نامه به روح الله در آستانه سی امین سالگرد پیروزی
۱۳ بهمن ۱۳۸۶، توسط فخرالسادات محتشمی پور
از گذشته های دور دور چیز زیادی یادم نمی اید . اما نام تو را گنگ و محو در آن عمق خیالم انگار به یاد دارم . شاید دوران دو سه سالگی که گاه مادر مرا همراه خود برای ملاقات پدر می برد که به جرم ظلم ستیزی مدتی را میهمان زندان پهلوی بود . و آن گاه که مادر در خوف و هراس هرلحظه هجومی دوباره به خانه و دستگیری مجدد پدر به سر می برد و این هراس و دلواپسی انگار پس زمینه زندگی ما بود و تاثیرش را بر قصه های مادر می گذاشت و همراهمان بود و بود .
یادم هست اما که تو مرجع شجاع و محبوبی بودی که بردن نامت ممنوع بود و نامت هراس آور بود که روح الله بودی. شنیدن نامت لرزه براندام دشمنانت می انداخت و موجب غرور دوستانت می شد. نامت برای ما آشنا بود و دوست داشتنی .
همین را یادم هست و و خاطرات دیگری که به تدریج پر رنگ تر می شود تا سالهای قبل از انقلاب و تا روزهای انقلاب که تصویرت به تدریج روشن و روشن تر از نجف و بعدها از پاریس به دستمان رسید با عطر سیب درختی که برآن تکیه می زدی و از همان جا رهبری می کردی انقلابی را به عظمت و شکوه همه گذشته ایران .
پدر که دوریت را تاب نیاورد و راهی شد ما هم داشتیم کم کمک خود را برای دیدار آماده می کردیم .اما نوید آمدنت ما را ماندگار کرد در وطن و روزهای سخت و سرد با گرمای هم بستگی مردمی و عشق مبارزه با طاغوت سپری شد .
ابتدا تظاهرات شبانه بود کوچک و محلی در کوچه پس کوچه های شهر بعد از عبادت شامگاهی .و من آن شبها شاهد گلوله خوردن هم رزمانی بودم از جنس خودم و تنها چیزی که نمی شناختم ترس بود . کم کمک این تظاهرات شبانه به روزها کشید و بزرگ و بزرگ تر شد از قیطریه تا شهیاد . و مأموریت های شبانه شد فریاد الله اکبر بر پشت بام ها . و آن شب هجوم را فراموش نمی کنم که سربازان به بن بست جواهری آمدند برای ایجاد رعب و پژواک فریاد من، نوجوان دانش آموز مدرسه علوی و دیگر اهالی محله مان ، انگار بدجوری نشست بر گوش هایشان و ضربه ها بود که بر درب آهنین خانه مان با قنداق تفنگ هاشان می نشست و چند تیر هوایی ناگهان سکوت را میهمان محله ما کرد سخت و سهمگین . ما به دنبال پنهان کردن تصاویر و نوارهای سخنرانیت بودیم و مادر نگران عروس باردارش و همسایه ها هراسان زنگ می زدند و التماس می کردند که در را باز نکنید می کشندتان که مسبوق به سابقه بود این عمل در کمال سفاکی . چه شد که آنان راه خود گرفتند و ما از بد حادثه در امان ماندیم، نمی دانم اما فریاد ما شبهای دیگر هم خاموش نشد و روزهایمان به تشییع پیکر شهدا سپری می شد در بهشت زهرا و سردخانه و غسالخانه و گورهایی که به وفور کنده می شد برای درآغوش گرفتن اجساد پاک شهیدان وطن و چه حس کردنی بود بوی بهشت آن روزهای گلوله وخون در شهر و دیار ما .
پدر آمد و نوید آمدنت را داد و ما قلبهامان را به استقبال فرستادیم از پاریس تا تهران و قلبهامان را باند فرودگاهت کردیم و تو آمدی و ما شاخهشاخه گل های رنگارنگ را در مسیر راهت کاشتیم و خود به مراقبت از آن ها ایستادیم .
نو ابتدا برای سلام دادن به شهدا به بهشت زهرا رفتی و همان جا تکلیف آخرین کابینه پهلوی را تعیین کردی با تودهنی محکمی که به دهان دولت زدی و
بازگشتی به تهران و در مدرسه علوی مستقر شدی و هنوز از رنج سفر نیاسوده باردادی برای ملاقات با مردمی که به عشق دیدار یا سرماها را به جان خریده در صفی دراز ایستاده و انتظارت می کشیدند . وما آمدیم الله اکبر گویان و تو مهربانانه پذیرایمان شدی و این برنامه هر روزه ما بود در خیابان ایران و دیگران حسرت این حسن هم جواری را می خوردند . و توبودی و۲۲ بهمن آمد و شهد شیرین پیروزی در کامهایمان ریخته شد و … چقدر گفتنی دارم از آن روزها تا جنگ که کاممان را تلخ کرد و تا رقم خوردن باشکوه ترین داستان زندگیم و عقدی که تو بستی و توصیه ای که تو کردی برای سازشی دوطرفه و اشک هایی که ناخودآگاه جاری بود بر گونه های ما و دستان پرمهری که از زیر عبا بوسیدم و آرامشی که بر من مستولی شد وقتی برای دوام زندگیمان دعا کردی و …
چقدر گفتنی دارم از آن روزها برای فرزندانم ونسلی که تورا نشناختند و نمی شناسند چون معرفت به شأن و جایگاه تو را امروز بعضی نمی پسندند ونمی خواهند . برای آنان که هزاران سوال و ابهامشان را با روش های غلط حاکمان بر سرنوشتشان و تدابیر غلط مسئولین بی مسئولیت وارونه پاسخ می گیرند و آنان معترضند به ما برای وضعیت امروزشان و ما می مانیم وواژگونگی ناریخی که فقط سه دهه از آن گذشته و وقایعی که هنوز قهرمانانش درقید حیاتند و ما می مانیم و انحراف از اهداف و آرمان های انقلاب که فرزندانش هنوز حی و حاضرند .
و ما می مانیم وحذف همه آنانی که دل در گرو اسلام وانقلاب وایران دارند و به بهانه های واهی رد می شوند وطرد می شوند و ایزوله می شوند و …
اینک چقدر سخت است در آستانه سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ازکژی ها و سستی ها وعدول از ارزش ها و انحرافات سخن گفتن و مگر می شود نگفت و سکوت کرد وشریک گناه شد ؟
امروز دیو رفت وفرشته بیرون آمد و ما بارها و بارها سرود پیروزی خواندیم وشادمانی کردیم اما در همین امروز فرزندان تو و پیروان صدیق تو هزاران شکوه و اعتراض دارند که برای بیانش به سوی مرقدت می شتابند و مرثیه ها برای مدفون شدن آرمان های انقلاب می سرایند در محضر توو می دانم که توغمگینی این روزها ازآن چه بر ایران و ایرانی می گذرد و من یادم می آید که تو روزهای پایان عمرت را دلخون بودی سخت و یادم می آید که دائم سفارش به وحدت می کردی و خود داعیه دار این اتحاد و اتفاق بودی هرچند از اختلاف سلیقه ها و چند صدایی در جامعه طرفداری می کردی و اگر بودی چه سخت عذاب می کشیدی از بی اخلاقی های مکرر مسئولین وتاب نمی آوردی بی نصیب ماندن قریب به اتفاق کاندیداهای اصلاح طلب را از رقابتی سالم .
می دانم چه می خواستی ومی دانند . هرچند هرگز رأیت را کسی ندید و ندانست .
این روزها بار دیگر ایران با نام تو پیوند دارد و من بیش از همیشه دلتنگم برای تو و برای آن نصیحت های مشفقانه و آن دعوت به سلم و دوستی و صلاح . دلم تنگ است برای تو وآن چهره آرام وقلب مطمئن تو برای آن قلبی که تحمل اندکی کژی را نداشت و ذره ای ظلم را تاب نمی آورد . کاش بودی و ما در جستجوی صبوری دردآشنا به جماران می آمدیم و همه شکوه هامان را یکباره بیان می کردیم و تو توصیه به حق می کردی و صبر و ما آرام می شدیم و رقبای ما آرام می شدند و کینه و نفرت را از دل بیرون می کردند . و ایران سرشار از مشارکتی فراگیرمی شد ومشروعیت این نظامی که با خون شهیدان و همیاری مردم ورهبری داهیانه تو شکل گرفت، بار دیگر تضمین می شد .
ولی افسوس که تونیستی و ما باید شکوه پیش خدا ببریم و با تنهایی خود خو کنیم ودر انتظار بمانیم که ما فرزندان عصریم و انتظار کیش ماست . اما انتظاری فعالانه نه منفعلانه .
