بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم اغسلنی فیه من الذّنوب و طهّرنی فیه من العیوب وامتحن قلبی فیه بتقوی القلوب. یا مقیل عثرات المذنبین.
عریضه نوزدهم در بیست و سوم رمضان المبارک
از : همسر سید مصطفی تاجزاده یکی از امضاء کنندگان شکایت نامه از کودتاگران نظامی
به : دادستان تهران
سلام آقای دادستان
طاعات و عبادات قبول. امیدوارم شما هم چون دیگر بندگان شب زنده دار در سومین قدر این رمضان، توفیق عبادت داشته و فکرتان مشغول فتنه اغتشاشگران خیابانی که ظاهرا خودی هستند و حمایت می شوند و مصونیت کامل دارند نگشته باشد.
ما هم دیشب دلی زدیم به دریای جماعت نیکانی از این دیار. خواهران و برادران ایمانی و همسایگان مؤمنی که ایمانشان چندان از ظاهرشان معلوم نبود. ما هم که سال هاست یاد گرفته ایم چشم ظاهر بربندیم تا چشم جانمان باز شود و آن چه دیدیم همه نیکی بود و خیر بود وزیبایی. ما دیشب دلی زدیم به محفلی عرفانی که گویندگان و خطیبانش مزدشان را نه از صاحب البیت بلکه از صاحب این خوان بزرگ رحمت طلب می کنند. خوان رحمتی که گستردگی اش به فراوانی بندگان شب زنده داراست و بلکه به عدد غافلان از یاد یار. جای شما خالی بود در آن محفل صفا آقای دادستان. مجلسی که پایین و بالا نداشت و همه با هم برابر بودند. مجلسی که کسی از کسی شغل و منصب و عنوانش را نمی پرسید. هرکس گوشه دنجی برای خود می یافت همان جا مؤدبانه بر زمین می نشست. و هنگام دعا، همه حاجت شخصی فروگذاشته برای کشورشان و مردمشان و گرفتاران از اهل دیارشان و همسایه و همکاران و دوستانشان را دعا می کردند. شانه ها تکان می خورد و ناله ها به آسمان بود وقتی گوینده از دردها و غم ها می گفت. از غم نان هم شهری ها و غم نداری و فقر و از بیماری و گرفتاری و دربه دری و از حبس و بند و حصرو از غربت و بی پناهی و سرگشتگی جوانان این دیار. آه آقای دادستان جایتان خالی بود در محفل ما که در گوشه گوشه اش ستم دیده ای سر به گریبان فرو برده به سخنان خطیب ارجمندی را که مراحل عشق را توصیف می کرد، می اندیشید. عشق خدا به بنده اش و عشق پیامبر به امتش و عشق مردم به مردم. چه عطری پیچیده بود در آن فضای معنوی و عرفانی که دل ها خالی از کینه و نفرت می رفت تا عشق و محبت را به میهمانی خود بیاورد. گوینده زبردست یاد ما آورد که خداوند عشق، در خلسه این همه مفاهیم والای عرفانی دین مبین، گروهی از بندگانش را دوست ندارد: ظالمین و مفسدین و متعدیان و متجاوزین و مسرفین را. و بندگان خدا چگونه می توانند کسانی را که خدا دوست ندارد، دوست داشته باشند؟
آقای دادستان
درست در همان هنگام که ما داشتیم عشق را و محبت راستین را مزمزه می کردیم کمی آن سوتر کسانی داشتند محصول کینه و نفرت و تندخویی و بددلی را می درویدند. شب قدر و حمله اوباش؟ شب قدر و هتاکی و بی آبرویی؟ شب قدر و خشونت و کین؟ معاذالله . مبادا آیین مسلمانی را فرزندان سرزمین سلمان پاک، به دست فراموشی بسپارند با این همه مانورهای مدعیان اسلام و دین مداری. وای بر ما که نیکو استادان اخلاقی داریم و بی اخلاقی در کشور اسلامیمان ترویج می شود. وای از بدعت ها. فغان از دست های آلوده ای که به حرام آلوده می شود و داد از بدزبانی ها و بدسیرتی ها. کاش کارها به دست عقلا و اهل اخلاق و تدبیر بود. کاش! اینک که حرمت نزدیک ترین یاران امام را نگاه نمی دارند چگونه باید انتظار نرمی و مدارا با گمنامان دربند را داشته باشیم. وای از ستم. وای از تعدی و تجاوز و فساد و اسراف. وای بر برپادارندگان این منکرات که خدایشان دوست ندارد و در دل بندگان خدا هم جایی ندارند.
آقای دادستان
امروز بیست و سومین روز ماه مبارک رمضان است و کم کم داریم به پایان ضیافت نزدیک می شویم. هنوز می شود در این روزهای باقی مانده توشه ها و بهره ها گرفت. عزیزان ما دربند جور بهترین شب و روزهای رمضانیشان را گذرانده و می گذرانند. روح هایشان اوج می گیرد اما تن خسته و رنجورشان چه؟ تاب این همه سختی و عسرت را می آورند؟ خدا می داند. خبر بیماری و حمله قلبی مهندس صفایی فراهانی یکی دیگر از شاکیان از کودتاگران نظامی، در شب قدر سوم و بستری شدنش در بیمارستان برای ما بسی نگران کننده بود؟ چه بر سر زندانیان سیاسی می آید در زندان های جمهوری اسلامی. با خدمتگراران صدیق انقلاب چه می کنند اقای دادستان؟ نکند اراذل و اوباشی که به فرموده، هر از چندگاهی به سلب آرامش و امنیت شهروندان اقدام می کنند، آنقدر قدرت دارند که قوه قضائیه و کلیه پرسنل و کارگزارانش را تحت سیطره گرفته اند؟ جان انسان فی نفسه محترم است چه رسد به این انسان های شریفی که ولی دمشان نه خانواده بلکه یک امت است و یک ملت قدرشناس و قدردان.
آقای دادستان
می خواستم این عریضه را با بهترین واژه ها بیارایم. از عشق و دوستی و محبت و صفا اما این دو خبرناگوار رخصتم نداد. طعم این عریضه، این قدریه، باید طعم محبت می بود اما با آن حمله و این حمله باز هم نگرانی های ما مضاعف شد. خانواده های شاکیان دربند در دل شاد بودند که عزیزانشان در زندان از شر مزاحمین خودسر که ظاهرا چندان هم خودسر و بی سر نیستند، مصونیت دارند اما ظاهرا در آن جا هم کسی در قبال سلامت جسم و جان آنان احساس مسئولیت نمی کند؟ همه می دانند که در بند عمومی مسئولیت زندانیان با شماست. پس به نسبت این مسئولیت پاسخگو باشید و گزارش سلامت عزیزان دربند ما را که اینک دشمنان قسم خورده ای دارند به فوریت بدهید. سلامت انسان تعطیل و غیرتعطیل و مناسبت نمی شناسد. ما منتظریم تا همین امروز، روز جمعه و روز قدس که متعلق به همه مظلومین عالم است، بدانیم در اوین که شما مدعی رعایت استانداردهای بهداشتی در آن هستید، بر سر عزیزان ما چه آمده است و عدم اطلاع رسانی به موقع از وضعیت آنان را حمل بر وخامت احوال کرده عواقب آن را بر عهده دادستان و رئیس زندان خواهیم گذاشت.
فالله خیر حافظاً و هو ارحم الراحمین
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم افتح لی فیه ابواب فضلک و انزل علیّ فیه برکاتک و وفّقنی فیه لموجبات مرضاتک و اسکنّی فیه بحبوحات جنّاتک یا مجیب دعوة المضطّرین.
عریضه هجددهم در بیست و دوم رمضان المبارک
از : همسر سید مصطفی تاجزاده یکی از امضاء کنندگان شکایت نامه از کودتاگران نظامی
به : دادستان تهران
سلام آقای دادستان
در آستانه سومین قدرِ دومین رمضان ِهجران نیکان، هوای نوشتن همچنان با من است. امروز روز بیست و دوم و یک روز مانده به روز قدس، می گویند مجازستان سخت دچار اختلال شده شما می دانید چرا؟؟؟ اما من، از آن جا که این عریضه ها باید به طور روزانه و مستمر منتشر شود، بی خیال گسستن همه بندها و سیم های ارتباطی آن چه گفتنی است می گویم و می نویسم. یادتان که هست قرار بود این عریضه ها بشود سندهای غیرقابل حذف و سانسور تاریخی. جزئی از تاریخ معاصر ما و جزئی از تاریخ جهان اسلام . بنابرین من خیلی به کاربرد کوتاه مدتش نمی اندیشم. البته در همین شرایط هم، شما و آن برادران از ما بهتران بعید است مشکل ارتباط داشته باشید و لابد به موقع پیام ما را دریافت خواهید کرد. خدا هم که بی سیم و بی هرگونه ابزاری، آن چه در دل ما و عمق جانمان می گذرد، می داند. که او عالم غیب و شهادت است و ما گاهی خودمان را می زنیم به آن راه و ساده لوحانه سعی می کنیم خیرالماکرین را هم فریب دهیم. جل الخالق!
آقای دادستان
فکر می کنید من این نوزده روز دوری و بی خبری از همسرجان را چگونه گذرانده ام؟ من! همسر سید مصطفی تاجزاده، آزاده دربند که در طول نه ماه اسارت سبزش اجازه ندادم کسی فراموش کند آزادگیش را و اسارتش را. و در طول پنج ماهی که بیرون از زندان گذراند آزادگیش را کسی فراموش نکرد اما اسارتش داشت به دست فراموشی سپرده می شد و خیلی چیزهای دیگر هم داشت به دست فراموشی سپرده می شد. مانند آن چه بر او و یارانش در آن نه ماه اسارت و بویژه در نزدیک به چهارماه انفرادی گذشته بود و خدا نخواست و نپسندید این نسیان و بی خبری را از جانب بندگان شیطان برای بندگان خودش که ریسمان های آفریده طاغیش ابلیس، توان انحرافشان از صراط مستقیم را نداشته و نخواهد داشت. انشاء الله .حالا شما فکر می کنید این سکوت و آرامش من در این شرایط سخت و بی خبری چگونه ممکن شده؟ من که تصور ادامه ظلم به همسرم خواب راحت را سلب و زندگی راحت را حرامم کرده بود! به شما می گویم آقای دادستان. همسرم بعد از خواندن دلنوشته هایم مرا سفارش کرد که این قلم را در خدمت حمایت از همه مظلومان به کار ببرم و من این روزها با مظلومانی از دیار پاکان، ایران عزیز، زیست می کنم. با مظلومانی که نگاهشان هر دل سختی را نرم می کند و بغض و آهشان، هر دل غافلی را می لرزاند. و امید و توکلشان به خدا ایمان مؤمنان را می افزاید. من با این عزیزان زیست می کنم و غم شب و روزشان را می دانم. همه لحظات تنهایی شان را حس می کنم و در کنار دردهای بزرگ آنان، درد الیم خودم فراموشم می شود. درد دوری یار. دوری سرافراز مردی که می توانست بهترین زندگی را در این دو روزه دنیا داشته باشد و نخواست. می توانست همه اوقاتش را به خود و راحت و رفاه خویش و خانواده اش بیندیشد و نیاندیشید. می توانست مجیز بگوید و نگفت. می توانست با مدرک دکترایش امتیازات مادی کسب کند و از هراس این ابتلا، ترجیح داد تا آخر عمر دانشجو بماند. مرد وارسته ای که دنیا را با همه زینت هایش سه طلاقه کرد تا وارسته بماند و تنها بنده خدای سبحان باشد. تاجزاده را هر کس بشناسد، این سخنان برایش فهمیدنی است و آنان که نمی شناسندش دارند در ذهن های بیمارشان چهره یک دشمن فرضی را تصویر می کنند. نقاشی هایی ناموزون با رنگ هایی درهم و برهم که هر روانکاوی با یک نگاه به آن می تواند بیماری تصویرگر آن نقش ها را تشخیص دهد.
آقای دادستان
صبوری این روزهای من در پس آشفتگی های شبانه و اضطراب های دم به دم غیرطبیعی می نماید.نه؟ آری طبیعی نیست که جان انسان را از کالبدش جدا کرده و جلوی چشمش به بندی گران بکشند و واکنشی دیده نشود. آیا من زنده ام؟ می شود زنده بود و دید و چشید و سکوت کرد؟ نه هرگز. و من با همه صبوری های این روزهایم در کنار دیگر خانواده های مظلوم زندانیان سیاسی منتظرم تا قدر سوم را نیز بگذرانیم و پس از آن با مدد گرفتن از برکات و نعمات این ماه و این شب های گرانقدر بار دیگر پای در مسیر بگذارم. مسیری که از خدای رمضان خواسته ام که مرا در آن دور از لغزش و پابرجا بدارد.
آقای دادستان
فردا بیستمین روز بازداشت دوباره همسرم به دنبال انتشار خبر شکایت او و شش دلاور دیگر از کودتا گران است. اما هنوز نمی دانیم او را کجا برده اند. این نقشه اوین را اگر کسی زحمت می کشید برای ما ترسیم می کرد خیلی ممنون می شدیم. نقشه اوین و بندها و سلول ها و سالن ملاقات ها و اتاق های بازجویی و شکنجه گاه ها که شما انکارش می کنید و زندانیان اثبات! من می خواهم لااقل در خیال خود جای او را ترسیم کنم و ستایشگرانه به تماشایش بنشینم. من نمی دانم مصداق شکنجه از نظر شما چیست. اصلا نمی توانم وارد این وادی بشوم چون تصور آن برایم ممکن نیست. در کشور اسلامیِ ولاییِ علوی!!! باید میزگردی گذاشت با حضور زندانیان سیاسی و وکلایشان و خانواده هایشان با حضور بازجوها و قضات و به گفتگو نشست. حرف های من خنده دار است آقای قاضی؟ مدعی باید ادعایش را ثابت کند نه ؟ من شاهد زنان و مردان و جوانان افسرده ای هستم که خروج از زندان برای خانواده هایشان هیچ شادمانی به ارمغان نیاورده چرا؟؟؟ چه کرده اند با این عزیزان و چه می کنند؟ مصداق شکنجه را اعم از سیاه و سپید خود زندانیان بگویند در آن میزگرد افسانه ای که ما در خیال انتظارش را می کشیم و انتظار عبثی نیست. اما من در مورد شکنجه های روحی که شب و روز به خانواده های زندانیان و از جمله آزاده سرفراز، مصطفای من، وارد می شود مدعی هستم. از نظر من هر کسی که در بازداشت همسرم چه در دور اول و چه اکنون دخیل بوده شکنجه گر است. شکنجه که شاخ و دم ندارد آقا. من هر روز و شب باید یک خانه خالی از ماه درخشان زندگیم را تحمل کنم. باید در خیال خود آن به آن هزار قسم فکر بد و پریشان را جاروب کنم و دور بریزم و آنی دیگر خیالی دیگر. چرا که نه ؟ چه چیز قابل انکار است امروزه در این ام القرای مسلمین؟؟؟باید جواب بچه هایم را بدهم که از پدر خبر می خواهند و جواب پدر و مادر پیر و بیمارش را و خواهرها وبرادر داغ دیده اش را و جواب همکاران و هم فکران و یارانش را. آقا شما بفرمایید من بگویم همسرم کجاست؟حالش چطور است؟ بگویم همسرم، عزیزدلم، شریک زندگیم، همراه همیشگیم و کسی را که عزیزترین انسان های دوران، روح الله الخمینی، به من محرم و مأنوس کرده و سازش را تا پایان عمر به هردوی ما توصیه کرد به کجا برده اید و با او چه می کنید؟ و اصلا چرا برده اید؟ شنیده ام امکان استحمام نداشته! حتی در شب های قدر که غسلش مؤکد است؟ آه آه دارم پریشان گویی می کنم با زبان روزه!من از مستحبات می پرسم در حالی که این روزها حرام خدا را حلال کرده اند. این روزها و شب ها ما در پس کوچه های شهرمان عدالت را جستجو می کنیم و کرامت را و اخلاق را. آقای دادستان مرحمتی بنمایید و اگر نشانی درستی دارید دریغ نفرمایید.
اللهم افتح لی فیه ابواب فضلک و انزل علیّ فیه برکاتک و وفّقنی فیه لموجبات مرضاتک
آمین