روز چهل و پنجم!

فروردین ۲۶م, ۱۳۹۱

فروردین رو به پایان است. به پیشنهاد فاطمه قرار است روز بیست و پنجم در خانه نمانیم. با دوستان می رویم بیرون و جان و تن به طبیعت می سپاریم. کسی یادش نیست امروز برای من روزی خاطره انگیز است. روز وصل یار و دیدار او پس از نزدیک دو ماه در اتاق ملاقات بازداشت گاه سپاه در اوین یا همان «دوالف» در سال گذشته.

هوا ابری است. نه آفتابی است. نه بارانی است! هوا متغیر است درست مثل این دل من که یاد سال گذشته آن را پر کرده و هجران، ابری اش می کند. امید، آفتابی اش می کند و وصل بارانی اش می کند و رنگین کمانی!

کسی یادش نیست مناسبت امروز را. چرا باید یادشان باشد وقتی روزهای هول انگیز همه ذهن و خاطرشان را انباشته کرده روزهای هجوم و بازداشت و حمله و تفتیش و رعب و وحشت! اصل با هجمه است و دستگیری های غریب، رهایی ها پشت ابرهای تردید گم می شوند!

هوا متغیر است و لطیف. من در میان جمع و دلم جای دیگر است:

هوا آفتابی بود. در هواخوری صبح گفته بودم که باید رئیس بازداشت گاه را ببینم نامش فراموشم شده. این روزها تنها یک نام است که مانند نسیم بهاری می وزد در حوالی جان من و می نوازد همه وجودم را مابقی می روند و می آیند و می نشینند و نمی مانند! روز چهل و پنجم است و من همین پنج روز پیش در پایان اولین چلّه نشینی و توفیق اجباری ام نامه ای سرگشاده به رئیس قوه قضائیه نوشتم. قبل از مغرب یکی از برگه های آ چهار اهدایی بازجو را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. با نام خدا و نمی دانم کدام آیه شروع کردم و صدای اذان که بلند شد دیگر جمعش کردم تمامش کردم با آیه قرآن! تهدید نبود از سرگیری اعتصاب غذایم. دیگر تابی برایم نمانده بود پس نزدیک پنجاه روز بی خبری از همسرجان و محرومیت از دیدار قرص کامل ماه آسمان زندگی ام.

روز چهل و چهارم رئیس بازداشت گاه در برابر سؤال مکرر من گفته بود قرار است مشکل شما اساسی رفع شود و من باز پرسیده بودم همسرم را کی می بینم؟؟؟ این تنها خواسته من است. روز چهل و چهارم خواسته بودند حالی من کنند که رفتنی هستم از آن بازداشت گاه غیرقانونی و من وحشت داشتم از ترک مکانی که فاصله اش با همسرجان چند قدم بیش نبود و قدم گذاشتن در فضایی که زندانی آرزوی آن را باید داشته باشد به طور طبیعی. ولی ما کجای داستانمان طبیعی بود؟ من و همسرجان روزه دار دربندم!

روز چهل و پنجم در هواخوری رئیس بازداشت گاه آمد و پرسید که با من کاری داشتید؟ من با او کاری داشتم. کارم این بود: دیشب ساعت ها با آن مهمان ناخوانده در سلول سروکله زدم تا به شکلی غیروحشیانه عذرش را بخواهم اما هیچ دری باز نبود به رویش طفلکی سوسک راه گم کرده زندانی. مجبور شدم زیر فرش کف اتاق نفسش را جانش را بگیرم تا آلودگی ها دیرتر پخش شود در فضای سلول تا مرض دیرتر بریزد به جان من که حالا بیش از گذشته جانم را دوست دارم تا مجال وصل و دیدار یار ممکن آید!

می گویم: سوسک ها تردد دارند آزادانه! مواد ضدعفونی غیبت ممتد غیرموجه دارند! و کم کمک کف خوابی های اجباری دارد مشکلاتی برایم ایجاد می کند. در برنامه که نیست ایجاد این مشکلات؟؟؟ مراقب را صدا می زند و می گوید: به افسرنگهبان بگویید یک تخت برای سلول ایشان بگذارند. دیگر سؤالی ندارم. خیالم راحت می شود که ماندنی هستم در زندان. سؤالی ندارم. قرار ولی دارم با خودم از همین فردا از روز چهل و ششم!

هواخوری که طولانی می شود، اطمینان حاصل می کنم که دارند تخت را نصب می کنند در سلولم و پیش خود فکر می کنم دیگر امکان ورزش و قدم زدن در سلول هم سلب می شود. بالاخره زندان است دیگر. هر سرش را بگیری جای دیگری مشکل عیان می شود. در خیال خود سلولم را با تخت تصور می کنم و احساس اشرافی گری افکارم را در هم می ریزد! هواخوری تمام می شود. در سلول از تخت خبری نیست!

به استقبال نماز ظهر می روم. عبادت گاه کوچک من به استقبالم می آید. یادم نیست روز چهل و پنجم روز چه کسی بود و روزه و اعمال مستحبی به چه کسی تقدیم شد. اما این روزها تقریباً تمامی رفتگان از فامیل و دوست و آشنا و همه شهدا را به یاد آوردم. قرآن امروزبه جزء آخر رسیده است. دعای ختم قرآن را با خضوع می خوانم. حس خوبی دارم. همیشه موقع تمام کردن کارها حس خوبی دارم درست مثل شروعش. تنها یک کار نیمه تمام به مرحمت آقایان در زندگی ام چون داغ ماند آن هم دفاع نکردن از پایان نامه دکتری به دلیل توقیف دوساله بودن پاسپورتم و یا به عبارتی مسروقه شدن آن توسط برادران مهاجم سپاه به منزل بدون حضور صاحب البیت!

روزنامه اطلاعات بعد از نهج البلاغه و کاغذ و قلم، سومین غنیمتی است که اخیراً در زندان و شکنجه گاه انفرادی به دستم می رسد. آن را ورق می زنم. مقالات و مطالب ارزشمندش را جدا می کنم و کنار می گذارم و خودم را با بقیه صفحات سرگرم می کنم. حالا وقت نهج البلاغه خوانی است. می خوانم و یادداشت برمی دارم. دریچه سلول که باز می شود، خودم را برای هواخوری عصرگاه آماده می کنم و می خواهم سوال کنم که چرا تخت نصب نشده است؟! مراقب می گوید: آماده شو برای ملاقات. ملاقات؟؟؟ با چه کسی؟ پیش از آن که نامی را برزبان بیاورد همه احتمالات می آید در ذهنم که پررنگ ترینش دیدار شیرین همسرجان است. می رود و برمی گردد و می گوید: کارشناستان. با بی رغبتی آماده می شوم و راه می افتم. اتاق ملاقات نه. اتاق بازجویی. همان اتاق آئینه. کسی آن جا نیست.چشم بند را برمی دارم و در همان فضای کوچک راه می روم و … ناگهان صدای آشنایی سلام می گوید. جواب می دهم و جناب کریمی درب اتاق را باز میکند و در همان چارچوب درب می ایستد و می گوید: من دنبال این بودم که جای دیگری به ملاقات شما بیایم. پیش از این هم در اتاق بازجویی دیگری همدیگر را دیده بودیم و من از او دیدار همسرجان را خواسته بودم و او با بازجوی من صحبت کرده بود و او همان چیزهایی را که دائم به من می گفت برای او تکرار کرده بود با صدای بلند که خودم هم بشنوم و من … حالا او به من می گوید: لابد پیش خود فکر کرده اید من بدقول هستم که بعد از آخرین دیدار سراغتان نیامدم و خبری ندادم ولی واقعا داشتم کارها را پی گیری می کردم. همین الان پهلوی آقا مصطفی بودم. گوش ها را تیز می کنم. و می پرسم خوب بود؟ حالش خوب است؟ می گوید: بله بله خیلی خوب. حالا آمده ام بگویم که می توانید او را ببینید!

روز چهل و پنجم، روز خوشبختی من است. من پس از نزدیک به دو ماه می توانم عزیزترین و نزدیک ترین یار و همدمم را ببینم. جناب کریمی می گوید: این جوری که نمی خواهید بروید پیش آقا مصطفی؟! این جوری؟؟؟ چه عیب دارد؟ من چهل و پنج روز است که این جوری هستم. با لباس زندان با همین حال و وضع. با همین شکل و شمایل درست مثل آن روزهای خودش! کسی باید بیاید و مرا به اتاق ملاقات ببرد من دیگر توان ایستادن ندارم می خواهم تا آن جا را بدوم. می گوید: نیم ساعت ملاقات و در جواب اعتراض من به کوتاهی این وعده دیر رسیده می گوید: بیرون منتظرتان هستند باید بروید! کجا بروم؟ بیرون! من هیچ احساسی ندارم پس از شنیدن این خبر! دلم به سوی همسرجان پر می کشد. می روم در آغوشش می گیرم و …

نیم ساعت به چشم برهم زدنی می گذرد من در کنار او نشسته ام. سر بر شانه اش گذاشته ام و به او می گویم: دلم می خواهد بیایی بیرون کارهای درمانی ات را دنبال کنی. دلم می خواهد بیایی بیرون حالا که به من گفته اند باید بروم بیرون. دستم را می گیرد در چشمانم چشم می دوزد و آرام می گوید: تو برو به سلامت. خدا پشت و پناهت باشد من این جا می مانم تا وقتی که دیگر در جمهوری اسلامی زندانی سیاسی و عقیدتی نباشد و جرم نقد مشفقانه و ناصحانه زندان و داغ و درفش نباشد. صدای آشنا از بیرون می گوید: آقای تاجزاده وقت ملاقات تمام است. باید برگردید. من دست هایش را رها نمی کنم. نگاهم را از او برنمی دارم. دلم می خواهد تا همیشه همین گونه در کنارش باشم. با همه توان اما جلوی جاری شدن اشک ها را می گیرم. همسرجان نرم و آرام دستش را از دست من بیرون می کشد و آخرین نگاه را به من می اندازد و می گوید: باید بروی فاطمه منتظر است همه منتظرند باید بروی و من ناله می کنم: بی تو نمی شود نمی توانم. همسرجان را می برند و من بر دیوار چنگ می زنم و اشک ها امانم نمی دهد. جناب کریمی صدا می زند: خانم محتشمی! جواب نمی دهم. باید بروید بیرون منتظر شما هستند روز پنج شنبه است و کادر اداری باید بروند منتظر شما هستند. می گویم: شما بگویید من بدون همسرجان چگونه بروم کجا بروم؟ می گوید: شما بروید بیرون انشاء الله فضا را آماده می کنید و آقا مصطفی هم می آید. صدای همسرجان در گوشم زنگ می زند: فاطمه به تو نیاز دارد باید بروی! من این لحظه را در تمام دوران زندان باور نداشتم. لحظه بیرون رفتن از زندان بدون همسرجان را. حالا او راهش را

گرفته و باز هم تنها بدون من رفته به قرارگاهش و من را هم دارند بیرون می کنند. آن بیرون منتظر من هستند. من باید بروم فضا را آماده کنم تا همسرجان بیاید!

بیرون هوا بهاری است. دل من برای دیدن مادرجان و پدرجان و فاطمه بی قرار است. دست گل زیبایی روی صندلی عقب ماشین خواهرجان انتظار مرا می کشد و دسته گل های زیبایی که روزهای بعد به دستم می رسد همگی به نشانه مهر به نشانه دوستی.

ترتیبی داده اند که مرا آرام و بی سرو صدا سوار ماشین کنند ببرند منزل به این و آن سفارش کرده اند سرو صدا نشود. من گفته ام درب خانه تاجزاده به روی کسی بسته نمی شود. مرا می برند خانه پدری! همسرجان حالا خیالش راحت است که فاطمه مادربالای سرش است. فاطمه بی قراری می کند برای پدر. من هم بی قراری می کنم برای او. ما باید کنار هم باشیم باید با هم باشیم. پدرجان و مادرجان پهنه صورتشان را شادی فراگرفته و من باید دوش بگیرم و آخرین روزه ام را این جا دور از یار دربند روزه دارم باز کنم.

این بیرون هوا شرجی است دم دار است. آدم نفس تنگی می گیرد از بی خبری که نه از خبرهای بد! خبرهای بد که نه خبرهای عجیب. قصه اتهامات تازه قصه های نو! دادستان می گوید: خانواده ها باید زندانی هایشان را مدیریت کنند که جرایمشان را در مرخصی تکرار نکنند. جرم تاجزاده سخن گفتن است.نقد است! سخن گفتن وجه ممیزه انسان و حیوان است. تاجزاده انسان بزرگی است. انسانیتش بعضی ها را رنج می دهد. برای این که رنجش دهند زن و بچه اش را آزار می دهند. بچه اش را ممنوع الخروج می کنند. ممنوع المعامله می کنند. زنش را می گیرند می بینند خوشحالی می کند می اندازندش بیرون از زندان. انسانیت تاجزاده او را به خدا نزدیک و نزدیک تر کرده. حالا جز با رضای او راضی نیست و جز با خشم او به خشم نمی آید. تاجزاده مغضوب است چون انسانیت و شرف را به مذبح قدرت و مصلحت نمی برد. حالا او زندانی خاص جمهوری اسلامی است با یک سال و هشت ماه قرنطینه و انفرادی و یک سال و پنج ماه روزه اعتراضی! تاجزاده در زندان محبوب تر است. اصحاب قدرت این را می دانند اما خود را به نفهمی می زنند.

روز چهل و پنجم شیرین است با دیدار یار و تلخ است با دور شدن از او

همسرتاجزاده از خیر ملاقات حضوری با همسرش گذشته، نگران سلامت اوست. باید وضعیت درمانی همسرجانش را پی گیری کند.

تلفن همراه جناب کریمی مدت هاست که خاموش است!

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۱)

نامه سرگشاده به آیة الله وحید خراسانی

فروردین ۲۶م, ۱۳۹۱

بسم الله الرحمن الرحیم

«ان الله مع الذین اتقوا و ااذین هم محسنون»

محضر مبارک حضرت آیة الله العظمی وحید خراسانی

سلام علیکم

این جانب فخرالسادات محتشمی پور همسر آزاده دربند روزه دار، زندانی خاص جمهوری اسلامی ایران، سید مصطفی تاجزاده، در سومین روز اعتکاف خود در جوار حرم مطهر حضرت معصومه و هم زمان با روز وفات آن بانوی بزرگ به نگارش این نامه مبادرت نموده ام، هم زمان با سال گرد بازداشت غیرقانونی ام که منجر به گذراندن ۴۵ روز در شکنجه گاه انفرادی با محرومیت از اعظم حقوق اولیه انسانی و قانونی وشرعی ام توسط کسانی بود که از مخّ فقاهت چیزی ندانسته و نمی دانند.

حضرت آیة الله العظمی

مستحضرید که این حقیر در تمام دفعاتی که توفیق شرف یابی به محضر مبارک تان را داشتم، عنوان همسر زندانی سیاسی، سید مصطفی تاجزاده را که حضرت عالی نسبت به ایشان و خانواده مکرمشان و بویژه دایی مرحومشان آیة الله محی الدین فاضل هرندی که از اعاظم حوزه علمیه بوده و حق استادی به گردن بسیاری از علما و فضلای حوزه دارند، آشنایی دارید، بهانه ای قرار دادم که ضمن عرض حال ایشان و خانواده اش، به اجمال پاره ای مشاهدات عینی و مسموعات بلاواسطه یا حداقل با واسطه ای ثقه، همراه با مستنداتی کافی متضمن ظلم و ستم و تعدی توسط دستگاه قضاء و نیز دست گاه های امنیتی اطلاعات و سپاه را نسبت به شهروندان شریف و بندگان مظلوم خدا به عرض برسانم. و این امر بیش از این که انتظار بهبودی در روند امور را برایم متصور سازد، از باب اتمام حجت و انجام تکلیف شرعی بود که مبادا فردای قیامت در برابر دادار عادل و متعال، مورد سوال قرار گیرم که چرا آن چه دیدی و شنیدی و دانستی براهلش عرضه نکردی به امید صلاحی و گشایشی؟!

مرجع تقلید شیعیان

مستحضرید که در دفعاتی که این جانب به همراه خانواده هایی که خود یا عزیزانشان در زندان های جمهوری اسلامی تحت فشار و تضییقات فراوان قرار گرفته و به عسر و حرج گرفتار آمده بودند، خدمت حضرت عالی می رسیدیم، آن چه فضای مقام گاه کوچک محل دیدارهای شما و طبعاً روح بزرگتان را متأثر می نمود، درد ناشی از صداقت گفتار شاهدان عینی بود که تنها مشتی از خروار و برگی از دفتربزرگ ظلمی را که برآنان رفته بود، بدون هیچ غلو و اغراق و به اختصار نزد مرجعی آزاده می گشودند. و در نهایت استیصال تأکید می کردند که بیوت روحانیت معظم شیعه در تاریخ معاصر کشورمان همیشه ملجأ و پناهگاه مظلومان بوده است، پس انتظار استمالت و دلجویی و در عین حال دادخواهی مظلومان هم اینک که چشم های جهانیان، الگوی مطلوب کشورهای مسلمان و منطقه متأثر ازبهار عربی را برای اداره کشورهایشان جستجو می کند، از جانب مراجع بزرگوار نابه جا نمی نماید.

حضرت آیة الله وحید خراسانی

آن چه امروز مرا در سومین روز از اعتکاف در چند قدمی شما برآن داشت تا با زبان روزه و پس از ادای فریضه و قرائت سوره یس و ذکر یا فتاح به نیت آزادی زندانیان مظلوم و بی گناه که توصیه حضرتعالی به ما بود در اولین دیدارتان، دست به قلم برده و آن مرجع عالی قدر را مخاطب قرار دهم آن است که به طور طبیعی با توجه به جایگاه عالی علمی و فقهی و مرجعیت شما، نه تنها فرمایشات و توصیه هایتان برای شاگردان و مریدان و مقلدین، بلکه برای همه قوا اعم از مقننه و مجریه و قضائیه لازم الاتباع است و در این میان دستگاه قضاء باید مخاطب اصلی این مواعظ و بویژه فتواها باشد. قوه ای که باید از استقلال کامل برخوردار باشد و متأسفانه حداقل در دو سال و نیم گذشته شواهد و براهین فراوان دالّ بر عدم استقلال آن مشاهده شده است و در کمال تأسف بیان این واقعیت، خود برگی بر اوراق مجرمیت آزادگان دربند افزوده است.

مرجع بزرگوار و آزاده شیعه

خاطر مبارک را به جمله ای یادآور می شوم که هربار در ملاقات دادخواهان از مسلمین و شیعیان همین دیار با حضرتعالی تکرار می شد و آن این بود که «اجازه ندهید درب این بیت شریف به روی مظلومان بسته شود.» بی شک اصرار بر این مطالبه نه فقط از باب شفقت بر ستم دیدگانی بود که در زمان غیبت حضرت حجة الله الاعظم، درب عدالت خانه برای مراجعات قانونی آنان و گوش دادرسان برای شنیدن مطالبات به حقشان بسته است. بلکه بیش از آن این مهم از این جهت مورد تأکید قرار می گرفت که مبادا آخرین پیوندها میان نسل جوان سرگشته در هیاهوی ایسم ها و مکاتب و اندیشه های نوین با روحانیت و معنویت بگسلد و فرزندان پاک و معصوم ما، آغوش های گرم و گشاده ای را انتخاب کنند که هر روز بیشتر با مظاهر مادی برای رفع حوائج و نیازهای نو به نو آنان خودنمایی می کنند.

حضرت آیة الله العظمی

این جانب به عنوان فرزند اسلام و انقلاب مفتخرم که هرچند جرم اصلی ام وفای به عهد زوجیت و پیمان همسری است اما به زعم معاون حقوقی قرارگاه ثارالله و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، دلایل محکمه پسند برای اثبات مجرمیتم، انجام وظایف و تکالیف شرعی ازجمله ارتباط، دلجویی و کمک به رفع مشکلات خانواده های مظلوم آزادگان دربند، اطلاع رسانی مشکلات و مخاطرات و مظالم مان برای ممانعت از تشدید آن، شرکت در مراسم مذهبی و جلسات قرآن و نیایش و دعا و دیدار با مراجع بزرگوار و عرض حال خدمت ایشان است.

بازجوی بند دوالف سپاه شاهد است که من هشتمین نامه سرگشاده به رئیس قوه قضائیه را بر روی همان برگه بازجویی با این سؤال آغاز کردم که آیا برای این که به من ثابت کنید سخن گفتنم از ستم مقامات قضایی و امنیتی نسبت به همسر مظلوم و بی گناهم جرم است، باید به خودم ظلم روا دارید؟! و طبق روال و عادت مألوف خود نامه ام را برای مراجع تقلید رونوشت کردم. نامه ای که هرگز ارسال و منتشر نشد! و بازجویی که امانت داری نکرد! هم چنین در روز چهلم بازداشتم و در پایان یک چلّه نشینی اجباری، نامه دیگری خطاب به رئیس قوه قضائیه نوشتم و در آن با استفاده از فرمایشات حضرت عالی از ایشان پرسش کردم که کدام مخّ فقاهتی مرا از ایفای وظیفه همسری و مادری و سایر نقش های خانوادگی و اجتماعی مانع شده است؟ آیا برای متنبه کردن همسر یک زندانی سایسی که ستم بر عزیزش را برنمی تابد، ستم مضاعف بر خود او و فرزندانش تجویز می شود؟! و در پایان تأکید کردم که اگر این نامه در بیرون زندان نوشته شده بود، رونوشتش برای مراجع بزرگوار به ویژه حضرت آیة الله العظمی وحید خراسانی ارسال می شد و کاش در مورد این مکاتبه خاص نیز که نمی دانم به دست صاحبش رسید یا خیر، امانت داری می شد.

بازجوی دو الف سپاه شاهد است که من در همان روزهای اول بازجویی، باصدای بلند اعلام کردم که طبق فتوای حضرت آیة الله العظمی وحید خراسانی، استناد به اعتراف و اقرار علیه دیگران و حتی علیه خود که در شرایط حبس و تنگنا و فشارجسمی یا روحی انجام می شود، قاضی را به پرتگاه جهنم سوق خواهد داد و از هر گونه پاسخ به سوالاتی که می توانست متضمن رساندن آسیبی به دیگران شود، استنکاف کردم.

مرجع تقلید شیعیان

در پایان ضمن تعذیر از تصدیع اعلام می دارم بخشی از جرایم ذکر شده در گردش کار قرار گاه ثارالله برای این جانب موجب افتخار و بخش دیگری که جز دروغ و افتراء نیست، موجب تأسف و انزجار است. اما فارغ از این اتهامات و صدور حکم ۴ سال حبس بر همین مبنا، نفرت آمیزترین اقدامی که سپاه آن را به عهده قوه قضائیه می گذارد و رئیس قوه قضائیه و زیرمجموعه هایش پاسخی برای آن ندارند و همسر عزیزتر از جانم آن را و مجموع اقدامات غیرقانونی علیه خود و خانواده اش را به آقازاده ای که پیش از این نامش را نیز فاش کرده است، نسبت می دهد، این است که سید مصطفی تاجزاده، رئیس ستاد انتخابات وزارت کشور دولت اصلاحات و شاکی از رئیس شورای نگهبان و سردار مشفق و همکاران کودتاگرش، بی هیچ جرمی و مظلومانه از حقوق اولیه خویش محروم است. وی بیش از یک سال و نیم است که در قرنطینه و انفرادی نوبه ای قرار دارد و در اعتراض به این رفتار غیرقانونی نزدیک به یک سال و چهار ماه است که روزه دار است و براثر این روزه داری مداوم به ضعف جسمانی و به تبع آن تشدید بیماری ها دچار آمده است.

پایان کلام آن که اگر هیچ شکنجه و آزارو ستمی در زندان های جمهوری اسلامی و در قوه قضائیه تحت مسئولیت آقای صادق لاریجانی، داماد حضرت عالی وجود نداشت الا آن چه بر سیدی از اولاد رسول الله (ص) و از سلاله پاک زهرای اطهر و باب الحوائج موسی بن جعفر (ع)، سید مصطفی تاجزاده می رود، جای آن داشت که نه فقط همسر و فرزندان و خانواده اش بلکه هر مسلمان آزاده و غیرتمندی را که عزت اسلام و حرمت مسلمین و کرامت انسان ها را پاس می دارد، به فریاد و فعان آورد.

باید یادآور شوم از آن جا که اطلاعات موثق ما مبنی بر فشار شدید نیروهای امنیتی بر بیت و دفتر حضرتعالی پس از دیدارهایتان با خانواده های مظلومان خوف ایجاد مشکلات بیشتر برای دادخواهان را ایجاد کرده و در ادامه این ملاقات ها اختلال و وقفه ایجاد کرده است، بخشی از آن چه پس از آزادی موقت از زندان ستم بنا داشتم با حضرتعالی درمیان بگذارم در این نامه سرگشاده مرقوم شد تا مردم نیز از حقایق و واقعیت های درون نظام اسلامی ما بی خبر نمانند و مابقی را موکول می کنم به فرصتی دیگر اگر عمری باقی باشد و خواست و اراده خدا بر دیداری فارغ از مکر مکاران، حسد حاسدان، کینه بدخواهان و زور جباران، تعلق گیرد.

فسیعلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون

فخرالسادات محتشمی پور همسر آزاده دربند روزه دار سید مصطفی تاجزاده

۱۳/۱۲/۱۳۹۰

!

ارسال شده در یادداشت روز | نظرات (۰)