بایگانی برای مهر, ۱۳۸۷

جشن رمضان و رخوت و بی حالی ما

مهر ۴م, ۱۳۸۷

شب های قدر امسال هم گذشتند و ما ماندیم و سرنوشتی که تقدیر شد برایمان .پیامکهای زیادی ردوبدل شد این شب و روزها . چقدر خوراک مهیا می کند این پیامک ها برای پژوهشگران علوم جامعه شناسی و روانشناسی و ارتباطات و معارف و … و حتی برای ما تاریخی ها که همه این ها را یک سند تاریخی فرض می کنیم برای تحلیل و تفسیر وقایع تاریخی، اگر عقلمان برسد و حوصله اش را داشته باشیم  و اهمیتش را درک کنیم.
انجمن تاریخ دومین افطاری را به مثابه نوفیق اجباری تدارک دید برای شرکت کنندگان در برنامه سخنرانی ماهانه . می خواستیم نظم برنامه ها به هم نخوره و قرار چهارشنبه های اول هرماه برقرار بمونه . از فرصت حسن استفاده کرده بودیم و جلسه هیات مدیره فبل از سخنرانی . اتفاقا این بار دوستان برای بهره مندی از سخنرانی زودتر رسیدند و ما هم زود جمع کردیم بساط جلسه رو با بحثی کوتاه و تصمیم گیری پیرامون مدیریت بولتن و سایت و طرح پژوهشی سفارشی وزارت علوم که معلوم نیست آخرش به توافق نهایی برسیم باهاشون یا نه . دکتر حسن زاده با خانواده اومده بود  پسرکوچولوی شیطونش خوب به هم ریخت کاسه کوزه مارو. دکتر اتحادیه هم که بعد از فوت همسرش، اولین بار بود که میومد انجمن هنوز هاله ای از غم رو بر چهره داشت در سوگ یار دیرین زندگیش. دکتر مفتاح هم زودتر رسید و جبران مافات کرد با پرداخت حق عضویت نه ساله !!!و بقیه که یکی یکی آمدند و رونق دادند به برنامه ما . خیلی تلاش کردم که صاف بشینم سر میز و جلسه رو ادار کنم ولی وسطای صحبتهای دکتر حسن زاده دیگه تموم شد همه انرژی ذخیره شده و … افتان و خیزان مجلس رو تمام کردیم و به اتفاق دو تن از دوستانی که همراهی مون کردن تا موسسه گفتگوی فرهنگ ها و تمدن ها تاختیم به آن سو برای حضور در جمع روزنامه نگاران . موضوع بحث : خاتمی و انتخابات ریاست جمهوری با حضور دکتر سروش دباغ و دکتر حسن پایا و آقای عطریانفر . میزبان برنامه عموزاده خلیلی بود ولی افطاری رو عذرا فراهانی تقبل کرده بود . ما که رسیدیم دیگه داشتن بساط شام رو جمع می کردند . سلام و حال و احوال و دعوت خانم ها برای برنامه دوشنبه مشارکت : جشن رمضان
بعضی بچه هارو مدت ها بود که ندیده بودم . آقای امین زاده جلسه رو شروع کرد و نوشین طریقی هم باید کمکش می کرد برای اداره جلسه . ما هم گوشه ای نشستیم و باور نکنین شما شایعات رو که می گه هرجا فلانی هست، کانون شلوغیه . بابا دیگه از ما گذشته . این شیطونا و شلوغان که معلوم نیست چرا بی خودی میان به سمت ما بی تقصیریم جون خودم ! و خوب این روزها انگار چشم های شور هم زیاد شده وگرنه ما که سرومروگنده بودیم همیشه .  باز هم نشد مثل آدمیزاد بشینیم تو جلسه ببینیم این جماعت پرسشگر چی می گن و چی می خوان و حرف حسابشون چیه . آنقدر از رنگ پریدگی و بی حالی و مریضی ما گفتند و گفتند خصوصا بیتا خانوم عظیم نژادان و افسرخانوم ملکی، که باورمان شد و افتادیم در همان اتاق کوچک جنبی و حتی نتونستیم اطلاع رسانی برنامه جشن رمضان رو به شکل دلخواه به انجام برسونیم .
هرچند برای دعوتها تقسیم کار شده ولی می دونم که مثل همیشه بار اصلی رو خودم باید بکشم : هنرمندان، کارآفرینان، پژوهشگران، روزنامه نگاران، همه رفقای دوروبر، مجمع زنان اصلاح طلب و … متن دعوت اینه که شفاهی بیان می شه : خانوم! خدمتتون باشیم روز دوشنبه ساعت ۵ یه برنامه مختصری داریم جشن رمضانه و استقبال از فطر هرچند جشن گرفتن رو یادمون رفته سالهاست ولی خوب تمرین می کنیم شاد یادمون بیاد .
این جوونا هم که پاک آبروی مارو بردن . لقمه حاضر و آماده می خوان . نه ابتکاری نه ایده ای نه خلاقیتی . هیچی هیچی .واقعا که فقط  بلد غر بزنن و اعتراض کنن و نقد . و البته تازگی ها بلد شدن برای فرار از زیربار مسئولیت به وفور پاچه خواری بفرمایند که : کیست که نداند دود از کنده بلند می شه و شما هنوز اول راهین و پیشکش هندونه های بزرگی که معلوم نیست از کدوم میدونی ابتیاع فرمودن !!!:D
خدا به همشون سلامتی بده و همت و غیرت از نوع اصلاح طلبی 
و به ما نیزتوان و طاقت برای ادامه راه

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱۰)

چه خیالاتی داشتم برای خودم!

مهر ۴م, ۱۳۸۷

چه خیالاتی داشتم برای خودم . روزنوشت، دیروز نوشت، خاطرات نزدیک، خاطرات دور!!!
وقتی دیدم روزهایمان به روز نمی شود، گفتم خودم به روز باشم بی خیال همراهان روزها. غافل از این که ایراد در خودمان است در خود خودمان
نمی دانم این سرعت تحولات و بالارفتن نجومی اطلاعات رو چطور در ذهن کوچک و ناتوانم باید مرتب کنم . فکرشم نمی کردم این روزنه اینقدر دیر به روز شه . دیر و کند . هیچ وقت نوشتن برایم سخت نبوده ولی حالا ؟!؟  اتفاقا در همین رمضانی که همیشه همه رخوت زدگانش را تقبیح کرده ام و مذمت . چه بد مبتلا شدم در همین رمضان به سستی و ضعف و رخوت و همه چیزهایی که فکر می کردم برای همیشه از آن مبرا می مونم و نموندم.
حالا من تو این ماه پربرکت همین سال شکوفایی خودم رو رسما یک موجود تقریبا بی مصرف می بینم که این سرعت گذر زمان فقط متأسفش می کنه و متأثرو حجم انبوه ایده ها و طرح ها و برنامه ها فقط تو ذهنش و افکارش جولان می دن و بیشتر عاصیش می کنن
حالا این روزا بچه های دوروبرمن همین جوونایی که همه هستی و زندگی ماهستن، بیش از همه چیز التماس رو می بینن تو چشمام و حتی تو گفتارم : خسته شدیم بچه ها نیاین کمک از پا می افتیم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۶)

Sitemap