آرزوهای کوچک ولی دور از دسترس

۱۸ تیر ۱۳۸۸، توسط فخرالسادات محتشمی پور

داریم نزدیک می شیم به ولادت مولا علی (ع)

نزدیک سیزده رجب هرسال بچه ها برای گرفتن کادو برای تو به تکاپو میفتن .هیچوقت نمی تونن روی من حساب کنن برای گرفتن یک پیشنهاد درست درمون . فقط هی سفارششون می کنم چیز بی خودی نگیرینا . خودتونو به زحمت نندازین . بابا که چیزی لازم نداره بی خودی وقتتونو هدر ندین . اسراف می شه ها و بچه ها می گن اصلا از خودش می پرسیم و تو می گی هرچی خودتون دوست دارین و بچه ها سلیقه شون خیلی خوبه . خیلی خوب بوده همیشه .

کوچیک که بودن همیشه یک نقاشی قشنگ می کشیدن با یک کاردستی که گاهی به صورت جمعی تهیه می شد و پایینش با خط خوش می نوشتن پدرجان روزت مبارک! و یک دو بیتی هم ضمیمه می کردن خصوصا دختر بزرگمون که شعرای بی قافیه ش همیشه برامون شیرین بود و دوست داشتنی.

انگار همین دیروز بود که قرار بود برای اولین بار پدر بشی . شهریور ۱۳۶۱ و اولین سفر حج تو و من نه دلم میومد بهت بگم نرو و نه می تونستم تنها موندن تو اون روزهای سخت رو تحمل کنم و تو رفتی مآموریت. به قصد سفری بیست روزه و از همون روز اول شروع کردی به پیغام دادن و خبر رسانی و هی نوید بازگشت زودتر از موقع رو دادی و من در انتظار و تو خبری جدیدتر و من انتظار و تو وظیفه پیغام رسانیت رو سفت و سخت ادامه می دادی و من دیگه دلم به شور افتاده بود و … تو نبودی وقتی دخترمون به دنیا اومد و من بیست روز با او نجوا می کردم در تنهایی نبود تو رو. خوب یادمه لحظه لحظه شو . همه می دونستن که لحظه دیدار تو با فرزند بیست روزه ت چقدر دیدنیه برای همین صف کشیده بودن دور ماشینی که داخلش گهواره کوچولویی یک فرشته سپیدپوش رو در بر گرفته بود و تو خم شده بودی روش و بلند نمی شدی و همه ساکت بودند و تو بلند شدی و سربه آسمان بردی و خدارو شکر کردی برای داشتن فرزندی سالم و برای این که خواب بدی که دیده بودی تعبیر نشده بود شکرانه دادی فراوان . اولین چیزی که بهت گفتم این بود : هیچگاه وقتی از چیزی مطمئن نیستی خبرشو نده . کشتی منو با این امروز و فردا کردن هات و تو گفتی آخه نمی خواستم بی خبر بمونی تو این شرایط و گفتی ببخشید که تنهات گذاشتم و ببخشید که اذیتت کردم و …

و من بخشیدم .

بی خبری ولی خیلی بد دردیه اینو همه می دونن . از همه بیشتر اونایی که بچه هاشون تو جنگ مفقود الاثر شدن و ما پا به پاشون غصه خوردیم و انتظار کشیدیم و هم دردی کردیم باهاشون و حالا دوباره تکرار تکرار تکرار. انگار سرنوشت محتوم ما تجربه های تلخه و دیدن روزهای سختو سخت تر.

بی خبری بد دردیه و من که تو رو عادت دادم به این که تا خبر مطمئنی نداری نگی حالا دلم لک زده برای یک خبر در حد یک دقیقه یا حتی یک ثانیه در حد یک سلام . من در یک واژه سلام که از سلامتیت خبردار بشم همه پیام ها رو دریافت می کنم و در همون یک واژه همه پیام هارو بهت منتقل می کنم و اینا، این نامسلمونا از همین واهمه دارن که نمی ذارن صدات بهم برسه از ترس انرژی که باهاش منتقل می شه . دلم لک زده برای خنده هات که همه غم  غصه ها رو دور می کنه از آدم . این روزا دل خیلی ها برای خنده هات تنگ شده . همه اونایی که با خنده هات می خندیدن و غم عالم رو فراموش می کردن .

دختر اولمون درست موقع اذان ظهر به دنیا اومد و دختر دوممون موقع اذان صبح و تو باز هم نماز شکر خوندی و برای عاقبت به خیریشون دعا کردی . حالا هردوشون دلواپس تو هستن و دلتنگت . دلشون لک زده برای همه محبت های پدرانه ت و برای نصیحت های پدرانه ت و برای دلنگرونی های پدرانه ت و برای …وعلی که گفت منو پسرتون بدونین و دونستی و دونستیم و …

من این روزا فقط نباید این سه تا بچه رو آروم کنم و تسلا بدم. همه جوونایی که تو رو فرزندوار دوست داشتن و دارن و تو در حقشون پدری کردی و برادری کردی و مهربونی کردی و باهاشون زندگی کردی و باهات زندگی کردن، همه شون دلشون تنگ توست . دلتنگ حرفات، خنده هات، امید دادن هات، نوید دادن هات و دور کردنشون از همه ناخوشی ها ی روزگار .

همه مون دلمون تنگ شده برات مهربان .و میایم پیشت روز سیزده رجب . عید میلاد مولا علی (ع) و من همه ش نگرانم که تو با این اهمیتی که به میزبانی و خوب میزبانی کردن می دادی چطور می خوای مهموناتو تحویل بگیری سید خدا. برای ما یک لبخند کافی است . فقط کافیه بدونیم سلاممون رو شنیدی و دلت به محبت دوستان گرم تر شده.

عارفه و علی از راه دور دلشونو روونه می کنن و من و فاطمه میایم اون نزدیکی ها. تنها نمیایم با بقیه خانواده ها. اونایی که آدرس کوی عشق رو تو اون حوالی گرفتن و اونایی که هنوز سرگشته و دربه در کوچه و خیابونن برای یافتن نشونی از بچه هاشون .

می بینی مصطفی ؟ می بینی به کجا رسیدیم ؟ چی می خواستیم چی شد !!!

بهترینا تو زندان. مردم کلافه. یه عده م لابد خوشحال که به آرزوهای دیرینشون رسیدن ؟ من خیلی سعی می کنم نقش کیهانیون رو به همه گوشزد کنم حیف که رسانه نداریم حیف که تک و توک روزنامه های ما زیر تیغ سانسور تبدیل به یک تن لش بی خاصیت شدن . حیف که سایت ها هنوز فرت و فرت فله ای فیلتر می شن و روزنامه ها زیر دست سانسورچی ها سفید درمیان . حتی صحبه های خاتمی رو نذاشتن چاپ شه و اینقدر نادونن که یادشون رفته تیترش رو هم پاک کنن اقلا که خواننده در به در این صفحه و اون صفحه نشه برای خوندن مطلب به این مهمی !!!حال آدم به هم می خوره از این همه تنگ نظری . امروز رفتیم پیش آقای هاشمی رفسنجانی نه برای درددل بلکه برای دادخواهی . گفتیم شما مسئولیت داری هرچند چشم ندارن ببیننتون اما بالاخره رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و خبرگان رهبری هستین کم نیست که . حالا که مجلس تعطیله و قوه قضائیه از خودش سلب مسئولیت می کنه شما باید یه کاری بکنی . همسران و بچه های مارو هم فرزندان خودت فرض کن و بیفت دنبال کارشون . همه اسم ها برای ایشون آشنا بود . گفت از قبل از انقلاب و زمان مبارزه می شناختمشون تا حالا که همه ش تو عرصه خدمتگزاری بودن .گفتیم ما مشتی هستیم از خروار ما نماینده همه همسران و مادران اسیران بی گناهیم که تنها جرمشان شور بخشیدن به انتخابات و مشروعیت بخشیدن به نظامه و او گفت: چه پایان تلخی داشت آن حضور شیرین و گفت که هیچ وجدان بیداری از وضع موجود راضی نیست و گفت من اقداماتی کردم و حضور شما باعث شد که ترغیب بشم برای اقدامات بیشتر .

کاش همه پدرها روز ولادت اولین امام کنار خانواده هاشون بودن . کنار بچه هاشون . چقدر آرزوهای کوچکمان دور از دسترس شدن . عجب زمانه ای است !


1 Response to “آرزوهای کوچک ولی دور از دسترس”

Feed for this Entry Trackback Address
  1. 1

    ایران ایرانی

    خیلی دوستون دارم صبرتون زینب گونه است

پاسخ دهید

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>