بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۷

سوغات سفرما و دردهای مشترک

شهریور ۸م, ۱۳۸۷

رفتیم و دوسه روزه برگشتیم اما وقت نشد گزارشی بدهیم خدمتتون و عطرگل یخ رو از این روزنه کوچک جاری کنیم در مشام جانتان .شرمنده . البته این فضای مجازی که دیگر زیادی پایش را در زندگی ما دراز کرده، بی نصیب نماند از سوغات سفر . ولی طبق وعده باید از توانمندی های زنان استان برایتان بگویم . هرچند که ما تنها مشتی را زیارت کردیم نمونه خروار . زنان تاجر و بازرگان و زنان صنعتگر و زنانی که پای در حوزه هایی چون صنعت توریسم گذاشته اند و یا در عرصه صنایع دستی چنان حضور پررنگی در منطقه خصوصا در بندر ترکمن و مناطق دوروبر آن دارند، که دیگر کسی نیست که نشناسدشان و از قدرت و توانشان سخن نگوید و نیز زنان کارآفرین اجتماعی که با قوت و توان وافر در کنترل و مهار کردن مسائل و مشکلات اجتماعی، نقش ایفا می کنند و به مراتب بیشتر از حوزه های دولتی و دستگاههای متولی و مسئول، منشاء خیر و اثر می شوند . آن چه ما دیدیم باید به چشم آید تا باورش سهل شود و کاش می توانستیم صاحبان قدرت و ثروت را در حوزه دولتی، متقاعد کنیم که مستندسازی این فعالیت ها برای الگوسازی و الگو دهی به جوانان امید باخته امروز یک ضرورت انکارناپذیر است .
نشست دوروزه منطقه ای زنان مسلمان و چالش های فراروبرای دسترسی به صلح و امنیت پایدار هم به پایان رسید که یکی دوماه مانده به برگزاریش مسئول انجمن حامی، از ما هم خواست که نخودی در آن آش بیندازیم و از آن جا که ما همیشه و در همه انجمن ها و مراکزی که علم کرده ایم و زیر بیرقش سینه می زنیم، هشتمان گرو نهمان است و از کارآفرینی هم صرف خدمتگزاریش به ما رسیده، گفتیم که دعا می کنیم و این دعا شامل مدیریت اولین پانل بود و کمک به جمع بندی نهایی و تهیه بیانیه و بالاخره شرکت در نمایشگاه جانبی با همکاری دوستانمان در انجمن زنان پژوهشگر تاریخ . حاصل این نشست که زنانی از عراق و افغانستان و لبنان و فلسطین و لندن البته، در آن شرکت داشتند، این بود که دردهای ما زنان مسمان که یکی می خواهد شکلمان را عوض کند تا مترقی شویم و یکی می خواهد برسرمان بکوبد و جور دیگرمان کند تا متحجر شویم، یکی است و هرکدام به زبانی این درد مشترک را بیان کردند و فغان زن افغان اشک ها را جاری کرد و ناله زن عراقی دل هارا لرزاند و مرثیه زن فلسطینی و لبنانی به همراه تصاویر و آثار جنگ بر زندگی زنان و کودکان و بر محیط زیست آه و افسوس را بلند کرد در طبقه دوم خانه هنرمندان و امیدبخشی زنان ایرانی علیرغم شرایط نامطلوبی که هم اینک خود در آن قرار دارند و به قهقرایشان می کشند با بدفهمی و نفهمی شرایط روز و مطالبات امروز برای ارائه تجارب موفق تنها مختصر التیامی بود بر این کهنه جراحت ها هرچند تجارب زنان مسلمان این کشورها نیز در نوع خود قابل تامل بود.
 نفهمیدیم بالاخره ابن فریادهای حق طلبی و صلح جویی از آن محدوده فراتر رفت یا پژواکش بازگشت به دل دردمند و قلب های جریحه دار خودمان  .اما مهم ترین بند بیانیه هم شد همان تکیه بر توان و قابلیت های خود زنان مسلمان منطقه و همبستگی بیشترشان برای مقابله با جنگ و ناامنی و حضور نظامیان در منطقه که خود به نا امنی روانی منجر می شود .
می گویند مجلس هنوز گشوده نشده می رود سر لایحه کذایی و زنان تصمیم دارند روز یک شنبه بروند به خانه ملت ببینند آیا نماینده ای دارند که صدایشان شود و فریادشان را از تریبون مجلس بلند کند و نه به لایحه بگوید یا باید بمانند منتظر سرنوشت محتوم و مرحله بعدی مبارزه را آغاز کنند که همان مبارزه فرهنگی باشد و افشاگری ها و آگاهی رسانی ها که قانون غلط را تمکین کردن مجاز نیست .ما هم دنبال این خواهران محترمه نماینده هستیم که وقتی دهند و رخصتی تا با هم گفتگو کنیم و ببینیم چرا زبان مردان شده اند در زمانی که اراده شان مسیطر و علائقشان حاکم و سلایقشان و خواسته هاشان محقق است که قدرت و ثروت و اطلاعات و منزلت به تمامی در اختیارشان است . و ببینیم رفع تبعیض از زنان چرا به فراموشی سپرده شده در قوه مقننه که باید به دست خود مردم برای مردم و به مصلحتشان تقنین کند .
فردا بعد از ظهر هم از طرف کمیته زنان خانه احزاب مصاحبه مطبوعاتی تدارک دیده شده تا در واپسین روزهای باقی مانده تا طرح لایحه در مجلس صدای مخالفت زنان فعال سیاسی به گوش افکار عمومی و شاید اگر خداخواهد به گوش نمایندگان ملت برسد . اگر گوش شنوایی باشد .

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۵)

گل یخ

مرداد ۲۹م, ۱۳۸۷

می خواهم امیدوار بمانم

می خواهم امیدوار بمانم

می خواهم امیدوار بمانم

بچه که بودم، روزای برفی می رفتم تو حیاط و برفا رو که همه سطح باغچه رو پوشونده بود، کنار می زدم و مشتاقانه دنبال آثار حیات بودم و وقتی گلای کوچولوی یخ رو با اون پره های زرد ملایم می دیدم لبخند به لبم میومد . چند شاخه ای می کندم و میآوردم داخل اتاق گرم از حرارت بخاری نفتی و وقتی که کم کم عطر دل انگیزش فضا رو پر می کرد، من جریان زندگی رو با همه وجودم حس می کردم .

بچه که بودم لازم نبود دنبال شکوفه های امید بگردم . امید بود . در دسترس بود . و حالا هر روز که چشم باز می کنم و جاری می شم در جریان زندگی، هنوز به آفتاب سلام نگفته از ناامیدی می شنوم و می خونم و خودم هم هم زبون می شم با بقیه .

شب که می شه تو راه برگشت به خونه و تو ترافیک زجرآور پایتخت، وقتی فرصتی پیدا می شه برای مروری برآن چه گذشت، از خودم بدم میاد به خاطر این همراهی و به خودم قول می دم فرداروز با همه توانم بگردم دنبال شکوفه های امید و تقدیم کردنش به همه بچه های وطنم .فردا می شه و من می گردم و می گردم . یادم دادن عاقبت جوینده یابنده س . امروز انکار تلخی و تاریکی و زشتی و پلشتی انکار واقعیته و من آدم واقع بینی هستم . اما دوست دارم خودمو عادت بدم به دیدن همه واقعیت ها و فرقم با خیلی دیگه از دوستان فعال حوزه زنان شاید این باشه . من عطر گل یخ رو تو چله زمستون از زیر برفایی که روهم انباشته شدن حس می کنم . چندتا از اون شاخه های خشک رو می چینم و در گلدانی می ذارم روی میز هال تا عطرش همه رو مست کنه . اون وقت باز هم واقعیت انکار کردنی نیست .

زندگی جریان داره و زنان کارآفرین با همه سختی های پیش رو و دور و اطرافشون مبارزه می کنند . مبارزه ای درچند سنگر و هر قدم که به پیش می رن یک موفقیت بزرگه برای اونا و برای ما زنان ایران

آفرین بر این زنان سخت کوش و مرحبا به همه اونایی که با دلسوزی زمینه کار اونا رو فراهم می کنن و در مسیر مددشون می دن .

کاش عطر امید در گوشه گوشه سرزمین کهنمان ایران جاری بشه .

و کاش خودمون در زنده به گور کردن آرزوهامون پیشقدم نشیم .

امشب عازم سفریم به گلستان . نشست فصلی انجمن زنان مدیر کارآفرین و انرژ‍ی گرفتن از این کپسول های انر‍‍‍ژی

با دست پر بر می گردم :d 

 

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱۶)

Sitemap