دنیا آمد خبر شهادت محسن هم رسید . همسرجان می گفت می بینی ؟ یکی می آید یکی می رود و زن عموی همسرجان فاطمه را جور دیگری دوست دارد و ما محسن را جور دیگری دوست داشتیم . همسرجان می گفت این پسرعمو از ابتدا بوی بهشت می داد . مثل آن یکی که سالها اسیر بعثی های عراقی بود و وقتی که آمد هیچ کس نمی تواست بشناسدش جز مادر و رد خون قربانی روی ماشین ما ماند که حامل او بود تا خانه .
هر روز یک قاب عکس و یک تصویر و عاقبت همین چندسال پیش قرار شد این یادها در صندوقچه دل ما بماند و دیوارها با یک قاب بزرگ از تکه ای از پرده خانه کعبه آذین شد و یکی دو تابلو هنری.
و حالا این عکس احمد بورقانی هر روز و شب جلوی چشم ماست و یادمان می آورد که چندی قبل از رفتنش روزهای سه شنبه که جلسه تبلیغات ستاد انتخابات حزب را در خانه مان داشتیم می آمد صبح زود و قبل از همه می آمد هربار با دست پر می آمد و لبخند زنان می آمد . آرام می نشست و خوب گوش می کرد و آرام سخن می گفت و همیشه خاطره ای و لطیفه ای شیرین برای گفتن داشت .
آخرین تصویرش در ذهن من مردی است مهربان و خندان . آرام و بی غش.
قبل ترها وقتی یکی می رفت من هم غصه خودم را داشتم و هم غصه داغدیدگی همسرجان را . حالا هردو عادت کرده ایم به این رفتن ها . هر روز نوبت کسی است . خوش به سعادت آن ها که زودتر می روند با بار سبکتر و رها می شوند از همه این غم های سترگ که روز به روز سنگین تر و غیرقابل تحمل تر می شود .
دیر به مراسم سالگرد در خانه هنرمندان می رسم . وقتی می رسم زهرا دارد از پدر می گوید . از آخرین دیدار در کافه نادری . از حضور همیشگی پدر و از روش تربیتی منحصر به فردش و از خیلی چیزها که نوشته تا یادش نرود . خیلی ها آمده اند . خیلی ها . و مثل محافل مشابه اینجا نیز حاشیه پررنگ تر از متن است . وقتی می رسم پوپک صابری دارد از خانه هنرمندان خارج می شود . می گوید بیکاری هم عالمی دارد . نمی دانستم قرار است دیگر گل آقا درنیاید . غصه ام می گیرد . می گویم پس حالا دیگر به فکر نوه گل آقا باش و در دل آرزو می کنم گل آقا هرگز نمیرد . حاشیه پررنگ و بازار چاق سلامتی به راه . زن و مرد آمده اند از سر ارادت به بورقانی و خانواده اش تشکر می کنند . زمزمه ها از آمدن خاتمی و پرسش ها و یکی به مزاح می گوید به قول فلانی باید بیاید مگر می تواند نیاید ؟
حالا ما من آرام گوشه ای ایستاده ام و به این جمله می اندیشم :
هرچه محبوب پسندد زیباست .

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۵)

Sitemap