بایگانی برای آبان, ۱۳۸۷

دختران سپیدپوش سعدایی

آبان ۸م, ۱۳۸۷

زودتر خودمو رسوندم به مسجد نور گفته بودن مراسمو مشارکت گذاشته و ما صاحب عزاییم بده دیر برسیم .هنوز ساعت چهار نشده بود . رفتم  پیش دکتر رفعتی همسر مرحوم سعدایی و گفتم من اینجام کاری هست بگین . تشکر کرد و گفت : چند شاخه گل کنار عکسش لطفا و این شمع ها کاش روشن باشه و مهمونا خوب پذیرایی بشن . گفتم چشم . دخترا هر سه تاشون سفید پوشیده بودن . روز تشییع جنازه هم سفیدپوش بودن . خیلی جا نخوردم ولی دلم می خواست چراشو بپرسم . موقع خداحافظی به دکتر رفعتی همسر مرحوم سعدایی گفتم : لطفا مثل یک خواهر رو من حساب کنین هرکاری که داشتین و به دخترا گفتم بچه ها شماره منو که دارین؟ گفتن تو گوشی بابا هست حتما و من سر تکان دادم و گفتم بیاین پیش ما تو جبهه سعدایی لازم داریم جاشو خالی نذارین . لبخند زدند و من یادم رفت بپرسم این چنین سراپا سپید پوش چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چراشو خانم منصوری موقع برگشت بهم گفت . گفت وصیت پدرشون بوده و من باز یاد مهربانی این پدر افتادم و تحسینش کردم برای این پیشقدم شدن در تابو شکنی . سه تا دختر جوون که یکیشون تازه عروسه به اندازه کافی غصه ریخته تو دلشون دیگه این رنگ سیاه رو می خوان چیکار؟ برای هجوم امواج منفی تو وجودشون؟
تمام مدت آرام نشسته بودن و هر تازه واردی که اونارو در آغوش می گرفت فقط چشم ها رو می بستن و سکوت .
فکر کردم رنگ سپید چه آرامشی به آدم می ده . آفرین به سعدایی . رفتم که وصیتنامه بنویسم : برای من سیاه نپوشید لطفا حتی برای شرکت در مجلس فاتحه .

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۲۹)

طریق روندگان حقیقت پر رهرو

آبان ۵م, ۱۳۸۷

                         

 

 

 

 

 

سعدایی مرد مهربانی و عاطفه و صبوری درگذشت . 

سعدایی مرد رنج های دوران، مرد بی شکوه بی شکایت، مرد چاره ساز مشکل ها،
مرد غصه های بزرگ در سینه و قصه های تلخ در دل و بغض های سخت در گلو
مرد مقاومت، مرد مهربان خانواده ،
مرد مردستان
خبر درگذشتش را درست دقائقی پیش از آغاز برنامه تجلیل از خاتمی در یزد، درحالی که داشتیم وارد سالن برق منطقه ای می شدیم از طریق پیامکی که دوست همرزمش در مجلس ششم نعیمی پور، مرد خستگی ناپذیر مشارکت برایم فرستاد، دریافت کردم و ناگهان بغضم ترکید و اشک ها سوزان سوزان جاری شد برگونه هایم.
در جریان بیماریش بودیم و در جریان نگرانی های همسرش بابت خستگی های زود به زودش و استراحتی که نمی کرد و ملاحظاتی که از آن خسته و فراری بود . همسرش پزشک بود و می دانست مرد زندگیش چگونه دارد با مرگ مباره می کند .چون پروانه به دورش می گردید و ملتمسانه اورا در حصاری از محبت می پیچید تا شاید آب حیات جرعه ای بیشتر وجود تشنه اش را سیراب سازد . اما او مرد نشستن نبود و نمی توانست سرنوشتی را که در انتظارش بود بپذیرد و خود به استقبال مرگ برود . سعدایی تا روز آخر به خدمتش به خلق ادامه داد . همه جلسات مشارکت را شرکت می کرد و نمی گذاشت کسی غیبتش را موجه کند . او خود توجیه گر همه غیبت ها و کاستی ها بود.
سعدایی فهیم بود . متین بود و برای رساندنش به درک مشترک از یک مسئله لازم نبود انرژی زیلادی صرف شود . من او را با مشارکت شناختم و آخرین دیدارمان هم دوروز قبل از وداعش با دنیای دون و زبون، در مشارکت بود . مثل همیشه آرام و خندان، این تصویری است که از او برای همیشه در ذهن من و دیگر دوستان نقش بسته است .
فردا به مناسبت عروج روح بزرگش جبهه مشارکت برنامه ای را در مسجد نور تدارک دیده است . حضور یاران همراهش و یاوران اصلاحات و قدرشناسان انسانیت و رادمنشی در این مراسم که ساعت ۱۶ تا ۱۷:۳۰ برگزار می شود شاید ذره ای از آلام بازماندگانش را تسکین باشد و نشانه ای از قدرشناسی از همه بزرگواری هایش و خدماتش به مردم و به ایران عزیز .
عزیز دیگری هم دیار فانی را بدرود گفت که خبر درگذشتش شوک آور بود . استاد طاهره صفارزاده  که آنچه از او به خاطر داریم همه نشانگر بزرگی روح و عدم تعلقش به دنیا و مافیهاست . خدایش بیامرزاد و روحش شاد گرداند .
طریق روندگان حقیقت پر رهرو

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱۰)

Sitemap