<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنه &#187; خاطرات دور</title>
	<atom:link href="http://www.mohtashami.info/?feed=rss2&#038;cat=4" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mohtashami.info</link>
	<description>فخرالسادات محتشمی پور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Sep 2010 10:15:18 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1-alpha</generator>
		<item>
		<title>نامه به روح الله در آستانه سی امین سالگرد پیروزی</title>
		<link>http://www.mohtashami.info/?p=133</link>
		<comments>http://www.mohtashami.info/?p=133#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Feb 2008 21:35:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فخرالسادات محتشمی پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات دور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohtashami.info/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[از گذشته های دور دور چیز زیادی یادم نمی اید . اما نام تو را گنگ و محو در آن عمق خیالم انگار به یاد دارم . شاید دوران دو سه سالگی که گاه مادر مرا همراه خود برای ملاقات پدر می برد که به جرم ظلم ستیزی مدتی را میهمان زندان پهلوی بود . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">از گذشته های دور دور چیز زیادی یادم نمی اید . اما نام تو را گنگ و محو در آن عمق خیالم انگار به یاد دارم . شاید دوران دو سه سالگی که گاه مادر مرا همراه خود برای ملاقات پدر می برد که به جرم ظلم ستیزی مدتی را میهمان زندان پهلوی بود . و آن گاه که مادر در خوف و هراس هرلحظه هجومی دوباره به خانه و دستگیری مجدد پدر به سر می برد و این هراس و دلواپسی انگار پس زمینه زندگی ما بود و تاثیرش را بر قصه های مادر می گذاشت و همراهمان بود و بود .<br />
یادم هست اما که تو مرجع شجاع و محبوبی بودی که بردن نامت ممنوع بود و نامت هراس آور بود که روح الله بودی. شنیدن نامت لرزه براندام دشمنانت می انداخت و موجب غرور دوستانت می شد.  نامت برای ما آشنا بود و دوست داشتنی .<br />
همین را یادم هست و و خاطرات دیگری که به تدریج پر رنگ تر می شود تا سالهای قبل از انقلاب و تا روزهای انقلاب که تصویرت به تدریج  روشن و روشن تر از نجف و بعدها از پاریس به دستمان رسید با عطر سیب درختی که برآن تکیه می زدی و از همان جا رهبری می کردی انقلابی را به عظمت و شکوه همه گذشته ایران .<br />
پدر که دوریت را تاب نیاورد و راهی شد ما هم داشتیم کم کمک خود را برای دیدار آماده می کردیم .اما نوید آمدنت ما را ماندگار کرد در وطن و روزهای سخت و سرد با گرمای هم بستگی مردمی و عشق مبارزه با طاغوت سپری شد .<br />
ابتدا تظاهرات شبانه بود کوچک و محلی در کوچه پس کوچه های شهر بعد از عبادت شامگاهی .و من آن شبها شاهد گلوله خوردن هم رزمانی بودم از جنس خودم و تنها چیزی که نمی شناختم ترس بود . کم کمک این تظاهرات شبانه به  روزها کشید و بزرگ و بزرگ تر شد از قیطریه تا شهیاد . و مأموریت های شبانه شد فریاد الله اکبر بر پشت بام ها . و آن شب هجوم را فراموش نمی کنم که سربازان به بن بست جواهری آمدند برای ایجاد رعب و پژواک فریاد من، نوجوان دانش آموز مدرسه علوی و دیگر اهالی محله مان ، انگار بدجوری نشست بر گوش هایشان و ضربه ها بود که بر درب آهنین خانه مان با قنداق تفنگ هاشان می نشست و چند تیر هوایی ناگهان سکوت را میهمان محله ما کرد سخت و سهمگین . ما به دنبال پنهان کردن تصاویر و نوارهای سخنرانیت بودیم و مادر نگران عروس باردارش و همسایه ها هراسان زنگ می زدند و التماس می کردند که در را باز نکنید می کشندتان که مسبوق به سابقه بود این عمل در کمال سفاکی  . چه شد که آنان راه خود گرفتند و ما از بد حادثه در امان ماندیم، نمی دانم اما فریاد ما شبهای دیگر هم خاموش نشد و روزهایمان به تشییع پیکر شهدا سپری می شد در بهشت زهرا و سردخانه و غسالخانه و گورهایی که به وفور کنده می شد برای درآغوش گرفتن اجساد پاک شهیدان وطن و چه حس کردنی بود بوی بهشت آن روزهای گلوله وخون در شهر و دیار ما  .<br />
پدر آمد و نوید آمدنت را داد و ما قلبهامان را به استقبال فرستادیم از پاریس تا تهران و قلبهامان را باند فرودگاهت کردیم و تو آمدی و ما شاخهشاخه گل های رنگارنگ را در مسیر راهت کاشتیم و خود به مراقبت از آن ها ایستادیم .<br />
نو ابتدا برای سلام دادن به شهدا به بهشت زهرا رفتی و همان جا تکلیف آخرین کابینه پهلوی را تعیین کردی با تودهنی محکمی که به دهان دولت زدی و <br />
بازگشتی به تهران و در مدرسه علوی مستقر شدی و هنوز از رنج سفر نیاسوده باردادی برای ملاقات با مردمی که به عشق دیدار یا سرماها را به جان خریده در صفی دراز ایستاده و انتظارت می کشیدند . وما آمدیم الله اکبر گویان و تو مهربانانه پذیرایمان شدی و این برنامه هر روزه ما بود در خیابان ایران و دیگران حسرت این حسن هم جواری را می خوردند . و توبودی و۲۲ بهمن آمد و شهد شیرین پیروزی در کامهایمان ریخته شد و &#8230; چقدر گفتنی دارم از آن روزها تا جنگ که کاممان را تلخ کرد و تا رقم خوردن باشکوه ترین داستان زندگیم و عقدی که تو بستی و توصیه ای که تو کردی برای سازشی دوطرفه  و اشک هایی که ناخودآگاه جاری بود بر گونه های ما و دستان پرمهری که از زیر عبا بوسیدم و آرامشی که بر من مستولی شد وقتی برای دوام زندگیمان دعا کردی و &#8230;<br />
چقدر گفتنی دارم از آن روزها برای فرزندانم ونسلی که تورا نشناختند و نمی شناسند چون معرفت به شأن و جایگاه تو را امروز بعضی نمی پسندند ونمی خواهند .  برای آنان که هزاران سوال و ابهامشان را با روش های غلط حاکمان بر سرنوشتشان و تدابیر غلط مسئولین بی مسئولیت وارونه پاسخ می گیرند و آنان معترضند به ما برای وضعیت امروزشان و ما می مانیم وواژگونگی ناریخی که فقط سه دهه از آن گذشته و وقایعی که هنوز قهرمانانش درقید حیاتند و ما می مانیم و انحراف از اهداف و آرمان های انقلاب که فرزندانش هنوز حی و حاضرند .<br />
و ما می مانیم وحذف همه آنانی که دل در گرو اسلام وانقلاب وایران دارند و به بهانه های واهی رد می شوند وطرد می شوند و ایزوله می شوند و &#8230;<br />
اینک چقدر سخت است در آستانه سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ازکژی ها و سستی ها وعدول از ارزش ها و انحرافات سخن گفتن و مگر می شود نگفت و سکوت کرد وشریک گناه شد ؟<br />
امروز دیو رفت وفرشته بیرون آمد و ما بارها و بارها سرود پیروزی خواندیم وشادمانی کردیم اما در همین امروز فرزندان تو و پیروان صدیق تو هزاران شکوه و اعتراض دارند که برای بیانش به سوی مرقدت می شتابند و مرثیه ها برای مدفون شدن آرمان های انقلاب می سرایند در محضر توو می دانم که توغمگینی این روزها ازآن چه بر ایران و ایرانی می گذرد  و من یادم می آید که تو روزهای پایان عمرت را دلخون بودی سخت و یادم می آید که دائم سفارش به وحدت می کردی و خود داعیه دار این اتحاد و اتفاق بودی هرچند از اختلاف سلیقه ها و چند صدایی در جامعه طرفداری می کردی و اگر بودی چه سخت عذاب می کشیدی از بی اخلاقی های مکرر مسئولین وتاب نمی آوردی بی نصیب ماندن قریب به اتفاق کاندیداهای اصلاح طلب را از رقابتی سالم .<br />
می دانم چه می خواستی ومی دانند . هرچند هرگز رأیت را کسی ندید و ندانست .<br />
این روزها بار دیگر ایران با نام تو پیوند دارد و من بیش از همیشه دلتنگم برای تو و برای آن نصیحت های مشفقانه و آن دعوت به سلم و دوستی و صلاح . دلم تنگ است برای تو وآن چهره آرام وقلب مطمئن تو برای آن قلبی که تحمل اندکی کژی را نداشت و ذره ای ظلم را تاب نمی آورد . کاش بودی و ما در جستجوی صبوری دردآشنا به جماران می آمدیم و همه شکوه هامان را یکباره بیان می کردیم و تو توصیه به حق می کردی و صبر و ما آرام می شدیم و رقبای ما آرام می شدند و کینه و نفرت را از دل بیرون می کردند . و ایران سرشار از مشارکتی فراگیرمی شد ومشروعیت این نظامی که با خون شهیدان و همیاری مردم ورهبری داهیانه تو شکل گرفت، بار دیگر تضمین می شد .<br />
ولی افسوس که تونیستی و ما باید شکوه پیش خدا ببریم و با تنهایی خود خو کنیم ودر انتظار بمانیم که ما فرزندان عصریم و انتظار کیش ماست . اما انتظاری فعالانه نه منفعلانه . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohtashami.info/?feed=rss2&amp;p=133</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنده باد صلح</title>
		<link>http://www.mohtashami.info/?p=78</link>
		<comments>http://www.mohtashami.info/?p=78#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Sep 2007 14:14:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فخرالسادات محتشمی پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات دور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohtashami.info/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[اولین آژیر قرمز عمرم را در آن عصرگاه آخرین روز تابستان می شنیدم . قرار بود بعد از تعطیلاتی طولانی فرداروز بار دیگر هم کلاسی ها را در آغوش بگیریم و زمزمه محبت معلم را در گوش و جان احساس کنیم و کلاس درسمان را به آزمایشگاه مروت و عدالت و سخاوت و انسانیت تبدیل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اولین آژیر قرمز عمرم را در آن عصرگاه آخرین روز تابستان می شنیدم . قرار بود بعد از تعطیلاتی طولانی فرداروز بار دیگر هم کلاسی ها را در آغوش بگیریم و زمزمه محبت معلم را در گوش و جان احساس کنیم و کلاس درسمان را به آزمایشگاه مروت و عدالت و سخاوت و انسانیت تبدیل کنیم . شاد و سرخوش بودیم و آژیر قرمز، هیچ احساس ناخوشایندی را در ما برنیانگیخت چون معنی جنگ را نمی دانستیم و آن را حس نکردیم چون با خرمشهر فرسنگ ها فاصله داشتیم .<br />
نحوست جنگ را در زیر تابلوهای ثمین و گرانقدر ایثار و مقاومت که هر روز در برابر چشممان تصویر می شد، خوب درک نکردیم و آنچنان نقش های عجب بر در و دیوارهای شهرمان و دیارمان دیدیم و آنچنان اسطوره های صبر و ایستادگی خواندیم و خواندیم که پلیدی جنگ متاثر ازرایحه های دل انگیز صدق و وفا و شیرینی و حلاوت عشقبازی های جوانان رشید وطن برایمان رنگ باخت . سختی و سنگینی آن همه پلشتی ماند برای این روزهای سرد که هنوز خرابه های جنگ بدون هیچ پوشش و استتاری خودنمایی می کند نه به عنوان یادمان دفاع مقدس بلکه یادگار رخوت و سستی و غفلت وفراموشی!<br />
هنوز از روزهای پرشکوه خلق حماسه بت شکنی زیاد نمی گذشت و هنوز همه ایرانیان خود را صاحب انقلاب می دانستند و قصد حراست از آن را داشتند و منتظر اشاره ای بودند برای جانبازی و زنان همچنان قصد پیشتازی داشتند اما چه جای حضور آن هم در جبهه های نبرد با حرامیان . پشت جبهه ماند برای زنان : شستن و پختن و دوختن و مهیا کردن همه ملزومات  شیران غرنده نبرد علیه باطل و پرستاری و تیمار،<br />
تا آن که فرمان بسیج ۲۰ میلیونی آمد و زن و مرد و جوان و نوجوان و شهری و روستایی و باسواد و بی سواد، سهمشان را در این بسیج عمومی جستجو کردند و سهم ما هم شد فرماندهی یک گروه مقاومت محلی زیر نظر سپاه منطقه ۷ . یک گروه ۱۲ نفره باید زیرنظر من برای دفاع آماده می شدند . از آموزش کمکهای اولیه گرفته تا اسلحه شناسی و نیز آموزش های اعتقادی که برای همه آنها عطش زایدالوصفی وجود داشت آن روزها چون خواستی درونی بود نه حکمی بیرونی . گروه ما به زودی چزء گروههای نمونه شد به دلیل انسجام و تاثیرگذاری بر بسج مردمی درمحله عین الدوله .دختران نوجوان (همه دانش آموز) با انگیزه و با اراده ای پولادین که نه تنها روزها را به آموزش و شبها را به گشت زنی و پاس شب می گذراندند بلکه به صلاحدید خود امام جماعت مسجد را چون انقلابی نبود، به سرعتی باورنکردنی عوض کردند و غیرمستقیم اداره مسجد را هم به عهده گرفتند و اداره کتابخانه را کمابیش !<br />
 وقتی مسئول واحد ما گفت برای یک اردوی رزمی آماده شویم ، باورم نمی آمد بچه های نازپرورده  این منطقه مرفه نشین حاضر به همراهی شوند اما در کمال تعجب دیدم ظرف چند روز ظرفیت پر شد و خیلی ها گلایه مند ماندند برای نوبت بعدی . وقتی از من خواستند آنها را در مدیریت این اردوی ویژه خواهران کمک کنم، داشتم دنبال توانایی هایم می گشتم که یکی گفت شنیده ام کلاس های زیادی رفته ای حالا نوبت  پرداختن زکاة علم است . و من اولین روز معلمی را با دوستانی بزرگتر از خودم و باسواد تر و فهمیده تر از خودم با اعتماد به نفسی عجیب آغاز کردم و گویا از عهده آزمون برآمدم !<br />
هنوز چایی های که در دیگ دم می شد و لوبیا پخته و سیب زمینی و تخم مرغ های پخته که در اوج خستگی پس از تمرین های جسمی فراوان برایمان حکم مائده آسمانی داشت، فراموش نمی کنم و کمین دشمن که سخت ترین بخش اردو بود و ما کار با سلاح را آموختیم  و بعدها بیشتر تمرین کردیم و خود آن را آموزاندیم اما پشت جبهه ماندیم وبا افسوس تنها نظاره گر صحنه های ناب عشقبازی شدیم . ماندیم برای ثبت و ضبط حقایق .ماندیم تا امروز آن روی دیگر جنگ را، پلیدی ها و نحوستهایش را که ناخواسته به دیدمان آوردند، برای نسل امروز تکرار کنیم و با تمام وجود فریاد کنیم <strong>زنده باد صلح</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohtashami.info/?feed=rss2&amp;p=78</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کفن سیاه و خونین محبوبه</title>
		<link>http://www.mohtashami.info/?p=67</link>
		<comments>http://www.mohtashami.info/?p=67#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 16:22:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فخرالسادات محتشمی پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات دور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohtashami.info/?p=67</guid>
		<description><![CDATA[صبحگاه ۱۷ شهریور  مادر گفت : با این چهره برافروخته از تابش مستقیم آفتاب بیرون نرو دختر ، نشانه ای است از حضور دیروزت ، می گیرندت . می بینی که همه جا هستند حتی در این کوچه پس کوچه ها ! نالیدم مادر چرا زود بیدارم نکردی ؟ و مادر دلش می خواست یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>صبحگاه ۱۷ شهریور</strong></p>
<p><strong> </strong>مادر گفت : با این چهره برافروخته از تابش مستقیم آفتاب بیرون نرو دختر ، نشانه ای است از حضور دیروزت ، می گیرندت . می بینی که همه جا هستند حتی در این کوچه پس کوچه ها ! نالیدم مادر چرا زود بیدارم نکردی ؟ و مادر دلش می خواست یک امروز دختر سحرخیزی نباشم و سر به راه باشم و حرف شنو ومن هنوز صدای فریاد جماعت را در موقع وداع در تظاهرات با شکوه روز پیشین انگار در گوش داشتم : <strong>فردا صبح ۸ صبح میدان شهدا</strong> . مادر هنوز داشت فلسفه بافی می کرد و حجت شرعی می آورد تا مرا متقاعد به ماندن کند و ملتمسانه چشم به دهان پدر دوخته بود باشد سخنی در همراهی او بگوید و برای یک بار هم شده مانعم شود و پدر نگاهش را از یاورپنهان روزهای سخت مبارزه و مجاهده برضد رژیم منحوس شاه می دزدید تا مجبور نشود علیرغم میلش کاری کند و در عین حال جواب منفی نداده باشد . مادر گفت : تظاهرات امروز خیلی خطرناک است ، از دیروز نیرو های نظامی مستقر شده اند و&#8230;<span id="more-67"></span>کماندوها با آن هیبت وحشتناک . و نالید : یک امروز را بمان دختر. اما خود می دانست اصرارش بیهوده است که<strong> سکوت هر مسلمان خیانت به قرآن</strong> تلقی می شد آن روزها و من سر رفتن داشتم و همراهم شد و پدر نیز از آن سو روانه شد . تا خیابان ژاله ، تنها خیابانی فرعی و نه چندان طولانی فاصله بود و آن روز آن خیابان و همه خیابانهای منتهی به میدان شرایط طبیعی نداشتند . درب همه خانه ها باز بود و زن و مرد و کوچک و بزرگ در تکاپو بودند . بطری های کوکتل مولوتف که امروز بازیچه شبهای چهارشنبه سوری است ، به عنوان تنها سلاح مردمی که تمنای آزادی و استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی داشتند ، توسط ساکنین خانه ها به سرعت آماده می شد و آن سو تر همه می دویدند با پنبه و باند و ملحفه های سپید که در بغل داشتند و به سوی منزل طبیب مومن و پاک طینت محله <strong>دکتر واعظی</strong> پدر همین خواننده خوش صدای شهرمان <strong>محمد اصفهانی</strong> می شتافتند که آن روز شده بود بیمارستان صحرایی و تابلوی مطب را هم برداشته بودند تا زخمی ها در امان بمانند و پول گلوله هایی که در بدن داشتند مطالبه نشود .<br />
من با شتاب می دویدم و فریاد مادر را نمی شنیدم که می خواست به کشتارگاه نرویم و من فقط صدای همهمه جماعت را می شنیدم که فریاد می کردند : <strong>مسلمان به پا خیز برادرت کشته شد</strong> . اما به سر خیابان که رسیدم دیگر جماعتی نبود . مردم به سمت جنوب خیابان در حال فرار بودند و سربازها تفنگ ها را به سوی آنان نشانه گرفته بی محابا شلیک می کردند و جوی باریک خیابان ژاله خونین بود و آسفالت خیابان و دیوارها سراسر خون آلود از پنجه مجروحین که نشان ننگ رژیم و نظامیان مزدورش لااقل چندی بماند و آن جلوتر وسط میدان <strong>محبوبه دانش</strong> در میان چادر سیاهش به زمین درغلطیده بود . و من متحیر ایستادم که چرا کشته شدن خواهرم را کسی فریاد نمی کند و مادر چادرم را کشید و تا خانه برد تا ملحفه های سفید را به منزل پیر مهربان محله برسانیم برای امداد که دیگر تنها پشت جبهه به ما نیاز داشت و میدان خالی بود . همان روز خیابان و میدان ژاله نام شهدا گرفتند و نام محبوبه و همرزمانش برای همیشه در تاریخ جاودانه شد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohtashami.info/?feed=rss2&amp;p=67</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مدرسه علوی</title>
		<link>http://www.mohtashami.info/?p=62</link>
		<comments>http://www.mohtashami.info/?p=62#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Sep 2007 10:43:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فخرالسادات محتشمی پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات دور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohtashami.info/?p=62</guid>
		<description><![CDATA[عکس شاه فرح و ولیعهد روی دیوار کلاس ها و راهروهای مدرسه خودنمایی می کرد و هر روز صبح سرود شاهنشه ما زنده بادا باید بر لبان ما جاری می شد تا آن روزمان روز شود و من به سرود دیگری عادت داشتم : تلاش و کوشش و پرتو امید سرای جاودان می دهد نوید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عکس شاه فرح و ولیعهد روی دیوار کلاس ها و راهروهای مدرسه خودنمایی می کرد و هر روز صبح سرود شاهنشه ما زنده بادا باید بر لبان ما جاری می شد تا آن روزمان روز شود و من به سرود دیگری عادت داشتم :</p>
<p>تلاش و کوشش و پرتو امید سرای جاودان می دهد نوید به راه زندگی با صفا و مهر به درگه خدا می توان رسید اگر صفا بود به دل وفا بود همیشه بر سرش لطف کبریا بود</p>
<p>روا بود که حق برملا شود اگر به راه حق جان فدا شود که خون دل باغبان پیر دهد شاخه ای غنچه واشود اگر صفا بود به دل وفا بود همیشه بر سرش لطف کبریا  بود</p>
<p>ناظم های مدرسه با دقت نظارت می کردند که همه سرود را هم خوانی کنند و من با شیطنت اینطور لابلای صدای بلند دوستانم می خواندم :</p>
<p>دم داره سم داره شاخ شاهنشه ما مرده بادا ایران از شرش آزاد</p>
<p>کز پهلوی شد ملک ایران صد ره بدتر زعهد باستان</p>
<p>یک روز بعد از خواندن انشاء یکی دوتا از بچه ها پیش من آمدند و گفتند تو ساواکی هستی چون می توانی با این جسارت هرچی می خوای بگی و کسی هم به کارت کار نداره . حتی یکی از اونا عکسی رو به من نشون داد و گفت این که پهلوی هویدا وایستاده پدرمه ومن می دونم که هرکسی نمی تونه اینطور راحت حرف بزنه چون دستگاه رو می شناسم . خیلی بهم برخورد و فکر کردم باید یه کاری بکنم که کسی بیاد و جلوگیرم بشه و به بچه ها ثابت بشه که من به دلیل اعتقادم مبارزه می کنم رفتم تو راهرو و جلوی همه عکس های روی دیوار را کندم . همه مات و مبهوت مونده بودن و خودم هم نمی دانستم بعد از این واکنش آنی چه سرنوشتی در انتظارم است ولی خوب معلوم شد مسئولین مدرسه با تدبیر تر از اون هستند که اجازه بدن مسئله به جایی درز پیدا کنه و من هم گفتم بابا مدتها بود این قابها کج شده بود بالاخره یکی باید صافش می کرد .از اون به بعد شدم سمبل مقاومت ولی بچه های مدرسه راهنمایی خیلی نمی تونستن بفهمن من چی می گم و چی می خوام خصوصا که معلمای حجتیه ای هم نقش خودشونو خوب توی آروم کردن بچه ها و ایجاد آرامش تا ظهور حضرت حجت ایفا می کردند . وجه ممیزه این خانم ها هم شیک پوشی افراطی اونها بود که تا وقتی چادر به سر نمی کردند برای خروج از مدرسه نمی شد تشخیص داد بی حجابند یا محجبه چند تا خواهر بودند که درسهای قرآن و تعلیمات دینی کل مدرسه با اونا بود و هدایت دینی نوجوانانی که در زمان شاه خانواده هایشان عمدتا دچار محدودیت های خودخواسته برای حفظ اعتقادات دینی شان بودند . و من هم دنیای خودم رو داشتم اون روزها و از هر فرصتی برای نشون دادن قابلیت های رشد یافته در رفاه استفاده می کردم و مناسبت های مذهبی بهترین فرصت بود برای برنامه ریزی و همکاری های گروهی و مدیریت برنامه ها که مورد استقبال بچه ها قرار می گرفت چون خودشون در اجراش سهیم بودن . خداوکیلی راهنمایی علوی مانع بروز استعدادهایم نشد هرچند خیلی هم به ارتقاء من و دوستانم کمک نکرد .تمرین کردیم و تمرین کردیم و آماده شدیم برای پا گذاشتن به دنیای بزرگترها</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohtashami.info/?feed=rss2&amp;p=62</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناسازگاری</title>
		<link>http://www.mohtashami.info/?p=55</link>
		<comments>http://www.mohtashami.info/?p=55#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Aug 2007 14:06:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فخرالسادات محتشمی پور</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات دور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohtashami.info/?p=55</guid>
		<description><![CDATA[فاطمه خانوم هر صبح روزهای امتحان نهایی ، سینی منقل اسپند به یک دست و قرآن در دستی دیگر با نگاه مهربان یکی یکی مان را بدرقه می کرد دعاخوان به حوزه امتحان در مدرسه نزدیکمان و ما به شوق خوردن شاتوت های رسیده و درشت درخت تنومند وسط حیاط مدرسه و خیار و سکنجبین خنکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>فاطمه خانوم</strong> هر صبح روزهای امتحان نهایی ، سینی منقل اسپند به یک دست و قرآن در دستی دیگر با نگاه مهربان یکی یکی مان را بدرقه می کرد دعاخوان به حوزه امتحان در مدرسه نزدیکمان و ما به شوق خوردن شاتوت های رسیده و درشت درخت تنومند وسط حیاط مدرسه و خیار و سکنجبین خنکی که فاطمه خانم برایمان تدارک دیده بود ، برگه ها را می دادیم و می دویدیم به سمت مدرسه خودمان  و در جواب او که نگران می پرسید شیرید یا روباه با خنده های کودکانه کاسه شربت خنک را سر می کشیدیم و به بهانه شستن سرخی شاتوت ها از سر و رویمان شلنگ را می گرفتیم روی همدیگر و خیس آب می گفتیم شیرشیر . دلمان نمی خواست به جدایی فکر کنیم که زشت بود و کریه اما رسید زمانش و ما گریان با هم خداحافظی کردیم  و با مدرسه تا زمانی که کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد !مادرم به مشورت پیش رفاهی ها رفت و گفتند علوی خوب است روشنگر اما بهتر و ما راهی مدرسه ای شدیم که دیگر ارشد نبودیم در آن بلکه کلاس اولی بودیم و تحت مراقبت برای رعایت مقررات خشک مدرسه . دوسه روزی گذشت تا غرولندم بالا بگیرد که این مدرسه را دوست ندارم و هرچه می گذشت نارضایی من بیشترمی شد و به همان نسبت ناسازگاریم . اولین انشایم را که خواندم اولین اخطار را گرفتم که اینجا رفاه نیست دختر . تمام شد . اینجا مقررات خودش را دارد باید بیاموزی !شوک بزرگی بود برای من که همیشه زنگ انشا برایم بهترین ساعات بود برای جولان رویاهای کودکی با واژه هایی که با آن آشنا بودم و بدجوری به آنها خو گرفته بودم . به زودی مدیر خشک و غیرمنعطف روشنگر با مدیر ساواکی رفاه برایم برابر شد و دیگر نتوانستم خود را با مدرسه و برنامه های آن همساز کنم و ناسازگاری های من که پرورده رفاه رجایی بودم آغاز شد با هر بهانه ای و گاه بی بهانه .تحمل هر روز برایم سخت بود چه رسد به سال اما آن سال بالاخره گذشت و روز آخر که خانم ناظم دفتر کذایی را جلو آورد تا به من بفهماند دیگر جایم در آن مدرسه نیست به او گفتم مدرسه بعدی را انتخاب کرده ام و گفتم که در زندان بوده ام این یک سال و او تنها مرا نگریست متحیر و متعجب !</p>
<p>به مادر گفته بودم که اگر دوستم دارد باید فکری برایم بکند و دوستم داشت و مرا در مدرسه علوی ثبت نام کرد . محیطی باز و کاملا متفاوت با مدارس قبلی من و تمام نوجوانی من در این مدرسه گذشت با دوستانی از رفاه و دوستانی جدید که ویژگی مشترکشان شیطنت بود و خرابکاری انگار ! و من توانستم به راحتی آن باشم که می خواهم نه آن که می خواهند .</p>
<p>سالها بعد وقتی برای دختر خردسالم به دنبال مهدکودک بودم ، روشنگر را معرفی کردند . با همان سابقه ذهنی و با اکراه وارد شدم و شیفته روش و منش دکتر فرشته هاشمی شدم که ماهرانه و مدبرانه تربیت خردسالان را عهده دار بود و دخترم انگار به تلافی رفتار مادر قرار بود محبوب باشد در آن مهد و هر روز گریان مربی اش خاله ندا و مهدش را ترک می گفت و من در تعجب می ماندم از گردش روزگار که زندان من چه بهشتی بود برای دخترم !</p>
<p>هنوز صدای شیرین کودکانه اش در گوشم است : صبح که از خواب پا می شم، دست و رومو می شویم . یک کمی ورزش می کنم ، تو باغچه نرمش می کنم ، صدا می زنم مامان جون چایی رو بریز تو فنجون . وقتی چایی رو نوشیدم ، مامان بابا رو بوسیدم ، به سوی سنگر می رم مهد روشنگر می رم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohtashami.info/?feed=rss2&amp;p=55</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
