معنای زندگیم را بازگردانید
۱۸ تیر ۱۳۸۸، توسط فخرالسادات محتشمی پور
عزیزم مهربانم نازنینم 


من عاشق چشم و ابروی تو نشدم در هفده سالگیم هرچند زیبا بود و زیباست، چون ما در دونوبت جلسه خواستگاری اصلا یادمان نبود منظور از پسندیدن همان است که مادرهایمان می گویند و مادربزرگ ها
و دلباخته مال و منالت نشدم که همان روز اول گفتی هیچ ندارم هیچ و روزهای بعد گفتی برای این که دروغ نشود باید بگویم از داردنیا یک موتورسیکلت دارم و من اخم هایم درهم رفت که موتور سواری برایم قشنگ نبود و پیاده رفتن و دیر رسیدن را ترجیح می دادم
دلباخته پست و مقامت هم نشدم که نداشتی . گفتی در کمیته انقلاب اسلامی هستم و در ستاد نمازجمعه و من اصلا برایم مهم نبود تو چه کاره ای
من عاشق مرامت شدم عزیزم و تو را به نام خودت «مصطفی» برگزیدم و تو شدی برگزیده من فخرالسادات که دردانه فامیل بود و همه منتظر بودند ببیند داماد آخر خانواده ما کیست و باجناقت فردای خواستگاری به شوخی گفت : برایم مثل روز روشن بود که این تحفه را می پسندی
نمی دانم چرا این را گفت ولی من تو را پسندیدم چون مرد رؤیاهای من بودی در سال ۱۳۵۹ درست دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی . من فخرالسادات ۱۷ ساله انقلابی آتشین و بی اعتنا به همه بایدها و نبایدهایی که عرف تعیین می کرد . من تو را خواستم که هیچ نمی خواستی جز آرمان ها و عقیده ات که آرمان و عقیده من بود و عاشق رح الله بودی که مارا برای همیشه به یکدیگر پیوند داد و تو را می خواهم که همچنان بر سرعقاید آن روزت ایستاده ای
یار زندگیم برسر آرمان هایت استوار بمان و بدان که همیشه به تو و پایداریت افتخار می کنم


تو عجله داشتی تازودتر محرم شویم و من نیز و هردو اصرار داشتیم مرشد و اماممان خطبه عقدمان را بخواند. قرار شد هردو خانواده برای گرفتن وقت از امام راحل اقدام کنند . تو از طریق آقای خامنه ای و ما از طریق آقای محتشمی پور که امام مانند فرزندانش مصطفی و احمدش دوستش داشت و این را همه می دانستند. یادم نیست کدام وقت زودتر بود ولی ما جمع هفتم بهمن ماه ۵۹ برای پیوندی ابدی راهی جماران شدیم . یادت هست می دانم که خوب یادت هست و من هنوز صورت پراز اشکت را در میان دستان امام یادم هست و اشک های خودم را و اشک های خودم راو اشک های خودم را 
من مهریه ام را یک دوره تفسیر المیزان اعلام کردم و امام گفتند مبلغی هم تعیین کن و من گفتم خود شما تعیین کنید و ایشان پرسیدند استفاده از تفسیر را می دانی و من می دانستم و امام پس از اندکی سکوت خطبه را خواندند و من شتابزده بله گفتم و من و تو اصلا حالیمان نبود که کجاییم و در چه موقعیتی انگار مسحور شده بودیم و امام به ما گفتند با هم بسازید به من گفتند تو با شوهرت بساز و به تو گفتند تو با همسرت بساز و ما فهمیدیم که امکان عدم سازش هم هست در زندگی ها و تصمیم گرفتیم بر عهدی که در حضور امام بستیم جاودانه بمانیم و با هم ساختیم و با کم و کسری های زندگی و با فراز و نشیب هایش و با تلخ و شیرینش و یک دم جدایی را تاب نیاوردیم و حالا تو راهت را گرفته ای و رفته ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه راهت را گرفته اند و برده اند تو را برگزیده من 
قرارمان این نبود . یادت هست هروقت صحبت جبهه رفتن می شد و دلشوره می آمد سراغ من می گفتی نگران نباش شهادت توفیق می خواهد الکی کسی شهید نمی شود و هروقت خبر شهادت عزیزی از دوستان را می شنیدی هوایی می شدی و از خود بی خود می شدی و وقتی خبر پرکشیدن محسن آمد و اسارت حسین چطور با خانواده های این عموزاده ها رفتار می کردی که فراموششان می شد هجران فرزند را با استشمام بوی تو و دیدن همه مهر و ملاطفتت مهربان من 
یادت هست خانه اجاره ای مان پر شده بود از عکس شهیدان ؟ از رجایی و باهنر و بهشتی و مطهری تا همه فامیل و دوستان شهید و همه می گفتند اینجا خانه است یا موزه شهدا و در آخرین اسباب کشی ها بیشتر قاب های عکس را تمیز تمیز کردی و در جعبه ای گذاشتی و گفتی باید حرمتشان حفظ شود و یادشان را بردیم در اعماق دلمان تا از هر گزندی مصون بماند و … یادت هست همه آن تصاویر خندان بودند جز تصویر امام که آن جذبه اش را دوست داشتیم 
شنیده ام آلبوم ها را در بازرسی های خانه به خانه با خود می برند و چه خوب کردی که آن عکس ها را پنهان کردی از چشم نامحرم و دور کردی از دستان ناپاک 

من با تو خیلی حرف دارم . نمی دانم صدایم را در این ۱۸ روز دوری شنیده ای یا نه . می گویند فقط صدای الله اکبرهارا می شنوید کاش خانه مان هنوز سعادت آباد بود تا می شنیدی صدای مرا از همان بند ۲۰۹ در اوین که می گویند تازه ساز است به جای خانه ای که هرگز برایت و برایمان ساخته نشد و تو می گفتی فخری عمرما رو به پایان است و من می گفتم می ترسم نوبتمان برسد خانه آخرت هم نرسد به ما و تو می خندیدی و می گفتی کدام مرده ای بی خانه مانده تا امروز و من …حالا حالم از هرچه خانه است به هم می خورد هر خانه ای که از تو خالی باشد . من باشم و تو نباشی شریک راه و همسفرم
تو کجایی ؟ آیا آنان که تو را بردند می دانستند اماممان
مارا به هم پیوند داده و هرکس جدایمان کند دل او را به درد می آورد و اصلا آیا این چیزها مهم است برای آن غریبه ها که تو را شب ولادت مادرت بی ادبانه از خانه ات ربودند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هجران تو این روزها و شب ها فقط برای من دشوار نیست مهربانم برای هرکسی که تو را می شناسد و روحش از تصور کوچکترین فشاری برتو آزرده است سخت است سخت . کاش می توانستم با تو سخن بگویم حتی در همان سه دقیقه مجاز برای هر زندانی غیرسیاسی
کاش قبل از این که بازجویی که نمی دانم بویی از مسلمانی برده با نه ارتباطمان را قطع می کرد به تو می گفتم که ما خوبیم و اینجا همه یاد تو هستند در نماز و دعا و می گفتم که تو فقط در دل من نیستی بلکه در قلب همه ایرانی و در دل همه آنان که با تمام وجود دوستشان داشتی و برای احقاق حقشان مبارزه کردی و ایستادگی و مردانگی کردی . من برای ثبات قدم تو و دیگر عزیزان دربند حمد می خوانم و برای آرامش قلب خودم و خانواده های آنان دعا می کنم و می دانم هیچ کس مهربانتر از خدایمان نیست نسبت به تو و دیگر بندگان و تو را به او سپرده ام و خودمان را نیز ولی یک چیز یادت باشد : من تو را به خاطر شجاعت و استواری ات برسر آرمان هایمان برگزیدم مبادا عهدمان بشکند با اماممان برگزیده من
و یک چیز دیگر : من بی تو بی معنا هستم و زندگی بی تو بی معناست .
معنای زندگیم را باز گردانید .
ایران ایرانی
مامانی چرا پس خدا به دعاهامون جواب نمیده ؟
تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۱ ب.ظ
حسن
متی نصرالله الا ان نصر الله قریب
به امید آزادی دربندهای بی گناه
خداوندا در رسوا ساختن جماعت دروغگو و متقلب تعجیل کن
آبان ۵م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۸ ب.ظ