ام داود

۱۸ تیر ۱۳۸۸، توسط فخرالسادات محتشمی پور

زن می گوید : فرزندم اسیر این جباران است و زندانی

امام می فرماید : اعمالی را به تو می آموزم برای طلب آزادیش از خالق او

نام زن بر پانزدهم رجب می نشیند و اعمال ام داود هر پانزدهم رجب تکرار می شود و دعاهایی که استجابت می شوند .

دوستان را دعوت می کنیم به منزل عزیزی که دوست دارد خانه اش ساعاتی منزلگاه خانواده های زندانیان سیاسی باشد تا صداها بهتر شنیده شود و دعاها امکان استجابت بیشتر داشته باشد. سوره های قرآن یکی پس از دیگری قرائت می شود و ادعیه خاص این روز . اما دل ها سوز دیگر دارند و اشک ها بند نمی آیند . همه برای رفع فتنه دعا می کنند . یکی می پرسد این دعاها شنیده می شود ؟ و می شنود ان الله لا یغیر ما بقوم حتی … می گوید ولی اراده کردیم و نخواستند و … می شنود : ناامیدی یعنی مرگ اما شعار ما سبزی و حیات و زندگی بود دخترم .

همسر سعید لیلاز هم می رسد و هراسان می پرسد چه باید کرد چه باید بکنیم ؟ وقتی صدای همسرش را از پشت گوشی می شنود مارا فراموش می کند برای دقایقی و بعد با شرم می پرسد آقای تاجزاده ؟ من لبخند می زنم و می گویم چشمت روشن خواهر . سعید شیرکوند هم زنگ می زند و دکتر محمدی سرازپای نمی شناسد و ما می گوییم چه مجلس با برکتی . همه از من و الهه سراغ همسرهامان را می گیرند و ما می گوییم : هیچ . هیچ خبر و آن ها متعجب می شوند و ما حرصمان درمیآید از این واژه های تکراری و من زیرلب می گویم خدا نکند پاداش همکاری بگیرد مصطفی و چشمم پر از اشک می شود وقتی می گویم همسران ما شهروند درجه یک هستند و جایگاه ویژه دارند با بازجوهای ویژه به غایت قسی القلب که می گویند یکراست از جنگ برگشته اند برای … چه می دانم من که از این جریانات سردر نمی آورم این پسرخاله جان هم توضیحی نداد این حسین شریعتمدار هم می گویند این روزها سرش گرم گرم است . شاید بعد از نماز شب بازجویی ها شروع می شود با فقراتی از تعذیر( حتی بلد نیستم بنویسم این واژه را – شاید هم تعزیر) و روح بازجو اوج می گیرد تا هپروت شیطانی منبعث از نفس اماره . من اصلا دلم نمی خواهد موقعیت امروز همسرم را تجسم کنم دوست دارم همان موقعیت های پیشین را در ذهن داشته باشم . نوشتن و خواندن و تفکر تفکر تفکر در همه لحظه های زندگی و چاشنی خنده های از ته دل که بعضی می گفتند این نشانه عدم گرفتاری است و دغدغه های دنیا و تعلقاتش هرچند فکر نمی کنم جز ساعاتی که خلوتش را به هم می زنند جز این وضعیت را داشته باشد .

بدجوری دلم برای خنده هایت تنگ شده مهربان . امروز داشتم فکر می کردم نکند بیایی و خنده هایت را جاگذاشته باشی آن جا برای زندان بان های طفلکی ؟؟؟؟؟؟؟نه تنها من  بلکه همه دوستان و آشنایان و فامیل دلشان برای خنده هایت تنگ شده . همان خنده ها که تعجب همه را بر می انگیخت و من هی باید می گفتم یواش تر مصطفی جان همه دارند نگاهت می کنند و تو می گفتی خنده بر هردرد بی درمان دواست . دوست دارم در انفرادی و در خلوت و تنهایی خودت هم بخندی با صدای بلند . به شکلی که حرص همه سفاکان دور و برت را در آوری . یا نه آن صاحبان چهره های عبوس را با خلق محمدی آشنا کنی .

بدجوری دلم برای خنده هایت تنگ شده مصطفی و برای آن لطیفه ها که گاهی فقط چاشنی خنده های تو خنده آورشان می کرد . یادت هست بیمارستان سینا و آن اتاقی که سعید حجاریان رهیده از تیغ کین مردمان بدنهاد و اهریمنی سرشت، با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و همه ماتم زده چشم به او دوخته بودند و تو می آمدی و ناگهان چهره ها باز می شد و فضا عوض می شد و خنده های یواشکی تو از دری نیمه باز بیرون می آمد و دکتر مرصوصی می گفت : آقای تاجزاده که می آید روحیه ها تقویت می شود بیشتر بیایید اینجا؟ دلم برای همه شیرین گفتاری هایت وسط جلسه های مشترکمان تنگ شده . پا منبری خوبی بودم من ولی نمی گذاشتم بفهمی چون مادر بزرگ ها می گفتند  این مردها جنبه ندارند و تو چقدر جنبه داشتی و داری و چقدر تحمل داشتی و داری البته این آخر سری ها انگار داشت طاقتت طاق می شد از دست دروغ های شاخدار و از دست فریبکاران مدعی مسلمانی و از چاپلوسی هایی که می گفتی می توند آدمی را از عرش به حضیض بیاورد و با این همه هیچ کس در برابر منطق محکم تو نمی توانست تاب بیاورد و جلسات مناظره ای که بسیج دانشگاه ها می گذاشت هم این آخرها با عدم شرکت طرف مقابل به دلیل ضعف و عجز،  تبدیل می شد به سخنرانی یک نفره تو و این طفلکی های بازنده به جای منقاد شدن کینه ورز می شدند و می رفتند دسیسه می کردند . دسیسه برای پاک کردن صورت مسئله . برای حذف اندیشه . برای نابودی علم . برای مقابله با فهم . برای حذف و حذف و حذف . برای کودتا علیه مردم !!!

می گویند حال شما خوش نیست دلبندم. تو و همرزمانت بهزاد و آن سه محسن و سعید نمیه جان و بقیه. من نمی دانم تا چه میزان ناخوشید اما یک چیز را می دانم و آن این که برای خوش آیند نامردمان و خوش احوالی خودتان هرگز تن به جور و ستم نمی دهید و ناحق را حق نمی خوانید و تن به خواهش دون پایگان نامحرم به انقلاب نمی دهید . همه می دانند که شما با بی قانونی محض و عدم رعایت حقوق اولیه انسانی در حبس نگاه داشته شده اید و به عبارتی ربوده شده اید و شاید به گروگان گرفته شده اید و همه می دانند که شما قهرمانانه از محبس بیرون خواهید آمد و همه می دانند که روسیاهی به ذغال خواهد ماند. اما من گاهی غصه همان عده معدودی را می خورم که فریب دروغ های رنگ و وارنگ دشمنان اسلام را می خورند که نقاب دین به چهره دارند و پی امیال مادی خود هستند . تکلیف ما و شما که معلوم است بیچاره فریب خوردگانی که پیروی اربابانشان را تنها راه سعادت می دانند. خداوند عاقبت همه مارا ختم به خیر فرماید .

ربنا لاتکلنا الی انفسنا طرفة عین ابدا


8 Responses to “ام داود”

Feed for this Entry Trackback Address
  1. 1

    ali hasanpour

    گل زرد و گل زرد و گل زرد
    بیا با هم بنالیم از سر درد
    عنان تا در کف نامردمان است
    ستم با مرد خواهد کرد نامرد

    هوشنگ ابتهاج

  2. 2

    حسین فروزان

    خانم محتشمی پور
    از آن طرف اقیانوس اطلس دلهامان با شماست. برای آزادی عزیزانمان نیایش میکنیم و روزه میگیریم. کاش میگفتید چه
    کار دیگری از دست ما ساخته است
    یا من ارجوه لکل خیر”

  3. 3

    ایران ایرانی

    نترسید نترسید ماهمه با هم هستیم
    این شعار اینروزهاست ولی نمی دونم چرا شما که ناراحت هستید من دوست دارم گریه کنم

  4. 4

    نرگس

    دل همه ی ما برای مصطفی وصورت خندانش تنگ شده.حتی نسترن هم سراغ عمومصطفی رو میگیره.ماباشماهستیم تاآخرآخر.

  5. 5

    سعید

    سلام خانم محتشمی عزیز.از خدای متعال آرزوی سلامتی برای همه اسیران دربند داریم وبرایشان دعا میکنیم.
    خدایا اکنون خمینی آن معمار بزرگ انقلاب اسلامی کجاست تا
    چشم بگشاید وزندانهای جمهوری اسلامی را که از یاران ونزدیکانش لبریز شده است بنگرد.جمهوری اسلامی خمینی به کجا میرود؟

  6. 6

    صدف

    بانو

    مرد تو مرد یک ملت…
    گرفتنش ..اذیت کردنش…حتی اعترافات ساختگیش..همه و همه بزرگترش میکنه…
    خدایا !!!
    با حسن اجابتت بر ما منت گذار

  7. 7

    Omid .D

    با سلام .ممنون می شوم آدرس ایمیلتان را برایم ارسال فرمایید. یک دوست قدیمی

  8. 8

    مینا زند

    خانم محتشمی جان اصلا نمیتوانم خودم را جای شما بگذارم اما از خواندن این مقاله خیلی گریه ام گرفت. گریه ام گرفت هم برای شما هم برای همه انهائی که در زندانند و هم برای تمام خانواده ها که دل نگران عزیزان در یند خودشان هستند. اما از گفتن یک مطلب نمیتوانم خودداری کنم درست مثل موقعیکه بچه بودیم و یک اتفاق بدی برایمان میافتاد و تازه نگران این هم بودیم که باید برویم خانه و جواب «بهت نگفته بودم» پدر و مادرمان را هم میدادیم. شاید الان خیلی موقع خوبی نباشه که من یادتان بیاندازم که بهتان نگفته بودیم ( من و بقیه عیر مذهبی ها) که خیلی هم باین «خودی ها» اعتماد نکنید؟ که انقدر هم خوش خیالی نکنید؟ که انقدر هم خیال نکنید که این اقایان عمامه بسر خیلی از ما بی عمامه ها ادم ترند؟ که شما ها بیست تا چادر هم که سرتان کنید تا یک زمانی فقط «خودی» بجساب میائید؟
    یادتان هست ان نشست های خیلی «خودیهای» خودتان را؟ یادتان هست که هی بهتان میگفتیم که ایران فقط از شما ها تشکیل نشده؟ یادتان هست که در هیچ یک از هیچکدام از نوشته های هیچکدام از شما ها اصلا اسمی از «سکیولار» بهیچ زبانی برده نمیشد؟ یادتان هست که حتی در دوره اقای خاتمی خیلی عزیز که اتفاقا خیلی هم دوستش داریم ما ها اصلا هیچ جائی در این مملکت نداشتیم و بحساب نمیامدیم؟
    مطمئن هستم که همه را میدانید. و حتی مطمئن هستم که برای همه انها هم دلائل خوبی دارید . اما از یک چیز دیگر هم مطمئن هستم و ان اینکه شما در خواب هم تصور این را نمیکردید که یک روز عروسی بکوچه شما هم برسد. مطمئن هستم که نمیتوانستید که تصور کنید یک روز شما هم غیر خودی بشوید.
    از دیروز تا حال یک جو شادی هم جا را فرا گرفته. من علاوه بر غروری که این روزها از این حرکت زیبای فرزندان کشورمان حس میکنم ، از این نوید پیروزی بنهایت شادمانم و در دل غیر مسلمان خود برایش دعا میکنم. میدانم که این درد و رنجها رو به پایان است. اما خوب میدانم که بازهم بعد از همه اینها جائی برای ما نخواهد بود. برای ما غیر مذهبی ها که انقلاب را شما تا استخوان بان مدیون هستید.
    بامید اینکه خدا یار همگی ما باشد و بامید اینکه شما هم یادتان باشد

پاسخ دهید

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>