بایگانی برای ’ خاطرات نزدیک‘ موضوع

گذشته ها گذشته

شهریور ۳م, ۱۳۸۶

همان روزهای شروع به کار زهرا شجاعی به عنوان مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز امور مشارکت زنان بود که برای گفتگو با مدیران نهاد ریاست جمهوری کفش و کلاه کردم و رفتم به خیابان پاستور . قرار بود حامل این پیام باشم : در گذشته روابط به هر شکلی که بوده و شیوه و روش ها هرگونه که بوده باید بدانیم که گذشته و امروز ما اهل گفتگوییم و البته کارهای فراوانی داریم که باید ابزار لازم برای عملیاتی شدن آن فراهم شود .کلام ما قاطع بود ولی ظاهرا نافذ نبود با وجود این که سعی می شد مراعات حال را بکنند و شان زنان و احترامشان رعایت شود ولی مکافات فراوان داشتیم . خانم شجاعی سابقه کار اجرایی و مدیریت داشت و تا حدی مدارا و تحمل می کرد اما من که فکر می کردم اصلاحات پیروز شده تا همه مناسبات غلط اداری هم تغییر کند حرص می خوردم و شکوه می کردم و ناله می زدم و البته کار می کردم بدون پست و منت . چون عهد کرده بودم هیچ مسئولیت مدیریتی نپذیرم تا بتوانم بدون قید و بند مشورت بدهم و به قول معروف صدایم بلند باشد . پیشنهاد سرپرستی روابط عمومی را چون موقت بود و خواهش ما برای ماندن مسئول قبلی به نتیجه نرسیده بود ، پذیرفتم اما دغدغه درس و دانشگاه باعث شد که در کوتاهترین زمان ممکن شخص مناسب برای این مسئولیت را به رئیس محترم معرفی کنم و مدیر دیرپسند ما بالاخره مجاب شد و دوست عزیزم مریم آقاشیخ محمد شد مدیر روابط عمومی مرکزی شد با یک کادر کوچک و بودجه اندک و شرح وظایفی متغیر و انتظاراتی بزرگ و همکاری هایی اندک !وقتی معرفی می شد شادترین افراد در جلسه من بودم و بچه ها که در همان مدت کوتاه همکاری انگار در یک خانواده زندگی می کردند از شادمانی من عصبانی بودند و اشکشان که سرازیر شد تازه فهمیدم مناسبات انسانی و عاطفی در محیط کار چقدر لازم و چقدر تاثیرگذار است و پیش برنده . به آنها قول دادم که کنارشان هستم و هسته اولیه کمیته مشورتی دختران جوان را در کنارشان و با حضورشان تشکیل دادیم که در اندک زمانی بدون این که در ساختار تشکیلاتی مرکز پیش بینی شده باشد به دلیل ضرورت مسئله و به دلیل خلاقیت و شور و نشاط دختران شد گل سرسبد و انرژی بخش به همه تشکیلات و فعالیت هایش شد برگ زرینی در مجموع اقدامات ترویجی و فرهنگی مرکز .یادش به خیر کمیته و باشگاه دختران جوان وجشن افتتاحیه و جشن مشارکت و گروههای هم اندیشی و اردوها و نشست ها و با هم بودن ها و رشد کردن ها و اجتماعی شدن ها و تقویت انگیزه ها و همه زحمتها و همه خاطرات تلخ و شیرین آن روزها و پایدار باشند همکاران ساعی و خلاق و ارجمند ما : سارا قاسم پور و دکتر فاطمه بیگلری و دکتر فاطمه یگانه و مطهره مرتضوی و مریم چاربالش و فخری فاطمی و نرگس زمردی و حمیده عرب بهمنی و فاطمه پهلوانی و محبوبه تلوزاد و … همه دختران باشگاه و دختران هم اندیشی و دختران ایران که به این مولود خجسته دل بستند

حیف که آن روزهای شیرین بازگشتنی نیستند و خوب است که می توان همه روزهای خوش را به یاد آورد و باز سازی کرد .

ارسال شده در خاطرات نزدیک | نظرات (۰)

خاموشان گویا

مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶

انگار خاطرات دورم نزدیک ترند نمی دانم چرا شاید به دلیل کثرت خاطرات نزدیک !؟شاید هم به دلیل تلاش برای اولویت بندی و عدم امکان آن چون هریک درجای خود حائز اهمیتند . انگار قرار بود آنچه در ذهن دارم بیرون بریزم و نظم تاریخی آن را بگذارم برای وقتی دیگر؟

 نداشتن یک روزنامه شدیدا رنجمان می داد . احساس می کردیم چیزی راه گلویمان را بسته و خفه مان می کند . فکر کردیم چه خوب بود اگر خبرگزاری زنان داشتیم و صدایمان را به گوش همه می رساندیم . یک جمع چند نفری از زنانی که به اهمیت اطلاع رسانی و نقش رسانه در طرح و پیگیری مطالبات زنان اعتقاد داشتند ، جمع شدیم و راه افتادیم اینور و آنور برای رایزنی و نوعی امکان سنجی و طبق معمول دیدیم ایده مان عالی و جیبمان خالی پس باید قیدش را بزنیم ولی امکان نداشت قید چیزی را بزنیم که به آن اعتقاد داشتیم و هرچه می گذشت ضرورتش رابیشتر احساس می کردیم . به فکر طراحی و ایجاد سایت های تخصصی زنان افتادیم تا قصه آی تی و زنان را دنبال کرده باشیم و شاید کمکی حمایتی مساعدتی هم دریافت کنیم و این گونه بود که سایت شبکه زنان کاآفرین و کانون زنان ایرانی شکل گرفت که اولی کاملا تخصصی و دومی بیشتر خبری بود .

قصه خبرگزاری زنان اما قصه شیرینی بود و هراز چندگاهی یک مدعی پیدا می کرد و هرکس می خولست به نام خودش ثبت کند این مولود خواستنی و دوست داشتنی را که ناگهان نوزاد متولد شد از خانواده ای که به نظر نمی آمد بتوانند کاری ملی انجام دهند مجمع زنان عضو شوراهای اسلامی شهر و روستا و البته این میلاد خجسته هرجند هدفدار و با نگرش و سمت و سویی متفاوت با خواست و اندیشه و نگرش ما موجب خرسندی شد . مهم نبود چه کسانی این امکان را فراهم کردند و چگونه ، مهم این بود که لااقل بخشی از زنان این دیار تریبونی از خود دارند باشد که این تریبون ها افزایش یابند و صداهای گوناگون در این دیار خاموشان که نه خاموش نگه داشته شدگان شنیده شود . ایدون باد

ارسال شده در خاطرات نزدیک | نظرات (۰)

Sitemap